Sunday, July 05, 2009

اسـلام و فلـج مغــزی بـاورمنــدانش


برای مذهبيون زمان ايستاده است


پارميس سعـدی


*مبارزه با جمهوری اسلامی و مبارزه با اسلام باید در کنار هم باشد، تا مردم به ماهیت واقعی دین اسـلام پی نبرند، فکر ایرانی آزاد و آباد توهمی بیش نخواهد بود!

* آيا می توان در مورد اسلام سکوت کرد و فقط هدف را بر روی مبارزه با جمهوری اسلامی گذاشت و آن وقت انتظار داشت از دامن زنی که شله زرد تقديم روح حسين می کند، ناگهان فرزندی بدنيا عرضه شود که به همسايه يهودی خود به اندازه عموی شيعه خود عشق بورزد؟


* آيا ذهن منجمد شده می تواند درست تصميم بگيرد که ما کاری به انجماد مغزش نداشته باشيم و فقط به فکر دردهايی باشيم که جمهوری اسلامی بر او تحميل کرده است؟

* آيا جمهوری اسلامی حاصل همين ذهن های منجمد شده نيست؟ آيا بدون روشنگری در مورد اسلام می توان اميدوار بود که در آينده هرگز دچار چنين طاعونی نخواهيم شد؟

* * *


فکر مي کنيد انديشه يک مسلمان يا يک يهودی يا يک مسيحی ارتودکس چقدر با انديشه انسانی که در 6 هزار سال پيش زندگی می کرده است، تفاوت دارد؟ آيا می دانيد اسلام که به قول مسلمين پيشرفته ترين دين است و به خاطر بلوغ فکری بشر بی نياز به دين ديگری است، چقدر با يهوديت، مسيحيت يا آتش پرستی و مرده پرستی تفاوت دارد؟

هزاران سال پيش وقتی مذهب در شکل بسيار ابتدائی نياپرستی (پرستش روح مردگان)بود، مذهب برای تمام شئون زندگی انسان ها تصميم می گرفت. مردم برای شادی روح رفتگان آتشی روشن می کردند و پسر بزرگ خانواده مسئول بود که هميشه آتش را روشن نگه دارد تا روح مردگان راضی و خشنود باشد. البته خشنود کردن روح مردگان به اين سبب بود که روح دست از آزار و اذيت بردارد. زيرا اگر مردگان از طعام و شرابی که به آتش می دادند بهره مند نمی شدند، بيم آن می رفت که به آزار زنده ها بپردازند. زنا امری ناپسند بود و با مرگ مجازات می شد، چون نگهداری از آتش بعهده پسر بود و پسر حاصل از زنا از پشت مرد خانواده نبود تا پس از مرگ بتواند آتش را محافظت کند. محدوده ای که خانواده ها را از يکديگر جدا می کرد، فقط به اين دليل بود که چشم بيگانگان به آتش خانه نيفتد. پدر که مسئول انجام امور مذهبی بود و در حقيقت، آينه تمام نمای مذهب خانوادگی بود، برای همه امور تصميم می گرفت. چه پسر و چه دختر بايد با اجازه او و با شخصی که او انتخاب می کرد، ازدواج می کردند. درست کردن شراب، اقدام به جنگ، اقدام به صلح، ساخت شهر، همه و همه با انجام مراسمی مذهبی صورت می گرفت تا مبادا خدايان رنجيده خاطر گردند. فرزندان، همسران و بردگان همه از اموال پدر خانواده محسوب می شدند. چون پدر نگهدارنده آتش بود، تمام اين امتيازات را دين خانوادگی به او اعطا می کرد. پس از مدتي خدايان مادی ظاهر شدند و بازهم چون سرطانی بر تمام شئون زندگی انسان ها سايه افکندند.


وقتی انسان ها به انگيزه رويدادهايی چون زلزله و باران و طوفان و غيره پی بردند، باز هم مذهب را از سرزمين ذهن خود بيرون نرادند و اين ديو بدنهاد به شکل ديگری همچنان به فرمانروايی خود ادامه داد. الان نيز که در قرن بيست و يکم هستيم عده ای همچنان به مذهب اجازه می دهند که در تمام عرصه زندگی ايشان جولان بزند و طوق اسارت را برگردنشان بنهد. آنچنان مذهب بر آنها سلطه دارد که نمی توانند باور کنند، که اين مذهب روزی به دست خود آنها برای ترس از مردگان اين همه بند به دست و پای آنها بسته است. آنها هرگز نمی توانند بپذيرند که مذهب از نياز و ترس ريشه گرفته است. شکل و صورت قوانين مذهبی از گذشته تا کنون بسيار تغيير کرده است. خدا که روزی روح مرده بود، بعد ها جای خود را به آتش داد و بعد به خداهای گوناگونی مثل ژوپيتر، ديانا، آتنا، زئوس و غيره تغيير يافت و بعد مثل يهوه، روح القدس يا الله ناديدنی شد؛ اما انسان مذهبی تغيير نکرد. او هنوز هم مثل انسان سه هزار سال پيش می انديشد. انگار که زمان برای او ايستاده است. اکنون خدا برای او روح مرده يا آتش نيست. خدايش تغيير کرده است، اما هنوز در هراس است که مبادا کردار او الله يا روح القدس يا يهوه را خشمگين کند و او را به عذاب هميشگی گرفتار کند. برای همين از نوزادی تا مرگ، باز هم مذهب دست از سرش بر نمی دارد و می خواهد به جای خرد او برايش تصميم بگيرد. يک انسان مذهبی را اگر با ماشين زمان به عقب برگردانی و به چهار هزار سال پيش ببری، هرگز احساس ناراحتی نمی کند. جوهر انديشه يک ديندار هيچ سنخيتی با پويايی ندارد. در هزاران سال پيش پدر خانواده مسئول بود برای خدايان قربانی کند، اکنون هم مراسم قربانی برای الله در مراسم حج وجود دارد.

در هزاران سال پيش هر مرده ای مقام خدايی می يافت و پدر خانواده در آتشی که در خانه برپا شده بود، طعام می ريخت تا مرده را شاد کند. يا سالی چند بار در قبرستان بر روی گورها خوراکی می گذاشتند. هنوز هم وقتی کسی می ميرد ، بر روی قبرش در مراسم چهلم و هفته و غيره، خوردنی هائی مثل عدس پلو و حلوا می گذارند. از آن گذشته هنوز بعضی از مرده ها به مقام خدايی می رسند و برای بر طرف شدن مشکلاتشان به روح آن مرده نذر و نياز می دهند، گوسفند قربانی می کنند، آش می پزند، شله زرد و پلوی نذری می پزند، تا روح آن مرده مشکلاتشان را بگشايد.


هنوز هم زن و فرزند اموال مرد حساب می شوند و در صورتی که دختر يا پسری به دست کسی کشته شود، پول خون او را به پدرش می دهند. در صورتی که پول خون هرگز نمی تواند ريشه جرايمی مثل قتل را در جامعه بخشکاند.

هنوز هم اگر از مذهبيون بپرسيد چرا يک مرد تا 4 زن می تواند داشته باشد، اما زنان نمی توانند به جز يک شوهر داشته باشند، در پاسخ می گويند، چون اگر زن با مردان مختلفی باشد، معلوم نمی شود که فرزند او از کدام مرد است. هر چند که ديگر نيازی نيست فرزندی از پشت مرد خانواده باشد تا آتش را نگه دارد، اما زشتی زنا در نگر مذهبيون به همان دليليست که هزاران سال پيش مذهبيون به خاطر حفظ آتش به آن معتقد بودند.

خلاصه به هر آيين مذهبی که نگاه کنيد، می بينيد که هنوز از نظر محتوی به قوانين سال هاي نياپرستی شباهت دارد، فقط از نظر ظاهری تفاوت کرده است. آتش جای خود را به الله يا يهوه يا روح القدس داده است. گويی که جويبار انديشه ی مذهبيان يخ بسته است و توان رفتن به جلو ندارد. يکجا ايستاده اند.
حتی اگر به فکر تحولی باشند، آن را در چهارچوب دين می جويند. به زعم اينگونه افراد مثلاً يک فقيه می تواند خوش فکر باشد و ديگری بدفکر. غافل از اينکه کسی که در چهارچوب دين فکر می کند، هرگز صاحب انديشه نيست که بخواهيم او را خوش فکر بناميم. خيلی اشتباه است که ما فکر کنيم اسلام قوانينی است که به 1400 سال پيش تعلق دارد. خيلي اشتباه هست که فکر کنيم يک مسلمان به مراسم 1400 سال پيش دل بسته است. اين آيين های مذهبی بسيار کهن تر از هزار و چهارصد سال هستند. همه آيين های مذهبی بن و ريشه ای بسيار کهن دارند که در ظاهر تغيير کرده اند، اما وقتی درون آنها را کنکاش می کنی و با تمدن مردم قديم مقايسه می کنی، متوجه می شوی که زمان برای مذهبيون ايستاده است.
(در اين ارتباط می توانيد به کتاب تمدن قديم نوشته فوستل دوکولانژ، ترجمه نصرالله فلسفی مراجعه کنيد)


برای انسانی که زنجير مذهب را پاره کرده است، دکتر سروش، مطهری، صانعی و کديور، فرقي با مولايان منبر 5 تومانی قديم ندارند. چون دينداری با پويايی سرسازش ندارد. اينها هرگز به فکر نجات انسان نبوده اند، بلکه تلاش برای نجات دين می کنند. در کلامی ساده تر هنوز يخ های ذهنشان آب نشده است. فقط به جای عبادت آتش، الله را برگزيده اند. البته برای فريب مردم سعی می کنند چهـره اين عفريته را بزک کنند.

آيا با توجه به ماهيت ايستايی ذهن دينداران، می توان اميدوار بود که کسانی به اسم روشنفکری دينی بتوانند دين را با دنيای مدرن وفق بدهند؟ اصلاً دين به خاطر ماهيت ايستايی خويش می تواند با دنيای مدرن سازگار باشد؟


شخصی می گفت: "شما شمشير را از رو بسته ايد و با صحبت در مورد اسلام با عواطف مردم بازی می کنيد".

آيا می توان در مورد اسلام سکوت کرد و فقط هدف را بر روی مبارزه با جمهوری اسلامی گذاشت و آن وقت انتظار داشت از دامن زنی که شله زرد تقديم روح حسين می کند، ناگهان فرزندی بدنيا عرضه شود که به همسايه يهودی خود به اندازه عموی شيعه خود عشق می ورزد؟ آيا ذهن منجمد شده می تواند درست تصميم بگيرد که ما کاری به انجماد مغزش نداشته باشيم و فقط به فکر دردهايی باشيم که جمهوری اسلامی بر او تحميل کرده است؟ آيا جمهوری اسلامی حاصل همين ذهن های منجمد شده نيست؟ آيا بدون روشنگری در مورد اسلام می توان اميدوار بود که در آينده هرگز دچار چنين طاعونی نخواهيم شد؟

به نظر من مبارزه با جمهوری اسلامی و مبارزه با اسلام بايد در کنار هم باشد، تا مردم به ماهيت واقعی دين اسلام پی نبرند، فکر ايرانی آزاد و آباد توهمی بيش نخواهد بود.
پارميس سعدی

Labels: , ,

Saturday, April 11, 2009

تمـاس تلفنی با امام رضـا؟!


بــه يـزادن کـه گـر مـا خــرد داشتيـم
کجـا اين سـرانجـام بــــــد داشتيــم!




ايـرنـا _ اردتمندان[خردباختگان] به حضرت ثامن الائمـه، از نقاط مختلف داخل و خارج از کشور با گرفتن شماره تلفن های حرم مطهر رضوی، از راه دور با آن امام همام ارتباط برقرار می کننـــد!؟
بيش از 50 هزار نفر از مشتاقان [خردباختگان]امام رضا در ايان نوروز از راه دور با تلفن به آقا سلام و عرض ادب کردند!!!


مرکز مخابرات حرم، تلفن مشتاقان[خردباختگان] را به بيت خدام و يا فراشان وصل می کند


و سپس خادم گوشی تلفن را بسوی ضريح گرفته و تماس گيرنده از راه دور به امام رضا سلام می کند و حرف می زنـــــد!
پارسال، يک ميليون و 23 هزار و 269 نفر از راه دور با تماس تلفنی، به امام رضا سلام کردند و حرف زدنــــد!



ايرنا - 1388/1/18 - مشهد - آستان قدس رضوی اعلام کرد 25 ميليون تشرف زائران طی ايام نوروز امسال به حرم مطهر حضرت امام رضا(ع) انجام شد.
طی 30 ساله اخير مساحت صحن‌های حرم مطهر امام رضا(ع) از 27 هزار مترمربع به 250 هزار مترمربع افزايش يافته است.



به برکت وجود مبارک علی‌بن‌موسی‌الرضا(؟) جمع کثيری به خصوص نيروهای متخصص(؟) افتخار خدمت به دست آوردند، به طوری که هم اکنون بيش از 20 هزار نفر در اين مرکز [گـدائی و گـداپروری] بزرگ فرهنگی(؟) و مذهبی به کار اشتغال دارند.



Labels: , ,

Thursday, April 09, 2009

افسانه بافی های تاریخی


مغلطه ها و مغالطه های آقای بهرام مشیری




باتوجّه به اینکه برخی افرادمنسوب به «جبههء ملّی» برای نقد کتاب «آسیب شناسی یک شکست» به سخن فردی بنام «استاد بهرام مشیری»!! استناد می کنند، لازم دیدم که پاسخ به سخنان بهرام مشیری را ( به نقل از یکی از برنامه های تلویزیون پارس) خدمت تان بفرستم تا دوستداران تاریخ ایران بدانند که « استاد این افراد» مانند خودِ آنان، تا چه پایه از تاریخ ایران بی اطلاع است.
پاينده ايران
همايون محمدی

مغلطه ها و مغالطه های آقای بهرام مشیری

بازیِّ چرخ بشکندش بیضه در کلاه
آنکس که عرض شعبده با اهل راز کرد
(حافظ)

من نمی دانم که آقای مهندس بهرام مشیری، تحصیلاتش چیست؟ و «مهندس» در کدام رشتهء دانشگاهی است، (طبق سایت مبارک،ایشان ظاهراً «افسر اخراجی ارتش [شهـربـانی - در يکی از کلانتری های شهرستان مراغه در آذربايجان] و متخصّص در امور «هیروشیما» هستند!!!) اینکه این دو شغل چه ربطی با تاریخ و فرهنگ ایران یا «سرزمین جاوید» دارد؟ اللــهُ اعلَم!، ولی، در هرحال ،این فرد، « پدیده»ای است دیدنی و شنیدنی که چنان ذوبِ در افسانه بافی های تاریخی شده که ظاهراً زمام عقل و منطق واندیشه را رها کرده است:
کارِ جنون ما به تماشا کشیده است
یعنی: تو هم بیا که تماشای ما کنی!
آقای مهندس مشیری، علاوه بر «ساخت و ساز»های دیگر، ظاهراً استادِ مُغالطه نیز هست و می دانیم که مغالطه به منظور شُبهه انگیزی و به غلط انداختن مخاطب است. از آخرین مطالعه های آقای بهرام مشیری این است:
ایشان در نقد کتاب استاد جلال متینی و سلسله مقالات دکتر علی میرفطروس دربارهء دکتر محمّد مصدّق، «افاضه» کرده که:
1- «اصلاً این آقای دکتر متینی کیست؟ چند تا کتاب نوشته؟ مگر می شود که آدم رئیس دانشکدهء ادبیّات مشهد باشد امّا حتّی یک کتاب ننوشته باشد و ...».
نمی دانم که آقای مشیری، خود، چکاره است؟ و تا حال چند کتاب و تحقیق ارزشمند منتشر کرده که اینک به طلبکاری از استادی مانند دکتر جلال متینی نشسته است؟! از این گذشته: آقای مشیری، ایکاش سری به کتاب «فهرست مقالات» استاد ایرج افشار، می زد تا فهرست نام بیش از صد مقاله و تحقیق ارزشمند استاد جلال متینی را می دید. از این گذشته، قریب 26 سال انتشار فصلنامهء معتبر «ایران نامه» و «ایرانشناسی» توسط دکتر جلال متینی، خود، یک گنجینهء عظیم تاریخی و فرهنگی است. چرا و چگونه است که آقای مشیری، اینهمه را ندیده است!؟ این کینه ها و دشمنی های آخوندی با فرهنگ و فرهنگسازان ایران از کجاست و چراست؟
2- آقای مشیری،مدّعی است که: «اصلاً دکتر علی میرفطروس را نمی شناسد و اصلاً نمی داند کی هست و چه نوشته است و ...؟»


واقعاً چگونه ممکن است که فردی مانند بهرام مشیری، سال ها در همین لس آنجلس زندگی کرده باشد و سری به کتابفروشی – مثلاً «شرکت کتاب» زده باشد و در بخش مخصوص ِآثار دکتر میرفطروس، بیش از 10 کتاب چاپ شده و تجدید چاپ شدهء ایشان را ندیده باشد!؟ حتّی کتاب بسیار معروف «حلاّج» را که تاکنون بیش از 15 بار تجدیدچاپ و منتشر شده است! در رابطه با این «بی بصری»ی آقای مشیری است که سعدی گفته است:
- «تو که چراغ نبینی، با چراغ چه بینی؟!»
امّا از قدیم گفته اند که: «دروغگو کم حافظه است»، چگونه است که آقای مشیری در یکی از برنامه های اخیر خود از دکتر میرفطروس بعنوان «نویسنده و انسانی شریف» یاد می کند، ولی حالا می گوید: وی را نمی شناسد و کتابی از ایشان نخوانده است!!
آقای مهندس بهرام مشیری، مدّعی است که: برخلاف نظرِ آقای میرفطروس، نویسندگان تاریخ یعقوبی و اخبارالطوّال، ایرانی نیستند بلکه عَـرَب می باشند و ...
باز هم – ایکاش – آقای مهندس، سری به فرهنگ های دم ِ دستی می زد تا می دید که احمدبن یعقوب اصفهانی معروف به یعقوبی اهل اصفهان بوده است و نه عَرَب!!. همچنین: با نیم نگاهی به همین فرهنگ ها، آقای مشیری می دید که: ابوحنیفهء دینوری (نویسندهء اخبارالطوّال) اهل ِ دینور Dinvar کرمانشاهان بوده و با آنکه کتابش به زبان عربی است، امّا سرشار از حسّ وطن دوستی و ایران پرستی می باشد.
امّا عجیب ترین مغالطهء آقای بهرام مشیری،اینست که مدّعی است:
- «حملهء چنگیزخان مغول به ایران، باعث رونق هنر و حرفه و تاریخ نویسی شده است ،مثل کتاب تاریخ جهانگشای جوینی و ...» این حرف آنچنان مسخره است که به سبک رفسنجانی و شرکاء بگویم: استقرار جمهوری اسلامی در ایران، باعث رونق هنر و فرهنگ و تاریخ نویسی در این کشور شده است!!
آقای مشیری – باز – اگر نگاهی به کتاب ملاحظاتی در تاریخ ایران، نوشتهء دکتر علی میرفطروس، می کرد در صفحات 17-20 همین کتاب می دید که حملهء مغولان چه نتایج شوم و هولناکی بر تکامل تاریخی و فرهنگی ایران باقی گذاشته است. در عرصهء تاریخ و فرهنگ و هنر، همین «تاریخ جهانگشای جُوینی»ِ (مورد اشارهء آقای مشیری) می نویسد:
- « مدارس ِ درس، مُندرس، و عالِم علم، مُنطمس (نابوده شده) و طبقهء طلبه (استادان و دانش پژوهان) در دستِ لگدکوب حوادث، متواری ماندند، هنر، اکنون همه در خاک طلب باید کرد».
گفتنی است که – باز- برخلاف افاضات آقای مشیری: فرزندان چنگیزخان مغول هم نه تنها به رونق فرهنگ و تاریخ و تاریخ نویسی کمکی نکردند بلکه مثلاً به دستور هلاکوخان مغول، کتاب های کتابخانهء عظیم خزانه حکمت و خانهء فلسفه را (که حاوی هزارها جلد کتاب تاریخی، علمی و فلسفی بود) به دجله ریختند و آنچه کتب قطور بود – بجای آجر - در ساختن آخور ِاسبان مغول ها بکار بردند و جعبه های کتاب را هم تبدیل به کاهدان کردند (ملاحظاتی در تاریخ ایران، دکتر علی میرفطروس، ص35).
عطا ملک جوینی (نویسندهء تاریخ جهانگشا) در پایان گزارش خود از حملهء مغول ها به ایران، جملهء جانسوزی دارد که اشاره ای به علاّمه هائی مانند آقای بهرام مشیری می باشد. عطا ملک جوینی
می گوید:
-« اکنون بسیط زمین- عموماً – و بلاد خراسان – خصوصاً – خالی شد. کذب و تزویر را وعظ و تذکیر دانند ... هر خَسی، کسی، هر آزادی، بی زادی (بی توشته ای) و هر رادی، مردودی و هر دستاربندی، بزرگوار دانشمندی ... » (تاریخ جهانگشا، ج 1، صص 3-5، به نقل از ملاحظاتی در تاریخ ایران، دکتر علی میرفطروس، چاپ چهارم).

گفتیم که معنای اصلی مغالطه، غلط گفتن به منظور شُبه افکنی ِ خواننذه یا شنونده است ،نمونهء دیگری از مغالطه های آقای بهرام مشیری اینست که در نقد مقدّمهء کتاب «آسیب شناسی یک شکست»، گفته است:
-«در عبارتِ «شخصیّت های دلپذیرمان آنچنان پاک و بی بدیل و بی عیب اند که تن به «امامان معصوم» و « قهرمانان صحرای کربلا می زنند»... فعل «تن زدن» غلط است، زیرا «تن زدن» یعنی: «از زیرِ کار دررفتن» و ... روشن که آقای مشیری- باز - با شُعبده بازی، دو مفهوم «تن زدن» و «تن به کسی زدن» را با هم خِلط یا مغالطه کرده است زیرا «تن به فلانی زدن»، یعنی: «پهلو به فلانی زدن» یعنی: حریف و همسنگ با کسی بودن ...
نمونهء دیگری از دانش عمیق آقای مهندس بهرام مشیری!!!، در«دستور زبان فارسی» است، برای نمونه: وی – بارها – در برنامه های خود از «عمَله جات ِ استبداد» یاد کرده است و در اینهمه مدّت کسی نبود که بگوید: استاد مشیری! هر اکابرخوان ِ زبان فارسی می داند که «عمَلَه» جمع ِ«عامل» است و «عمَلَه جات» ،جمع ِ در جمع ِ در جمع است و.....غلط!
با این سطح از سواد و دانش و معرفت، ایکاش آقای مشیری، اوّل برود کمی دستور زبان فارسی یاد بگیرد و بعد، از استادانی مانند دکتر جلال متینی و دکترعلی میرفطروس، صحبت کند!

*****




این ها، فقط چند نمونه از شعبده بازی های کسی است که می خواهد مُعرّف تاریخ و فرهنگِ « سرزمین جاوید» (ایران) باشد! ... اگر همهء سینه چاکان مرحوم دکتر مصدّق، همین شعبده بازها هستند، پس باید گفت: بدا به حال مرحوم مصدّق! وای به حال ایران! وای به حال ما!



Labels: , , , ,