Wednesday, September 15, 2010


روایت میرزا آقاخان کرمانی
در مورد "بحارالانوار" مجلسی


آرش صبحی
[+]


خردمند کاین داستان بشنود
به دانش گراید ز دین بگسلد

آنچه را که ذیلا" آمده، بعنوان یک سند حماقت و جهل و تاریک اندیشی بخوانید و سپس بیاندیشید و بعد به قضاوت بنشینید. آیا میتوان از ملتی که نسل اندرنسل با چنین چرندیاتی بعنوان سنت و فرهنگ توامان زیسته، انتظار داشت که خمینی [اسلام] واندیشه-های سیاه-اش بر فرهنگ ریشه-دار این ملت تسلط پیدا نکند؟! طی قرن-ها، لااقل از صفویه به اینسو، تمامی این پرت و پلاها را اسلاف خمینی و خامنه-ای و... که نزدیک به سی و دو سال است براین ملک و ملت حکم می رانند، در مکتب خانه-ها و مدارس سده-های گذشته و حتی تا بعد از مشروطیت با ترکه و فلک کردن در مغز کودکان و نونهالان که اجداد، پدر و مادر و پدر و مادر بزرگ-های ما بوده-اند فرو می کردند، می توان تصور نمود که نتیجه این [ضـد]فرهنگ ِضد روشنی و ضد بشری چه باشد؟؟؟ بسیارند ایرانیان تحصیل کرده که پسوند روشنفکر، محقق، نخبه و کُنشگر تاریخ را هم با خود یدک می کشند، اما هیچ وقت دیده و شنیده نشده است که بیایند و این مهم را به چالش بکشند.
***

روایت میرزا آقاخان کرمانی در مورد "بحارالانوار" مجلسی

اگر یک جلد کتاب از 24 جلد کتاب بحار الانوار علامه مجلسی را در هر کشوری انتشار بدهند، دیگر امید نجات برای آن ملت کم است. حالا تصور کن که هرگاه 24 جلد از این کتاب در میان ملتی منتشر شود!
محض ازدیاد بصیرت, یکی از حدیث-های مهم این "بحارالانوار" را نقل می کنم که مُشت نمونه خروار باشد.
«علی» علیه السلام در غزوه صفین، قصد عبور از نهر فرات را داشت ولی معبرش معلوم نبود. به نصیر بن هلال فرمود؛ برود کنار فرات، واز طرف من ماهی-ای به نام «کرکره» را صدا کن، و از او محل عبور را بپرس. نصیر اطاعت نمود و بر کنار فرات آمد و فریاد برآورد که یا کرکره، بالفور هفتاد هزار ماهی سر از آب بیرون آوردند، لبیک لبیک، چه می گویی؟
نصیر جواب داد، مولایم معبر فرات را می خواهد، هفتاد هزار ماهی آواز برآوردند که ما همه کرکره نام داریم، بگو این شرف در حق کدامیک مرحمت شده است تا اطاعت کنیم. نصیر برگشت و ماجرا را به عرض مولایش علی رسانید
فرمود، برو «کرکرة بن صرصره» را بخوان. برگشت و ندا داد. این بار شصت هزار ماهی سر برآوردند که ما کرکرة بن صرصره هستیم، این عنایت در حق کدام شده است؟
نصیر برگشت و پرسید. فرمودند، برو «کرکرة بن صرصرة بن غرغره» را بخوان. نصیر بازگشت و چنین کرد. این بار پنجاه هزار ماهی و ماجرای پیشین تکرار شد.
برگشت و مولا گفت: برو «کرکرة بن صرصرة بن غرغرة بن دردرة» را بخوان. تا اینکه در دفعه هشتم که فریاد برآورد، ای کرکرة بن صرصرة بن غرغرة بن دردرة بن جرجرة بن عرعرة بن مرمرة بن فرفرة!
آن وقت ماهی بسیار بزرگی سر از آب برآورد و قاه قاه خندید که ای نصیر، به درستی که علی ابن ابیطالب با تو مزاح فرموده است، زیرا او خودش همه راه-های دریا و معبر-ها و دجله-ها را از ماهیان بهتر می داند، ولی اینک به او بگو که معبر فرات آنجا است،
نصیر برگشت و صورت حال را عرض کرد.
حضرت فرمودند؛ آری من به همه راه-های آسمان-ها و زمین آگاهم. پس نصیر صیحه زده غش کرد. و چون به هوش آمد فریاد برآورد، شهادت می دهم که تو همان خدای واحد قهاری. و آنگاه حضرت فرمود. چون نصیر کافر به خدا شده، قتلش واجب است. آنگاه شمشیر از غلاف کشید و گردنش را بزد.
( حدیثی در «بحارالانوار» علامه مجلسی، [مُلا باقر مجلسی]، معتبرترین و بزرگترین منبع مذهبی شیعیان )
ادامـــه[+]

Labels: ,

0 Comments:

Post a Comment

Links to this post:

Create a Link

<< Home