Friday, February 14, 2014

خرد را به دزدان سپردند و دزد آمدند

خرد را به دزدان سپردند و دزد آمدند

مـردو آنـاهيــد


سازمان دادن ِ مفتی خانه‌ی الازهر و سازمان ِ اخوان المسلمين در مصر و شاخه‌ی آن، فداييان اسلام، در ايران و همچنين بنيان گذاردن سازمان ِ شيعه پروری در نجف و در قم، از نمونه‌هايی هستند که در روند ِ دزدی، دزد پروری و در برنامه‌های گيتی ربايی‌ی انگل ليس‌ها بارور شده‌اند.

* * * * *

به هر سازمان يا به هر انجمنی که بنگريم، می‌بينيم: در سامان آن سازمان يا آن انجمن پديده‌ی دزدی به سخن نکوهش شده است. مردمان هم از ترس يا از شرم خواهان هستند که با دزدان ِ بيچاره و ناچار سخت و سنگين برخورد بشود. با وجودی که اسلام بر پايه‌ی جهاد، يعنی آدمکشی و دزدی، گسترش يافته و ايمان ِ همه‌ی مسلمانان ِ جهان بر پايه‌ی جهاد استوار شده است، ولی جهادگران، که آدمکشان و دزدان ِ مسلمان هستند، دست يا دست و پای هم کيشانی را می‌برند که به دارايی دزديده شده‌ی آنها دست درازی کنند.

جهادگران، بر اين کژپنداری و کژکرداری، دارايی‌ی دزديده شده‌ی خود را غنيمت می‌نامند تا مسلمانان ِ ديگر به آن دست درازی نکنند. در نگرش ِ بيشترين شمار از مردم، دزد آن کسی است که چيزی را پنهانی از ديگری بربايد. از آنجا که همه‌ی دارامندان نمی‌توانند دارايی‌ی خود را از چشم و از دسترس ِ ديگران دور بدارند، اين است که در سراسر ِ جهان دزدی را کرداری زشت می‌نامند و اندک شماری هم از دزدی پرهيز می‌کنند. در درازای زمان زورمندانیِ آزمند و ستمکار دزدی‌های بزرگ و آشگار را با واژگانی تاريک نامگزاری کرده‌اند. آنها با خشونت ِ بسيار به دارايی و هستی‌ی ديگر کسان دستبرد زده‌اند و خود را با پديده‌های دزدی شده سرفراز ساخته‌اند. اين دزدان قهرمانان ِ تاريخ ناميده شده‌اند و بازماندگان ِ آنها سدها شايد هم هزاران سال نه تنها بر پدران ِ دزد ِ خود باليده وآنکه، با نامی ديگر، پديده‌ی دزدی را ستوده‌اند. از اين روی هم اکنون دزدان ِ نامدار، دزدان ِ جهانی، گيتی ربايان و دزدياران بر جهان فرمانروايی می‌کنند و جهانيان هم ارزش‌های دزديده‌ شده‌ی آنها را می‌ستايند و بر آنها رشک می‌برند. کمتر سرزمينی در جهان يافت می‌شود که در چنگال ِ دزدان و دزد زادگان گرفتار نباشد. کمتر مردمی در جهان وجود دارد که از دزدی‌های پيشنيان خود شرمسار شده باشد. سرزمين‌های دزديده شده يک راست، در سازمان‌های جهانی، يا از راه يک همه پرسی، به دزدياران و گماشتگان ِ گيتی ربايان واگذار می‌شوند. سازمان‌های جهانی، از سوی گيتی ربايان، برای دستدرازی به هستی‌ی جهانيان سامان گرفته‌‌اند. اين سازمان‌ها، که تنها از نادانی و بی‌چارگی‌ی جهانيان هستی يافته‌اند، ويژگی‌هايی را به کژی و واژگون، برای نادان پروردن و بی‌چاره ساختن ِ مردمان، برای جهانيان پيش نويس می‌کنند. سازمان‌های جهانی، که جبرييل‌هايی برای جهانداران هستند، سرزمين‌های دزديده شده را کشور و دزدياران ِ پرورده شده را مردم و شيوه‌ی فرمانبری از جهانداران را دموکراسی می‌نامند. اين سازمان‌ها برده بودن و برده ساختن را حقوق بشر و خروش و شورش ِ فريبخوردگان را انقلاب می‌خوانند.

از آن روی، که مردمان ِ با ايمان بيمار هستند و توان ِ انديشيدن ندارند، دينمداران به جای آنها و برای جهانداران می‌انديشند. آنها مردمان را در راهی می‌رانند که از بازار ِ گيتی ربايان می‌گذرد. به زبان آدم: هر مردمی در هر کجای گيتی زمانی پروانه‌ی هستی و زندگانی دريافت می‌کند که سروری‌ی گماشتگان ِ گيتی ربايان را بپذيرد و سر بر آستان ِ جهانخواران بسايد. مردمان بايد به کردار رايانه‌ای برنامه ريزی شده، خودکار و کورانديش باشند. آنها هم نيروی توليد و هم تشنگان ِ خريد هر کالايی می‌شوند که جهانداران به بازار بياورند. آدمها تنها با گواهی از سازمان‌های جهانی مردم شناخته می‌شوند. همچنين سرزمينی را می‌توان کشور ناميد که، از اين سازمان‌ها، پروانه داشته باشد.

به زبانی ساده: آدمهايی مردم و سرزمينی کشور می‌شوند، که دزدان ِ جهانی، سوداگران ِ دارايی و هستی آنها بشوند. شايد سزاوار نيست که بدين تندی و راستی در پيرامون ِ کردار و رفتار ِ جهانداران سخن بگويم. زيرا بيشترين شمار از مردمان، در همياری با گيتی ربايان، خود را خوشبخت و سرفراز می‌پندارند و برای به دست آوردن ِ ابزارهای کاربر و سرگرم کننده به هر رنج و به هر خواری تن در می‌دهند. آنها از پديده‌هايی که برای کژآموزی در دست می‌گيرند به شگفت می‌آيند.

با همه‌ی بينوايی من آگاهانه بر آن هستم که ديدگاه و انديشه‌ام را بازگو کنم نه اين که آن را به کسی بخورانم يا آن را به بازار بگذارم. زيرا در هر زمانی و در هر جايی يک کس وجود داشته که دگرسو با ديدگاه ِ همگان می‌نگريسته است. ولی اين نشان آن نيست که آن کس بهتر و درست تر از ديگران هستی را می‌ديده است. برای نمونه: اگر انبوهی از مردم يک پارچه به زهر افيونی مانند ترياک دچار شده باشند و ترياک را داروی آرامش و شادمانی‌ی خود بپندارند، آن کس که به زيان‌های داروی شادی بخش ِ آنها اشاره کند، او را کژبين، خودخواه، بی شرم و نادان خواهند خواند.

برگرديم به رشته‌‌ی سخن: هر چند که سرگذشت کشورهای اروپا تنها از روند و به شيوه‌های دزدی رنگ گرفته است. هر چند که فرمانروايان اروپا، در سراسر تاريخ، دزدانی بوده‌اند که به نمايندگی‌‌ی پاپ با شمشير و خون، برای سروری‌ی کليسای روم، کشور گشايی، به راستی سرزمين دزدی، کرده‌اند و به نام پاپ دارايی‌ی مردمان را به گنجخانه‌ی کليسا ريخته‌اند. ولی من، که به سرزمين و فرهنگ ايران مهر می‌ورزم، تنها به دزدانی اشاره می‌کنم که کشور ايران را دزدانه تاراج کرده و ايرانيان و خرد ِ آنها را به گروگان گرفته‌اند.

درست است که در هر زمانی کسانی از آزمندی يا از تنگی و تنبلی به دارايی ديگران دست درازی می‌کردند، با اين وجود سرزمين و فرهنگ مردمان را نمی‌دزديدند. بدانگونه که زرتشت به ستمکاری و خشونت ِ ديو باوران، ديويسنا، اشاره می‌کند. زيرا ديوباوران با دانش ِ کشاورزی و سامان شهرنشينی بيگانه بودند. از اين روی آنها به فراورده‌های روستاها، به خرمن ِ کشاورزان و به دارايی شهرنشينان دستدرازی می‌کردند. يا اين که اسکندر، پس از يورش بهِ ميهن ِ ما، ايرانيانی را به فرمانروايی می‌گمارد که به يونانيان باج و خراج بپردازند. ولی سرزمين ايران را، برای گسترش دادن ِ يونان، دگرگون نمی‌سازد. نمونه‌ای ديگر اردشير بابکان است که او ناجوانمردانه دودمان ِ اردوان يا اشکانيان را نابود می‌کند تا به پادشاهی دست يابد. اردشير بابکان پادشاهی بر ايران را از پادشاه ِ ايران برای فرمانروايی کردن می‌دزدد نه برای ويران ساختن. زيرا او خود را به نيکوکاری به مردم می‌نماياند تا مردم او را به پادشاهی بپذيرند.

دزديدن ِ سرزمين‌ها، در جهان، با اسلام گسترش يافته است. جهاد در اسلام ننگين‌ترين ستمی است که تا کنون بر جهانيان وارد آمده است. در هر کجا که جهاد پياده شده نه تنها بی شمار مردمی کشتار و سرزمين ِ آنها، به سود ِ اسلام، دزديده شده است وآنکه خرد ِ بازماندگان سوخته و آنها برای هميشه به بردگانی نابخرد دگرگون گشته‌اند.

بيداد ِ جهادگری تنها از عربستان بر مردمان فرود نيامده است وآنکه خانمان و هستی‌ی بسياری، از سوی ترکان ِ غزنوی به ويژه با شمشير ِ جهادگران سلجوقی، به آتش کشيده شده است. سلجوقيان هم مانند عربها، در زير ِ بيرق اسلام و با حکم جهاد به کشتار ِ مردمان و دزديدن ِ سرزمين آنها پرداخته‌اند. از مرزهای چين تا هسته‌ی اروپا، در سراسر آسيای کوچک، ترکيه‌ی امروز، نشانه‌های خونين ِ دزدان جهادگر پديدار هستند. آسيای کوچک نشانه‌ی بزرگ و آشگاری از دزدان سلجوقی و سرکردگان عثمانی است که از سوی دژخانه‌ها جهانی، يعنی سازمانهای گيتی ربايان، ترکيه خوانده شده است.

غزنويان، سلجوقيان، صفويان، قاچاريان همه‌ی آنها نو مسلمانانی بوده‌اند از قبيله‌های تُرک که، با جنگ ابزار ِ جهاد، ايرانيان مسلمان را برای کشتار ايرانيان سرکش و گستاخ به کار گرفته‌اند. اين دزدان، سرزمين‌های پيوسته و پاره‌های ايران را، برای پايدار ساختن ِ اسلام دزديده و خارستان ِ اسلام را با خون ِ مردم ِ ايران آبياری کرده‌اند. صفويان از همه‌ی آنها پست‌تر و فرهنگ ستيز تر بوده‌اتد. آنها نه تنها سدها هزار ايرانی را کشتار کرده وآنکه عربهای ايران ستيز را، برای شيعه پروری، از عراق وارد کرده و بر ايرانيان حاکم ساخته‌اند. اين ايران دزدان، در بهای ساختن ِ چهل ستون و عالی قاپو، پايگاه‌هايی را، در خليج فارس، برای دريادزدی به پرتغالی‌ها واگذار کرده‌اند. هرگز مغولها به پستی و فرومايگی‌ی حکمرانان ِ ترک تبار، به اين ژرفی و پايداری، بر ايران و ايرانی ستم نرانده‌اند. پس از پرتغالی‌ها انگل ليس‌ها دزدانه بر خليج فارس دست اندازی کرده و تا به امروز ايرانيان تنها به تماشای دزدی‌های انگل ليس‌ها و دزدياران ِ آنها پرداخته‌اند. پاره‌ای، که به نام کشور ايران برجای مانده‌ است، سرزمينی است که آن را رضا شاه از دزدان و دزدياران پس گرفته و در سالهای فرمانروايی، برای پاسداری از اين کشور، پيوسته با گيتی ربايان و مزدوران ِ نابخرد آنها پيکار کرده است. شگفتی در اين است که رضا شاه با يک مشت از ميهن بريده، در راه ميهن پروری، بدين سان پيروزمند بوده است. از خودبيگانگی و فرومايگی در اين جاست: روشنفکرانی که در زير ستم ِ ولايت فقيه، ننگين ترين حکومت ِ جهان، از نابخردی پوزه به خاک می‌مالند، آنها سر بر آستان ِ انگل ليس‌ها می‌سايند و رضا شاه را نفرين می‌کنند.

نمی‌توان به درستی گفت که انگل‌ليس‌ها برای اسلام سرزمين می‌دزدند تا شريعتمداران جهادگرانی بيشتر بپرورانند يا پيشوايان ِ مسلمانان، برای انگليس، جهادگر پرورش می‌دهند تا انگل‌ليس‌ها بيشتر سرزمين بدزدند؟ زيرا انگليس برای اين که سرزمين‌هايی را بدزدد نخست پيشوايی را خلق می‌کند، تا او جهادگران را به خشمآوری برانگيزد، سپس ديدبانی بر درآمدهای مردم را به شريعتمداران می‌سپارد و دزدياران را به حکومت می‌گمارد.

نشانه‌های از خودباختگی و خردسوختگی‌ی مردمان در سرزمين‌های "مستعمره‌ی انگل ليس‌ها " گواه بر اين پندار هستند. به روشنی ديده می‌شود که سرزمين‌های خاورميانه و شمال آفريکا، که همگی مانند مصر غنيمت جهادگری بوده‌اند، به کمک ِ شريعتمداران، برای دستدرازی، به مستعمره‌ی انگستان درآمده‌اند و شاخه‌های ناهنجار ِ دين اسلام در اين ديارها به خواست و به شيوه‌ی انگليسی هنجار يافته‌اند.

سازمان دادن ِ مفتی خانه‌ی الازهر و سازمان ِ اخوان المسلمين در مصر و شاخه‌ی آن، فداييان اسلام، در ايران و همچنين بنيان گذاردن سازمان ِ شيعه پروری در نجف و در قم، از نمونه‌هايی هستند که در روند ِ دزدی، دزد پروری و در برنامه‌های گيتی ربايی‌ی انگل ليس‌ها بارور شده‌اند.

همانگونه که اشاره شد کمتر سخن از دزدی‌ و دزدان ِ جهانی است وآنکه بيشتر سخن از دزدی و دزدياران در ميهن ِ خودمان ايران است. از اين روی نيازی نيست که به چگونگی‌ی سرزمين‌های دزديده شده‌ی آسيايی، آفريکايی و آمريکايی اشاره بشود. زيرا اين دزدی‌ها کم و بيش بی شرمانه در پيش چشمان ِ همگان به انجام رسيده‌اند و دزدان ِ درازدست، که امروز سروران جهان شده‌اند، به گيتی ربايی‌های خود می‌بالند و با اندوخته‌های دزديده شده‌ی خود بر مردمان ِ دزد زده فرمانروايی می‌کنند. انگلستان از زمان ِ صفويه، با برنامه‌های ايران دزدی، پرتغالی‌ها را از خليج فارس بيرون راند، که بتواند در خليج فارس لنگر بيندازد. او در هيچ زمانی نيازی به مستعمره کردن ايران نداشته است. زيرا ايران در دست دزدان ِ انيرانی بوده، که به جز بهره کشی از سرزمين و از ايرانيان، پيوندی با سرزمين نداشته‌اند. دزدان ِ همسرشت و هم آرمان که هميار ِ يکديگر بشوند از گنچ‌های دزديده شده بهتر بهره برداری می‌کنند. زيرا يک کدام از آنها، که خشمآور است، کالا را می‌دزدد و ديگری، که سوداگر است، بازار ِ کالا را می‌سازد. به هر روی پس از شکست ِ حکومت عثمانی، در جنگ‌های صليبی و در نخستين جنگ ِ جهانی، انگلستان، در سرزمين‌های خاور ميانه، يکه تاز شده است. او آمريکا و شوروی (روسيه) را هم با انگيزه‌های سوسياليستی و سرمايداری به يکديگر سرگرم ساخته است.

انگلستان تا رسيدن رضا شاه در روند ِ نابسامان ِ ايران، سرور، سرپرست و ديدبان ِ حکومت قاجار بود. رضا شاه گام به گام پاره‌های ايران را از دست دزدان و دزدياران، آن چنان پيروزمندانه، بيرون کشيد که کشتی‌های انگليس در خليج فارس به جولان درآمدند. سرانجام انگلستان و شوروی با انگيزه‌ی سرزمين دزدی به ايران يورش آوردند، به کمک دزدياران، رضا شاه را، از پادسرای خودش، دور ساختند و دوباره بر ايران ديده بانی يافتند. اين که اين گيتی ربايان، ناجوانمردانه و به ستم، ايران را گرفتند از چشمان ِ جهانيان پنهان نماند. از اين روی ايران دزدان ناچار شدند، به همراه ِ پر و بال و ميدان دادن به ايران ستيزان، فرزند ِ رضا شاه را به پادشاهی بپذيرند. بايد با شرمندگی بگويم : در اين ستمی، که بر ايرانيان گذشت، ميليونها ايرانی از گرسنگی مردند و ايران، که تازه راه ِ فرهنگ خود را بازيافته بود، به ويرانگی و بی‌چارگی فرو نشست. افزون بر اين که، در اين بيداد، بی شمار از ايرانيان جان باخته‌اند، سرزمين ِ آنها پاره پاره شده و پست‌ترين ايران ستيزان را هم بر آنان حاکم شده‌‌اند. شرمندگی در اين است که روشنفکران ِ ايران نه تنها اين رنج و ننگ را تا کنون پوشانده‌اند وآنکه نابخردانه در پناه ِ هستی دزدان ِ خردسوز، يعنی شريعتمداران، راه ِ کشور دزدی را برای گيتی ربايان هموار کرده‌اند.

شگفتی نيست اگر پس از رضا شاه دزديارانی، که از کارهای کشوری برکنار شده بودند، دوباره بال و پر گرفته و به اسلامفروشی و مزدوری پرداختند تا سرانجام کشور ايران را به جهادگران ِ ايران ستيز واگذار کردند.

بدان گونه که اشاره شد انگل ليس‌ها از دوران حکومت ِ صفويه تا به امروز هيچگاه از خليج فارس بيرون نرفته‌اند و ايرانيان هم، در اين دوران، هيچگاه به راستی در انديشه‌ی پس گرفتن و فرمانروايی بر سرزمين‌های کناره‌های خليج فارس نبوده‌اند. از اين روی انگل ليس‌های درنده خوی، که هميشه از بوی نفت سرمست هستند، اندک اندک قبيله‌های بيابانگرد را در هر گوشه‌ای، در کناره‌های خليج فارس گرد آورده، از آنها شيخ و امير و سلطان ساخته‌اند. سپس اين سرزمين‌ها را، که از دير باز پاره‌های پيکر ِ ايران زمين بوده‌اند، در سازمان‌های جهانی به نام شيخ الارض، امارات و سلطانات به گماشتگان ِ پابرهنه و برده منش بخشيده‌اند. درست است که پروده شدگان ِ انگل ليس در کناره‌های خليج فارس حاکم شده‌اند ولی 51 درسد ِ نفت، از هر سرزمين ِ دزديده شده، به گنجخانه‌ی انگليس واريز می‌شود. عربها هم در بهای 49 درسد نفت، که بازهم سوداگران انگليسی پروانه‌ی خريد ِ آنها را دارند، زنگوله و زنجير ِ زرين و کنيزکان نازک پيکر از اروپا وارد می‌کنند. روشن است که اين عربها ديگر در شن زارها به دنبال ِ شکار سوسمار نمی‌روند. زيرا نفت آشامان، از استراليا، سوسمارهای بزرگ تر، پوست کنده، برای آنها می‌فرستند.

شوربختی در اين جاست که برخی ايرانيان، که از نادانی به خواری و ننگ تن در می‌دهند، دزدياران ِ سرزمين‌های خودشان را می‌ستايند و اميران ِ بُرج السارقين را شاه و شاهزاده می‌خوانند.


مـردو آنـاهيــد
فوريه ۲۰۱۴

دریافت بازتاب از دیدگاه خوانندگان[+]

Labels: , , , ,

Friday, October 11, 2013

نيکويی به کردار، نه با سخن، آفريده می‌شود

مـردو آنـاهيــد




اسلامزدگی ويروسی نيست که در آزمايشگاهای پزشکی شناسايی بشود. اسلامزدگی به کردار در کورانديشی و فرومايگی‌ی روشنفکران ِ کشورهای پسمانده نمايان است. ولی از شوربختی در دانش-خوانده‌های مسلمان کمتر هوش و انديشه‌ای وجود دارد، که به زهر اسلامزدگی آلوده نباشد، تا بتوانند اين ويروس ِ خردسوز را شناسايی کنند.

روشن است که ديدگاه ِ انسان در برخورد با انديشه‌های گوناگون پيوسته گسترده تر و ژرفتر می‌شود. نگرش ِ آزادانديشان هم در آغاز تيز و شکافنده نبوده وآنکه اندک اندک، در آميزش با دانش ِ آزموده شده، به ژرفنگری ورزيده شده است. از اين روی دانايی و بينايی در هرکس بر آموخته‌ها و اندوخته‌های پيشينيان و همزيستان (مردمان، جانوران و گياهان) روييده است. برآيند و يافته‌های انديشمندان، از جهان ِ هستی، سامان ِ فرهنگ يا زمينه‌ی بينش ِ مردمان را بُن می‌نهند. فرهنگ در زمينه‌ای، که به زهر ِ ايمان آلوده بشود، به خشکيدن می‌گرايد و از آن انديشه‌ای سرسبز نمی‌رويد.

به زبانی ديگر هر مردمی آفرينش هستی را، زيبايی يا زشتی را، کژی يا راستی را با گوهر ِ فرهنگی می‌سنجد که در بينش آن مردم نگاشته شده است. فرهنگ ِ هر مردمی، تراوش انديشه‌هايی است که از بينش ِ انديشمندان ِ همان مردم برآمده است. مردم از دروازه‌ی فرهنگ که در ديدگاهِ آنها گشوده شده است، به جهان ِ هستی می‌نگرند.

فرهنگ: احکام ِ عقيده‌ها يا پندارهای يک ايدئولوژی نيست که کسانی آنها را به زور يا به فريب به مردمانی فرو کنند يا آنها را از پندارهای بيگانه بگيرند و برای مردم بازنويسی کنند. کدام مردم می‌توانستند خودبخود، جهان را مخلوق پديده‌ای بپندارند که هرگز او را نديده‌اند؟ اين گونه ياوه‌ها از بينش ِ دانشمندی نروييده‌اند وآنکه شيادی کژپندار، يا نيک پندار، مردم را به دروغ فريفته و خرد ِ آنان را در زندانِ ايمان به بند کشيده است.

پندار ِ کومونيسم و ديکتاتوری‌ی کارگری هم نمی‌تواند يکباره از انديشه‌ی توده‌های مردم برآيد؟ مگر اين که آزمندانی مردم ستيز اين گونه کژبافی‌‌های ناساز را به زور بر مردمی کوتاهنگر بپوشانند و نيروی آنها را، با مژده‌ی سروری بر جهان، برای سرکوبِ آزادگان به کار ببندند.

فرهنگ تراوش خرد ِ هموندان و همبودان مردم است.

برای نمونه: مردمان از يافته‌ها و آزمون‌های انديشمندان ِ خود می‌آموزند که خورشيد، آب، زمين، هوا جانبخش هستند. آنها آزموده‌اند که آزردن اين پديده‌ها و جانداران، که برآمده از اين خدايان هستند، ناخوشی به بار می‌آورد. فرهنگ ِ ايرانيان بر انديشه‌هايی، که از دانش ِ خردمندان روييده‌اند، ريشه يافته و بينش ِ مردمان را ساختار شده است.

هر عقيده يا هر ايدئولوژی بر مردم فريبی يا گمان‌هايی آزموده نشده پا گرفته ‌است.

درونمايه‌ی احکام شريعتِ اسلام، در 1400 سال پيش، از سوی الله بر محمد برای چادرنشينانِ عرب فرود آمده‌اند. پس از آن مردمان قبيله‌های عرب، با تيغ برنده‌ی آزمندانی سودجو، که به محمد پيوسته بودند، روبرو شده‌اند: يا آنها بايد بندگی‌ی الهی را بپذيرند، که او نه زاييده شده و نه می‌زايد، يا خشمآوران آنها را گردن می‌زنند. افزون بر اين، همگان بايد بپذيرند که محمد رسولِ الله شده است، کسی که نه نگرشی والا و نه دانشی ارزنده دارد.

احکام شريعت ِ اسلام، آميخته‌ای از بافته‌های دروغواندنی گوناگون هستند، که انسان را به گوسپندی نابخرد دگرگون می‌سازند. آنها با بينش ِ انسانِ آزاد پيوند پذير نيستند. با اين وجود اين احکام با همه‌ی زشتی و پسماندگی که دارند با نگرش ِ مردمان ِ بيابانگرد سازگارند. زيرا نيازها و آزمونهای چادرنشينانی، که در شن زارهای عربستان زيست دارند، فراتر از شترپروری و ساربانی نمی‌روند. پندارهای خشن، از خشمآورانی آزمند برمی‌آيند، در مردمانی خشن ريشه می‌نهند و با خشم گسترش می‌يابند. زيرا مردمانی که از ديدگاهی خشونت آميز به جهان ِ هستی می‌نگرند، رفتار، کردار و پندارِ آنها به خشم آميخته می‌شوند. از اين روی الاهانی که در خواسته‌های اين خشمآوران خلق می‌شوند همه بی مهر، ستمکار، ترسناک و انسان ستيز هستند.

الله هم مخلوق ِ نگرشی خشمآلود است که در آن نگرش جهنم ابزارِ عدالت و بلاهای ناگهانی نشان ِ قهر و قدرت پنداشته می‌شوند.

عربهای حجاز و بيشتر جهادگرانِ ديگر شمشير را نشانِ راستی و درستی‌ی خود می‌پندارند و بی شرمانه آن را بر روی بيرق‌های خود می‌نگارند. .برآيندی از اين بيماريست که سامانِ زندگی و مردمداری در مردمانِ مسلمان بيشتر با خشونت و آزار آميخته هستند


دگر سو با بينشِ عربهای بيابانگرد جهان بينی‌ی ايرانيان است که در اين فرهنگ، مهرورزيدن به هستی ستايش و آزردنِ جان نکوهش می‌شود. اين بينش در درازای هزاره‌ها در جان و هستی‌ی ايرانيان آميخته شده است. از شور بختی بينشِ ايرانيان با احکامِ جهادگران آلوده شده و آنها را با خويشتن بيگانه ساخته است.

عرفان روييده‌ای از اين فرهنگ است، که عارفان ِ مسلمان آن را به زهر شريعتِ اسلام آميخته‌اند و به خوشباورانِ خودپرست خورانيده‌اند. اين انديشمندان، که در مکتب ِ اسلام به دروغوندی خو گرفته‌اند، قهرمانانِ خشمآورِ دين‌های ابراهيمی را، در پوشش ِ داستان‌هايی ربوده شده، دلاور و مهربان نشان داده‌اند. آنها با کژپنداری يا ندانسته فرهنگ ايران را به زهر ِ شريعتِ اسلام آلوده ساخته‌ و خشونت‌های اسلامی را با ياری و حکمت ِ الله پيوند داده و کشتار ِ دگرانديشان را پيروزی‌ی ايمان بر کفر دانسته‌‌اند.

درست است که اگر اين انديشمندان با منش ِ راستکاری سخن می‌راندند مانندِ ديگر راستکاران کشته می‌شدند و ما امروز نام و نشانی از اين بزرگواران نمی‌شناختيم. ولی اگر سخن نمی‌گفتند، دستکم: در زير بارِ دروغ‌های آنها رنج نمی‌برديم، الله را با همان چهره‌ی غضبناکی، که در قرآن نگاشته شده است، می‌شناختيم. شايد هم ايرانيان در زمانی ديرتر می‌توانستند، بدون اين دروغبافی‌های عارفانه، ديوارهای تاريکخانه‌ی ايمان را بشکنند و به سرای آزادی برسند.

در اين جُستار، سخن از نکوهش ِ کردارِ اين بزرگان نيست، تنها سخن از اين است که پس از 800 سال سخن سرايی‌ در پيرامونِ عرفان، کمتر مريدی، با نوشيدنِ اين باده‌ی زهرآگين، به فرهنگ ِ مهر پروران گرويده و کمتر مرشدی از اسلام ِ جهادگر بريده است. اندرزهای خوشمزه و نوشين زمانی ارزشمند بشمار می‌آيند که دستکم اندکی از خشم و زهری که مسلمانان را بيمار کرده است بکاهند. سخنانی که، پس از 800 سال پيوندِ روشنفکران را از ميهن و ميهن پروری بريده و به خودپرستی در خاکساری بند کرده‌اند، آنها به وردهای جادوگری مانند هستند که به درد جن گيری می‌خورند.

پندهايی که، دانشدانان را از انديشه‌ی بهسازی و بهزيستی جدا می‌کنند، آنها را به برده منشی و آميزش با دلبری ناموجود، که با الله همانی دارد، دلخوش می‌سازند، دارويی هستند خوابآور که انسان را از بيداری می‌ترسانند. اکنون من با نمونه‌ای که بيش از 800 سال بر سر زبان‌ها روان شده و بر سردرِ سرای‌ها نگاشته شده است نشان می‌دهم: سخنان ِ عارفانه هر اندازه هم که پُر ارزش پنداشته بشوند، در شوره زارِ اسلامزدگان، مانند ِ مُهره‌هايی هستند که برخی از نادانی برای تندرستی يا پيشگيری از چشم زخم به کسی يا به چيزی آويزان می‌کنند. گرچه سعدی مسلمانی راستين بوده و کشتار ِ نامسلمانان را کرداری پسنديده می‌دانسته، باز هر گاهی که از فرهنگ ايرانی برانگيخته می‌شده، برای پوشاندن ِ خشونت‌های عقيده‌اش، اندرزهايی از فرهنگ ِ ايران برداشت می‌کرده است. برای نمونه:

بنی آدم اعضای يکديگرند
که در آفرينش ز يک گوهرند.
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار.

از آنجا که سعدی، تنها مسلمانان را آدم می‌پنداشته است، ما هم از انسان ستيزی‌ها و آدمکشی‌های پيش از سعدی و آدمکشی‌های نامسلمانان سخن نمی‌گوييم. پس در اين جا از مردمانی، که پيش از سعدی، با شمشير جهادگران کشتار شده‌اند چشم می‌پوشيم و همچنين می‌پذيريم که هيتلر، لنين، استالين، مائو و تيغ به دستان ديگر، که ميليونها آدم را کشتار کرده‌اند، سخن سعدی را نشنيده بودند. شايد هم آنها بنی آدم نبودند. پس تنها انسان ستيزی‌هايی را يادآوری می‌کنم که پس از سخنان ِ شکربار ِ سعدی روی داده‌اند.

آيا حکمرانان زمان ِ سعدی، که او را خلعت می‌بخشيدند، از کشتار ِ دگرانديشان پرهيز می‌کردند يا تنها بنی جانوران را می‌کشتند؟ شايد هم تنها جهادگران اعضای يکديگرند و دگرانديشان پديده‌ای برای کشتن هستند؟

آيا حکمرانان صفوی، که پس از شکست از جهادگرانِ عثمانی، سُنی کشی را در ايران راه انداختند و بيش از يک ميليون سُنی مذهب ِ ايرانی را کشتند، اعضای پيکر خود را نمی‌شناختند؟ افزون بر این، آنها که با شادمانی سدها هزار نامسلمانِ ايرانی که به سزای دگرانديشی می‌کُشند، آيا بنی آدم نبودند؟ اگر به راستی از خود بپرسيم: در کجای جهان است و کدام آدمها هستند که از رنج ِ يک آدم بی‌قرار می‌شوند؟ شايد به اين پاسخ برسيم که: يا سخن ِ سعدی نادرست است يا پيروانِ مذهبی بنی آدم نيستند.

آيا سلجوقيان يا جهادگران ِ عثمانی، که بيشترين شمار از مردمانِ آسيای کوچک را کشتار کردند يا آنها را از زادگاهشانِ بيرون راندند، می‌خواستند که بر گورِ اعضای خودشان امپراتوری‌ی عثمانی را بسازند؟ يا ما بيهوده خودفريبی می‌کنيم و از نابخردی به سخنانی دروغ دل بسته‌ايم؟ آيا سلطان محمد ِ قاچار که، افزون بر کشتارِ انبوهی از مردمان ِ مسلمان و نامسلمان، تخم ِ چشم‌های چندين هزار تن از مردم کرمان را بيرون کشيد، می‌خواست به دردهای اعضای پيکر ِ خودش بيفزايد يا از دردهای ديگران بکاهد؟

پرسش اين است: چرا ما که چشم و گوش داريم از ديدنِ زشتی‌های کردارِ خودمان چشم می‌پوشيم و از شنيدن راستی پرهيز می‌کنيم؟ زمانی که مسلمانانِ اندونزی بر سوکارنو و همرزمانش شوريدند و بيش از يک ميليون از مردم اندونزی را به سزای بیخدايی سر بريدند. کدام يک از آن دو گروه بنی آدم نبودند؟ مسلمانانی که آزاديخواهان را گردن ‌زدند يا آنهايی که کشور اندونزی را از چنگالِ استعمارگران هلند آزاد کرده بودند؟

شايد اين بنی آدمهای مسلمان، که سعدی آنها را اعضای يکديگر خوانده است، از درد هم ميهنانِ خود بی قرار بودند و می‌خواستند که با زشتکاری دردِ اعضای خود را درمان کنند؟ شايد هم اسلامزدگان نمی‌توانند به بُن مايه‌ی ارزش‌های آزادگی پی ببرند. به هر روی، من که آينه گردان سيمای مسلمانان ِ شهيدپرور نيستم. پس نيازی نيست از روندها و رويدادهايی سخن بگويم که روزانه در سرزمين‌های مسلمان نشين می‌گذرند. ولی شايد نياز است که اشاره‌ای به انسان ستيزی‌های ولايت فقيه بکنم. آدمکشانی که بسيار به سخنان سعدی می‌بالند و با آنها مردم آزاری‌‌های خود را رنگ می‌زنند.


مگر اين عدليه‌ها و محکمه‌های آلِ روح الله و آلِ علی نبودند که به حکم اسلام و برای پايداری‌ی ولايت ِ فقيه، ده‌ها هزار تن از جوانانی را کشتار کردند که آنها با فريادِ مرگ بر آمريکا و مرگ بر شاه، شريعتِ اسلام را ياری کرده بودند؟

روشنفکرانی که با گردن-فرازی می‌گويند: چو عضوی بدرد آورد روزگار /// دگر عضوها را نماند قرار، بايد بسيار خودبين باشند که وجدانِ خشکيده‌ی آنها اندکی هم از دردِ کودکان و جوانانِ خيابانی و بيچارگانِ کارتُن خواب به درد نمی‌آيد. آيا نمی‌دانند که، در حکومت ِ فرومايگان، دختر بچه‌ها را به تن-فروشی می‌گمارند تا گردشگران مسلمان در شهرهای گورآباد سرگرمی داشته باشند؟ آيا نمی‌بينند که، همين روسپی سازان ِ بی وجدان، زنانی را سنگسار می‌کنند که با مردی به دلخواه آميزش کرده باشند؟

در شگفتم کسانی که، در پيش ِ چشمانشان، روزانه زندگانی‌ی هزاران کودک به تباهی کشيده می‌شود، از اين بيدادگری، هيچ خراشی در وجدان ِ پولادين آنها وارد نمی‌شود. باز همين کسان با گردن-فرازی از يک سخن سعدی بر خود می‌بالند که او در 800 سال پيش گفته است " بنی آدم اعضای يکديگرند" . اين کسان در ژرفای خودفريبی نمی‌خواهند بدانند که سعدی اندرزگوی حکمرانانِ آدمکُش هم بوده و گفته است:
امروز بکُش که می‌توان کُشت
مگذار که زه کند کمان را

سخن را کوتاه می‌کنم. اگر فرياد ِ عابدين ِ جماعت، پس از 800 سال، هنوز هم پيوسته با واژه‌ی "مرگ" بر ..... آغاز می‌شود، پس با کمی انديشه بدين برآيند می‌رسيم، که اين گونه سخنان، بيهوده گرانبار هستند و پيوندی با بينش ِ مردمانِ اسلامزده‌ نخواهند يافت. شايد سخنان و پندارهایِ انديشمندان، دانشمندان و فيلسوف‌های اروپا به اندازه‌ی وردهای عارفانِ آسمان نوردِ ايران خوشمزه نبوده‌اند. ولی برخی از آنها سامان جهان را دگرگون ساخته‌اند.

مارتين لوتر کشيشی است با ايمان که انديشه‌ی خود را در پيرامون ِ برخی از پسماندگی‌های احکام ِ مسيحيت بازگو می‌کند. پندارهای او آن چنان جنبشی توفان آسا در اروپا ايجاد می‌کنند که مردمان ِ نوانديش در اروپا، بيش از 300 سال، برای اين پندار می‌جنگند، می‌کُشند و کُشته می‌شوند؛ تا سر انجام زشتی‌ها و پسماندگی‌های مسيحيت را بر انبوهی از مردمان روشن می‌سازند و سامانی تازه در مسحيت بُنيان می‌گذارند.

سخنان انديشمندان و پندارهای فيلسوف‌ها، برانگيزنده‌ی روشن انديشان و نيروبخش ِ جنبش ِ آزاديخواهان در اروپا بوده‌اند. بر اين زمينه، پيکارِ آزاديخواهان، در راهِ بازنگری و بهسازی‌ی سامانِ کشورداری، بار آور شده است. برآيند ِ پيکار ِ روشن انديشان، پيروزی‌ی آنها بر کورانديشان ِ مسيحی بوده است. آزاديخواهانِ اروپا، پس از پيکارهايی خونين، توانسته‌اند حاکميت را از کليسای مسيحی بگيرند و فرمانروايی را به نمايندگان مردم بسپارند. سرگذشت ِ نوزايی و نوانديشی در اروپا از هزاره‌ی پانزدهم آغاز شده است و هنوز هم با نرمی و آرامی دنبال می‌شود. جنبش‌های نوآفرينی، در اروپا، برای سامان ِ کشورداری، بسيار شگفت انگيز هستند که سرگذشت ِ آنها در اين جستار نمی‌گنجد. تنها اشاره می‌کنم که جنبش‌های آزادی بخش در اروپا همه زاييده‌ی سخنان انديشمندان و پندارهای فيلسوف‌هايی بوده است که از همين مردمان زاييده و در همين مردمان پرورده شده بودند. بيشتر ِ آنها برای راستی سخن می‌گفتند و برای يافتن ِ راستی می‌انديشدند و پژوهش می‌کردند؛ نه اين که عارفانه برای بُت تراشی، خودپرستی، مردمفريبی و مداحی حديث ببافند.

گرچه روشن انديشانِ اروپايی هم در آغاز مسيحی زده بودند ولی در آزمون می‌توانستند با خرد خود بينديشند و با انديشه‌ی خود ارزيابی کنند. از اين روی آنها يا راستی و درستی را پذيرا می‌شدند يا در زندان ِ ايمان برای کژی و کاستی تلاش می‌کردند. می‌بينيم که بيشترِ انديشمندان ايران هم عارفانه به کژپنداری آلوده بودند و پيروزی‌ی خود را در اين می‌ديدند که بتوانند روح خودشان را از تن ِ خاکی جدا کنند و آن را با ورد و چشمبندی به آسمان نورانی بفرستند. آنها برای اين که از سوی مريدان پرستيده بشوند خود را افتاده و بيزار از خودپرستی نشان می‌دادند. همه‌ی انديشه‌ی اين عارفان بر اين بوده است که چگونه، از الله ِ ترسناک، معشوقی تودل برو بسازند و چگونه اسلام ِ خشم-زا را بزک کنند که گرفتاران از بردگی و خاکساری در برابر الله شرمسار نشوند.


روشنی‌ی فکرِ روشنفکران ايران هم در شورش 57 آنچنان درخشيده است که هنوز هم چشم ِ آزادگان را می‌آزارد. روشنفکرانی که با نابخردی و برده منشی به دنبال آخوندی فرومايه رفته‌اند که او آشگارا، با عقيده‌های برده داری، خواهان ِ پياده کردن ِ احکام ِ جهادگران ِ راهزن بوده است.

اين روشنفکران، با بی دانشی و کوشش، حکومتی را بر ايرانيان گسترده‌اند که بر سامان گله داری بنا شده است. روشنفکرانی که کورکورانه به راهی رانده شده‌اند که بيگانگان و دشمنان ديرينه‌ی ايران هموار کرده بودند. اين کوردلان گوسپندوار گوش و هوش ِ خود را به کورانديشانی سپرده‌اند که آنها در درازای زمان به جز مردم ستيزی هنری نداشته‌اند. پستی و نابخردی در درونِ اين روشنفکران بدان گونه سايه افکنده است که هنوز هم آنها احکام ِ 1400 سال کهنه را، يعنی احکام ِ بردگی و راهزنی را، در سامان ِ کشور داری، نشانی از بينش ِ همگانی و سکولار می‌پندارند.

در همه جای جهان خواسته‌ها و بينش ِ دانشجويان سوی پيشرفت و نوشوندگی را، در آينده، نشان می‌دهند. برخی از دانشجويان ِ ايرانی، همدوش با شورشيان ِ 57، خواهانِ ِ جدا سازی‌ی دانشجويان ِ نرينه‌ از دانشجويان ِ مادينه و ايجاد مُصلا، در دانشگاه، شده بودند. پس شگفتی هم نيست که اين دانش آموختگان را، در زندان کهريزک و اوين، برای بازپرسی بگمارند، یا آنها را، پس از آموزش در زندان، برای اسلام-فروشی، به آمريکا و به اروپا بفرستند تا، از سوی قهرمان سازان ِ بدونِ مرز، به نشانه‌های زرين مفت‌خر بشوند.

اسلامزدگی ويروسی نيست که در آزمايشگاهای پزشکی شناسايی بشود. اسلامزدگی به کردار در کورانديشی و فرومايگی‌ی روشنفکران ِ کشورهای پسمانده نمايان است. ولی از شوربختی در دانش-خوانده‌های مسلمان کمتر هوش و انديشه‌ای وجود دارد، که به زهر اسلامزدگی آلوده نباشد، تا بتوانند اين ويروس ِ خردسوز را شناسايی کنند.

به هر روی زهرِ عقيده‌های اسلامی ديدگاه و خرد ِ مردمانِ ايران را تاريک کرده و راهِ نگرش و انديشه‌ی آنها را به کژی برگردانده است. تا زمانی، که اين ويروس از بينش اين مردمان پاک نشود، بيماری‌ی برده منشی و دروغ پرستی در آنها درمان نخواهد شد. چنين بيمارانی نمی‌توانند بينديشند و نمی‌توانند راستی يا کژی را شناسايی کنند.



مـردو آنـاهيــد

اکتبر ۲۰۱۳

دریافت بازتاب از دیدگاه خوانندگان[+]

Labels: , , , , ,

Sunday, October 07, 2012

اسلامزدگان از برون نرم و از درون خشمند

مردو آناهيد


واليان اسلام که در منجلاب ِ پستی و نادانی به سر می‌برند به جز کشتار و دزدی پيشه‌ی ديگری را، برای زيستن، نمی‌شناسند.

آن چيزهايی را که نمی‌توان به آسانی ديد و نمی‌توان آنها را، بدون ِ راستی و آزادگی، سنجيد سوی نگرش و پهنه‌ی ديدگاه ِ مردمان هستند. هر روشن انديشی می‌تواند ببيند که مسلمانان در کشورهای آزاد، تا اندازه‌ای به مانند ِ ديگران می‌زيند، همسان ِ ديگران می‌آموزند، همراه ديگران کار می‌کنند و از سامان ِ پيشرفته‌ی ديگران برخوردار می‌شوند. کمتر کسی می‌تواند ببيند که، نگرش ِ مسلمانان از نگرش ِ ديگران سدها سال پس مانده است، بينش مسلمانان با بينش ِ ديگران سازگار نيست، ديدگاه ِ مسلمانان بسيار تنگتر و تاريکتر از ديدگاه ِ ديگران است.
بيشترين شمار از اين مردمان، چه مسلمانان و چه ديگران، که به ناچار در ميهن ِ خود با مسلمانان همزيست شده‌اند، از پيروان ِ دين‌های ابراهيمی هستند. دين‌های ابراهيمی عقيده‌هايی هستند، که هر يک از آنها، در پيوند به بينشی يکسان که بر زمينه‌ی برده منشی است، مردمانی را، با زور و در سايه‌ی ترس، به بند کشيده‌اند. پيشوايان ِ دين‌های ابراهيمی، حکومت بر مردمان را، با گله بانی، برابر می‌پندارند. زيرا عقيده‌ی همه‌ی آنها، با اندکی پس و پيش، پسمانده و بر پايه‌ی حکومت ِ خالق بر مخلوق است. از اين روی برداشت ِ پيروان هم از پديده‌ی دين و انسان تا اندازه‌ای يکسان است. پس چرا مسلمانانی، که به کشورهای پيشرفته واريز شده‌اند، با مردمان ِ باشنده‌ی اين کشورها، به زشتی و با خشونت برخورد می‌کنند؟ هر چند که پيشوايان ِ آنها هيچگاه، در گنج رُبايی و زراندوزی، با يکديگر سازش نداشته‌اند. بر همين بنياد هم همه‌ی نامسلمانان را نجس خوانده‌اند تا بتوانند مسلمانان را برای جهاد، يعنی برای کشتار و دزديدن ِ دارايی‌ی نامسلمانان، بپرورانند. نيز از آزمندی و انسان ستيزی هم، در قرآن به مسلمانان امر شده است که با پيروان ِ کتاب (يهودی‌ها و مسيحی‌ها) جهاد کنند تا آنها در ناچاری جزيه بپردازند. به هر روی ناسازگاری‌ی پيشوايان دين‌های ابراهيمی، در گذشته، بيشتر از سودجويی‌یِ آنها بوده است نه از گوناگون بودن ِ عقيده‌های آنها. زيرا که عقيده‌های آنها چندان گوناگون نيستند. آنچه که، در اين زمان، اين گوناگونی و واماندگی را، در ميان ِ عقيده‌یِ مسلمانان نسبت به بينش ِ مردمان ِ پيشرفته، ايجاد کرده است؛ سدها سال پيشرفت ِ فرهنگی در اروپا ست. در روند ِ اين زمان، ديدگاه ِ مردمان ِ اروپا، بريده از پسماندگی‌های مذهب، گسترش يافته است و در برابر اين پيشرفت، عقيده‌ی مسلمانان، در زندان ِ شريعت ِ اسلام، در همان تاريکی پس مانده است.
انديشمندان در اروپا، در گذار ِ سدها سال، از پی‌ی يکديگر کوشيده‌اند که پسماندگی‌های مسيحيت را، بيشتر و بيشتر، آشگار کنند و نگرش مردمان را به سوی خردگرايی، دانشپژوهی و بهزيستی برگردانند. آنها پس از سدها سال پيکار عقيده‌های مذهبی را در درون ِ کليساها ميخکوب کرده و بندهای انديشه‌ی خردمندان را پاره کرده‌اند.

انديشمندان ِ ايران هم، که بيشتر عارف بوده‌اند، در گذار ِ همين سال‌ها، از پی‌ی يکديگر کوشيده‌اند که پسماندگی‌های اسلام را، بيشتر و بيشتر، پنهان کنند و نگرش ايرانيان را به سوی ستم پذيری، چله نشنی و خاکساری برگردانند. آنها در اين تلاش توانسته‌اند خرد و وجدان همگان را خاموش بدارند و انديشه‌ی آنان را در زندان ِ ايمان ميخکوب کنند.

برآيند ِ کوشندگی، در اروپا، اين بوده است که آنها پيوسته دانشگاه ساخته‌اند تا بتوانند با دانايی و بينايی بر جهان و بر دشواری‌های زندگی پيروز بشوند. آنها انديشه‌ی انسان را آزاد گذاشته و مذهب را به بند کشيده‌اند. ما امروز می‌توانيم بازده‌ی پيکار ِ کوشندگان ِ اروپايی را، در رفتار و کردار ِ مردمان ِ اروپا ببينيم. برآيند ِ کوشندگی‌، در ايران، اين بوده است که عارفان، در دورانی کوتاه، مسجدها را به خانقاه برگرده‌اند تا روان ِ آنها از پيکر ِ خاکی به آسمان ِ روحانی پرواز کند، شايد هم بتوانند، از خشونت‌های شريعت اسلام بکاهند. اگر ما امروز به ژرفی بنگريم، می‌توانيم ببينيم که؛

عارفان دروغوند و خودفريب بوده‌اند و با بزک کردن ِ اسلام مردم را هم فريب داده‌اند. ولی آنها نتوانسته‌اند اندکی از پسماندگی و خشمِ اسلام بکاهند. افزون بر اين شوربختی، عارفان نگرش ِ مردمان را از سربلندی به سرگردانی و ستم پذيری بر گردانده‌اند.

بايد اشاره کنم ايرانيان، که بينشی گسترده تر از جهادگران ِ عرب داشته‌اند، پيشرفته‌ترين مسلمانانی بوده‌اند، که توانسته‌اند، پيش از دوران ِ صفوی، با پوشش ِ عرفان ِ ايرانی، خشم ِ اسلام را وارونه نشان بدهند. ديگر مردمان، پس از مسلمان شدن، از راه ِ جهاد به نوايی رسيدند، آنها هيچگاه گامی فراتر، از تاريکخانه‌ی شريعت، ننهادند.
برای روشن شدن ِ اين گفتار نياز است که روند ِ پيشرفت ِ اروپاييان را از زمانی مرور کنيم که آنها هم مانند ِ مسلمانان از روزنه‌ای تنگ، يعنی با بينش ِ حاکميت ِ خالق بر مخلوق، به جهان ِ هستی می‌نگريستند.
مسيحيت در اروپا، درست مانند ِ اسلام در خاورميانه، با خشم و خونريزی گسترش يافته است. با اين تفاوت که مسحيت از رُم آغاز شده و پس از هزار سال کشتار توانسته است که مردمان ِ سرتاسر اروپا را به کليسا بند کند و فرمانروايان را باجگزار خود سازد. جهادگران ِ بيابانگرد، در زمانی کمتر از 400 سال، اسلام را، با خشمی که در انديشه‌ی انسان نگنجد، بر سرزمين‌های به خون کشيده، فرود آورده‌اند. جهادگران افزون بر کشتار ِ دگرانديشان و ويران کردن ِ شهرها، پيوند ِ مردمان ِ ترسزده را با کيستی و زادگاه خودشان پاره و به شريعت اسلام بند کرده‌اند.
تفاوت ِ دستاندازی‌ی ِ مسيحيان در اروپا با يورش ِ جهادگران بر دگرمردمان اين است: مسيحيان اروپا، هنوز هم، ميهن پروری و کيستی‌ی خود را فراموش نکرده‌اند. آنها برای سرفرازی و سود ِ ميهن ِ خود، انگيزه‌ی ميهن پروری را در مردمان ِ پسمانده می‌خشکانند تا بتوانند از آنها بهتر بهره برداری کنند. مسلمانان، دگرسو با مردمان ِ مسيحی، بی هويت، بی ريشه و ميهن ستيز شده‌اند، آنها، در برده منشی، برای کشندگان ِ پدران و ويران کنندگان شهرهای سرزمين ِ خود جانفشانی می‌کنند. اين کورانديشان ِ خودباخته ميهن خود را به بيگانگان می‌سپارند تا از آنها پاداش بگيرند.
حکمرانان اروپا، در پسماندگی‌ی احکام ِ کليسا از پيشرفت باز مانده بودند. آنها برای دستاندازی به سرزمين‌های ديگر نياز به دانشی، فراتر از ديدگاه ِ مسيحيت، داشته‌اند. اين بود که کليسا، از آزمندی و در ناچاری، گاه به گاه، با پژوهندگان ِ دانش و سازندگان ِ ابزار همراهی می‌کرده است. سرکردگان اروپا، در آغاز ِ جهانگيری، با سامان و ديدگاه ِ مردمان ِ برون از اروپا آشنايی نداشتند. آنها نخست با نمايندگان کليسا، با انديشه‌ی بهره برداری، در پوشش مهربانی و مداوای بيماران، به سرزمين‌های بيگانه می‌آمدند و پنهانی گنجينه‌های سرزمين را شناسايی می‌کردند. پس از آن، که مردمان پذيرای دام و دانه‌ی کليسا می‌شدند، سپاهيان ِ اروپايی اين سرزمين‌ها را می‌گرفتند و خودفروختگانی نادان را به سرگردگی می‌گماشتند. با همين روند از مصر تا آفريکای جنوبی، از فلسطين تا چين، بسان ِ گنج‌هايی بادآورده، از سوی کشورهای اروپايی به تاراج می‌رفتند.


برای انگلستان سروری بر کشورهای مسلمان نشين، به ويژه ايران، بسيار آسان بوده است. زيرا در احکام شريعت، پيوند ِ مردمان با ميهن يا زادگاه ِ خودشان پاره شده و برده منشی جایِ سرافرازی‌ را در آنها پُر کرده است. حکمرانان، در کشورهای مسلمان شده، تنها ابزارهايی انسان ستيز برای پايداری‌ی اسلام هستند. آنها، به جز سودجويی، هيچ پيوندی با سرزمين و با فرهنگ ِ مردمان ندارند.

اسلامزدگی در آن زمان هم، مانند ِ امروز، دروازه‌ای بود که، کفتاران ِ نفت آشام، می‌توانستند به آسانی از آن راه وارد ِ سرزمين بشوند. مُردارخوران ِ دينی هم، با اندک لاشه‌ای، که از انگلستان دريافت می‌کردند، نه تنها گنجينه‌ی کشور را به او می‌سپردند وآنکه راهنمايی‌های انگل ليس‌ها را، برای حکومت ِ گله بانی و برای تاريک داشتن ِ نگرش ِ مردمان به کار می‌بردند. از اين روی انگلستان نيازی نداشته است تا کشور ايران را، به نام ِ مستعمره، به گنجينه‌ی انگلستان پيوند بزند. زيرا جهادگران ِ ستمکار، که بر ايران حاکم بودند، مرزهای پُر گوهر ِ ايران را، با گرفتن ِ خر مهره‌ای، به تاراجگران انگل ليس واگذار می‌کردند. در کشورهای خاوردور و آفريکايی، که مردمان آنها هنوز زهرآب ِ خشم را از شريعت ِ اسلام ننوشيده بودند، نمايندگان ِ کليسا، با مهر عيسوی، زهر ِ نادانی را بخورد ِ آنها می‌‌دادند. به هر روی سروران اروپايی در هر سرزمينی، برای زراندوزی، از سرکرده‌ای، که ناتوان و نابخرد بود، پشتيبانی می‌کردند تا او در گماشتگی‌ی آنها به حکمرانی برسد و بتواند مردمان و سرزمين را به سود ِ اربابان ِِ اروپايی بپروراند. واليان اسلام نيازی به آموزش ِ انگل ليس‌ها نداشته‌اند زيرا آنها دروغوندی و مردمفريبی را در شريعت ِ اسلام آموخته بوده‌اند.
جهانداری يا کشورگشايی، اروپاييان را، سال به سال، به يافته‌ها و پژوهش‌های بيشتری نيازمند می‌کرد. اين بود که دانشمندانی، در کشورهای اروپا، پيوسته در کاوش و کاربرد ِ ابزارهای زورمند می‌آزمودند و انديشمندانی در کاستی‌ها و زشتی‌های دينسالاری پژوهش می‌کردند. به همراه پيشرفت ِ اروپا، در دانش ِ ابزارسازی، مردمان هم اندک اندک برون از تنگه‌ی کليسا، به جهان ِ هستی می‌نگريستند و با خويشکاری و خودآزمايی زندگی می‌کردند. واليان اسلام که در منجلاب ِ پستی و نادانی به سر می‌برند به جز کشتار و دزدی پيشه‌ی ديگری را، برای زيستن، نمی‌شناسند. آنها از فرومايگی نمی‌توانند به پسماندگی و زشتی‌های احکام شريعت بپردازند. زيرا آنها هميشه، از راه جهاد و ايجاد ترس، بر دانش و کوشش ِ ديگران دست يافته‌اند. اين است که اسلام به زور جايگزين ِ ميهن و کيستی‌ی مسلمانان ِ خردباخته شده است. آنها به دانستن و به شناختن ِ پديده‌های تازه برانگيخته نمی‌شوند. زيرا مسلمانان تنها برای خشمآوری و آدمکشی پرورده می‌شوند. آنها هر فرآوده‌ی تازه‌ای را می‌ربايند يا آن را به زور از دارندگان می‌گيرند يا به کمک ِ کافران مانند ِ آن را می‌سازند. از اين روی مسلمانان نمی‌توانند، با داشتن ِ عقيده‌های پوسيده، دانشی را فرا بگيرند. شايد برخی از آنها بتوانند يافته‌های دانشمندان ِ کافر را، مانند ِ خواندن ِ دعا، ياد بگيرند و آنها را در مغز نيمه سوخته‌ی خود انبار کنند و از کارکرد و کاربرد ِ آنها رونوشت بردارند. ولی هرگز و هرگز نمی‌تواند از ميان ِ مردمی که 1400 سال به دور سنگ ِ سياهی چرخيده‌اند و هنوز هم به نادانی‌ی خود پی نبرده‌اند، يک دانشمند يا انديشمند برخيزد که او به گناه ِ تکفير کشته نشود. در اين زمان که جهان، بدون ِ بند به مذهب و ترس از جهنم، به پيش می‌رود، مسلمانان کوشش می‌کنند با کابرد ِ ابزارهای مدرن، که آنها را کافرها ساخته‌اند، پسماندگی‌های شريعت اسلام را بپوشانند. شماری از مسلمانان، که روی چاه‌های نفت چادر می‌زدند و شتربانی می‌کردند، اکنون کاخ نشين شدند و زربفت می‌پوشند. از اين روی جهانداران، از کوتاهنگری، می‌پندارند و می‌خواهند مردمان هم باور داشته باشند، که در بينش ِ مسلمانان همان نگاشته شده است که مردمان ِ پيشرفته، از نگرش ِ خويش، برداشت می‌کنند.
آنچه را که کمتر می‌توان با چشم ديد يا با ابزاری اندازه گرفت پسماندگی‌ی مسلمانان در دانايی و بينايی است. زهرآب ِ شريعت ريشه‌ی خرد ِ آنها را خشکانيده است. ديدگاه آنها هنوز در گورخانه‌ی يزرِب (مدينه) تاريک مانده است. آنها هنوز نمی‌توانند در مردمسالاری با دگرانديشان همزيست باشند و در انديشه‌ی سرکوب ِ دگرانديشان نباشند. اسلامزدگان می‌توانند آنچه را که از ديگران شنيده‌اند، يا بهتر بگويم دزديده‌اند، بر زبان برانند ولی هرگز نمی‌توانند شيره‌ی دانايی و ارزش‌های فرهنگی را در خود بياميزند. مسلمان زاده‌ای، که خردمندانه بينديشد و کافر نشود، هرگز، در هيچ زمانی، در هيچ کجا يافت نشده و يافت نخواهد شد. مسلمانان ِ پسمانده با مردمان ِ پيشرفته‌ی جهان، در يک ارابه، با هم به پيش می‌روند. پسماندگان و پيشروندگان همسان و مانند ِ يکديگر، گاهی هم همدوش ِ يکديگر از ابزارهای پُر زور، تيزبين و پُرتوان سود می‌برند و در بازارهای جهان به سوداگری می‌پردازند. در پيوند با اين ارابه که همه، به فرمان ِ زورمندان جهان، رانده می‌شوند، پسماندگی‌های مسلمانان چندان به چشم نمی‌خورند. نگرش ِ مسلمانان، در پيرامون ِ جهان ِ هستی، دستکم 300 سال از ديدگاه مردمان ِ اروپا پس مانده است. يعنی روزنه‌‌ا‌ی، که مسلمان از آن زاويه به هستی می‌نگرند، در برابر ديدگاه و نگرش پيشرفتگان ِ جهان، بارها تنگ‌تر و بارها تاريک‌تر است. اين نابرابری، که در خور سنجش و اندازه گيری نيست، بيماری، درد و رنجی است که جهانيان را گريبانگير شده است. پيشرفتگان، از نادانی و از کورانديشی‌ی خشمآوران، آزرده و اندوهگين می‌شوند. ولی آنها کمتر به ريشه‌ی پسماندگی‌های مسلمانان می‌پردازند. زيرا آنها مسلمانان را تنها از ويژگی‌های برون ِ آنها می‌شناسند و به درون ِ آنها، که از خشم و انسان ستيزی لبريز است، نمی‌نگرند. پسماندگان از انديشه‌های نو، از دانايی، از بينايی و از هر شراره‌ای، که اندکی به تاريکخانه‌ی ايمان ِ آنها بتابد رنج می‌برند، خشمگين می‌شوند و بر آزادانديشان می‌‌خروشند. خرد که چشم ِ جان است، در هستی‌ی مسلمانان، خشکيده است. آنها آتش ِ خشم ِ خود را بر تراوش ِ انديشه‌های آزاد، می‌فشانند، تا همگان خردسوخته، در يک گله‌ی کورانديش، برابر و همدوش، به مردآب ِ تاريکی و خاموشی سرنگون بشوند.

مسلمانان به درستی‌ی آيات قرآن ايمان دارند. آنها کردار و رفتار خود را با اوامر الله، که در قرآن حکم شده‌اند، همساز می‌کنند. ولی آنها خشم خود را بر کسانی فرو می‌ريزند که به درونمايه‌ی يکی از آن آيات اشاره کنند.

"زشت رويان دشمن ِ آينه‌‌اند" زشت کيشان دشمن ِ انديشه‌اند.



مـردو آنـاهيــد
اکتبر ۲۰۱۲

دریافت بازتاب از دیدگاه خوانندگان[+]

Labels: , , , , ,

Friday, August 10, 2012

زيبايی شادی بخش و حجاب ننگين است

مردو آناهيد



پوشيدن زنان در حجاب، انسان ستيزی‌ی آشگار و پذيرفتن ِ سروری‌ی مردان بر زنان است. در کشوری که، زنان مسلمان و دختران ِ خُردسال، می‌توانند روزانه خود را به چندين مرد واگذار کنند و از آنها مُزد و از الله هم پس از مرگ پاداش بگيرند؛ "حجاب اختياری" هم، از ننگ ِ جامعه‌ی اسلامزدگان نمی‌کاهد.

حجاب نشانی از ايمان ِ پسمانده و پليدی است که، در احکام ِ آن، سرشت ِ انسان لگدمال می‌شود. زيرا حجاب انگيزه‌----ی خودآرايی را در زنان سرکوب می‌کند و درنده خويی را در مردان برمی‌انگيزد. حجاب، يا پوشاک ِ اسلامی، ستمی نيست که تنها زنان را می‌فرسايد وآنکه پندار ِ شومی است که زنان را به پستی و خواری به مردان ِ کورانديش واگذار می‌کند. پوشاک ِ اسلامی ننگ ِ جامعه و سياهی‌-----ی ديدگاه ِ فرومايگانی است بيمار. اين فرومايگان از آزردن و رنجاندن ِ زنان سرمست می‌شوند. مردان ِ مسلمان به بيماری‌--یِ دُزدمنشی هم آلوده هستند. آنها هر گوهری را که در ديگران ببينند برای دزديدن يا شکستنِ آن گوهر بر انگيخته می‌شوند. از اين بيماری است که، جهادگران دارايی‌--------------ی ديگران را، به همراه ِ زيبارويان، می‌دزدند و نشانه‌‌های هنری و فرهنگی‌ی مردمان را ويران می‌سازند. زيرا آنها زنان را هم گوهری از دارايی‌ی مردان می‌پندارند و در زيبايی‌ها زشتی‌های خود را می‌بينند. در لجنزار ِ اين دزدان، ديدن ِ زنان تنها برای تن‌خران (خريداران) و برای تن‌فروشان ( فروشندگان) آزاد است. خريدار مردی است که برای همخوابگی مُزد (مَهريه) می‌پردازد و فروشنده پدر يا ارباب ِ زنی است که او را برای نکاح واگذار می‌کند. (فروشندگان بيشتر محرم و خريداران تا پيش از عقد ِ همخوابگی نامحرم هستند) در شريعت اسلام، حجاب زشت‌ترين و ننگين‌ترين نشانه‌ای است که، در پيوند با زن و مرد، گذارده شده است. گرچه هيچکدام از احکام شريعت با سرشت انسان سازگار نيستند، ولی پوشاک ِ اسلامی به کردار زهری است، از ژرفای نابخردی، که مسلمانانِ با ايمان را با سرشت ِ انسان بيگانه می‌سازد.


پذيرفتن ِ حجاب، با هر نام و با هر شيوه‌ای، چه آن را "اختياری" و چه آن را " اجباری" بپوشند، پذيرفتن ِ حاکميت ِ بندگان ِ نرينه بر زنان است.

در جامعه‌-ی زورمندان، که نيروی زبردستان از نادانی‌ی زيردستان کارآيی می‌يابد، "حجاب ِ اختياری" هم سخنی است فريبنده که، با رنگ ِ آزادی، نيروی خوشباوران و سُست پنداران را در سوی سرکوب کردن ِ سرشت ِ زنانگی می‌گرداند. در کاربرد ِ پسوند ِ "اختياری"، نه بر آزادی‌ی زنان افزوده و نه از زشتی‌ی حجاب کاسته می‌شود.

در اين جا نياز است اندکی به ماهيت آزادی‌های دروغين، که همسان با "حجاب ِ اختياری" هستند، اشاره کنم: جانوران از سرشت ِ خود، در روند ِ هستی، نه در سامان ِ جهانداری، آزاد زاييده شده‌اند. انسان، هم مانند ِ جانورانِ ديگر، در چرخه‌ی آفرينش، از پيوند ِ پديده‌های هستی، آزاد زاييده شده است.

آزادی‌ی انسان پديده‌ای نيست که پيشتازانی، دلاورانی يا انساندوستانی، در منشوری مرزبندی و به بشر پيش کش کنند.

انسان زمانی به آزادی نياز پيدا می‌کند که آزادی را از او گرفته باشند. از اين روی خردمندان و انديشمندان بيشتر از ديگران برای آزادی تلاش می‌کنند تا بتواند انديشه‌ی خود را بازگو کنند. انبوه ِ مردمان تنها به اندکی آزادی نياز دارند. از آنجا که، کم و بيش، خرد و وجدان در سرشت ِ هر کس آميخته شده است، اين است که انديشمندانِ خردمند آزادی‌ی انسان را، در گزندناپذير بودنِ جان و ارجمند داشتنِ خرد ِ انسان، مرزبندی می‌کنند. جهانداران از آزمندی، دگرسو با انديشه‌ی خردمندان، نياز به آزردن ِ جان و سرکوب کردن ِ خرد ِ انسان دارند تا بتوانند بر انبوه ِ مردمان سروری کنند.

زيردستان، در تاريکخانه‌ی ايمان، به زنجير ِ نادانی بند هستند، آزادی‌ی آنها به نام ِ تاريکخانه و به درازای زنجير بستگی ندارد.

به نمونه‌هايی می‌پردازم: زورمندانی، بی مهر و جان ستيز، از آزمندی و خودکامگی يا گاهی هم از نياز، آزادی‌ی خود را، در تنگ ساختن يا گرفتن ِ آزادی‌ی ديگران، گسترش داده‌اند. از اين شمار می‌توان به سروری‌ی انسان بر جانوران ِ ديگر اشاره کرد. در سامان ِ دينداری: بخشی از جانوران، که رام شده‌اند، آنها را نجيب ناميده‌ و برای بهره برداری به آدم سپرده‌اند. بخش ديگری از جانوران، که از آزادگی‌ی دست بردار نبوده‌اند، آنها را وحشی شمرده‌ و برای کشتار به همگان واگذار کرده‌اند. انسان آزاد است بر جانوران، که دين پذير نيستند، حکم براند و نيز آزاد است که جانوران ِ آزاد را، که رام نشده‌اند، عاقل نشده‌اند کشتار کند. افزون بر اين، انسان آزاد است گوسپند، گاو، اسب، شتر و خر بپرورد و او آزاد است جانورانی را، که می‌پرورد، بکُشد، بفروشد، بخورد و به کارهای سخت ببندد. از اين روی پوست فروشان، در کشورهای جانوردوست، روباه و سمور را هم پرورش می‌دهند تا، از کشتار ِ آنها، وجدان جانوردوستان آزرده نشود. دوستداران جانوران با کشتار و پوست کندنِ " نخجيری" پيکار می‌کنند. آنها خواهان کشتار و پوست کندنِ "پرورشی" از جانوران هستند. چون جانوران سخنان هيچ فقيه‌ی را باور نمی‌کنند، از اين روی رسول الله هم، برای آنها، آيه‌ی جفت گيری و حجاب نفرستاده است.

زورمندان ِ زبردست، از آزمندی، آزادی را از انبوه مردمان هم گرفته يا ميدانِ آزادی را برای بيشترين مردم تنگ کرده‌اند. آنها آزادی و توان ِ زيردستان را به اربابان ِ برده دار واگذار کرده و گرفتاران را دارايی و نيروی اربابان شمرده‌اند. در اين احکام فرزندان ِ بردگان، پيوسته برده و فرزندان اربابان، پيوسته‌ سرور زاده می‌شوند. با اين وجود، در روند ِزمان، که، شمار بردگان، بر گنجايش زمينه‌های کار، فزونی می‌يابد، سامانِ برده داری در هم در کاستی‌های خودش فرو می‌پاشد. شمار ِ بردگان از اندازه‌ای که بگذرد؛ هزينه‌ی برده داری افزون بر بهره گيری از بردگان می‌شود. از اين روی برده دارن هم، در ويژگی‌هايی، خواهان ِ بردگی‌ی "اختياری" می‌شوند. آنجا که آزادی به ميزان ِ دارايی‌ی انسان بخش بشود، توانمندان آزادند که تهی دستان را سروری کنند. زيردستان، که دارايی ندارند، آنها در زمين و در خانه‌ی زبردستان زاييده می‌شوند. از اين روی زيردستان هسته‌ی آزادی را نمی‌شناسند. اين بود که، در جنبش ِ سپارتاکوس، بردگان به پيکار با "برده بودنِ اجباری" برخاستند و خواهان ِ "برده شدن ِ اختياری" شدند. شايد فرياد ِ بردگانِ هزار و چهارسد سال گرفتار، چنين بوده است: "برده شدن ِ اختياری حق مسلم ماست".

برآيند ِ پيکار ِ بردگان، در جنبش‌های هزاره‌ها، "برده شدن ِ اختياری" برای همگان است؛ که بيشترين کسان تا به امروز، آزادانه در پيمان‌هايی عمرانه، سالانه، ماهانه، روزانه و ساعتی به کار گرفته می‌شوند.
روشن است که، در دوران ِ بردگی‌ی "اختياری"، زبردستان آزادی داشته‌اند که خرد و وجدان انبوه ِ مردمان را، مهار شده، در دست داشته باشند. اين بود که آنها دين‌هايی بسانِ دين‌های ابراهيمی خلق کرده‌اند تا خرد و وجدان همگان را در تنگنای "بردگی‌ی اختياری" ميخکوب کنند و بتوانند مردمان را، در هر زمانی، به هر سويی که خواسته باشند برانند. به شيوه‌ای که آزادی‌ی جانوران به پروردگانِ گوسپند، گاو، اسب، شتر و خر سپرده شده است تا، جانورانِ عاقل شده، سرکش و گمراه نشوند، حکمرانان هم آزادی‌ی مردمان را، از هنگام ِ زادن، به واليان فقيه واگذار کرده‌اند که مردمان هم "اختياری" يهودی، مسيحی، هندو، بودايی و مسلمان پرورده بشوند.
در جهان امروز اين گونه نادان پروری‌ها را، که انسان ستيزی در آنها نمايان است، بخشی از حقوق ِ بشر ناميده‌اند و حقوقدانانی، که آزادی‌ی انديشه را از بشر گرفته‌اند، آن را، به نام دين، در منشور جهانی حقوق بشر، به واليان ِ برده ساز بخشيده‌اند. بدين روش حقوقدانان، انسان ستيزی را، با منشور ِ حقوق بشر، پنهان کرده و خواهان مغزشويی و نادان پروری‌ی "اختياری" شده‌اند. تا هر کس به "اختيار"، يعنی آزادانه، خرد و وجدان ِ خودش را، پيش از زاده شدن، به واليانی بسپارد که خرد و وجدان ِ پدران و مادران او را به گروگان گرفته‌اند.

به کوشش ِ اين انساندوستان: نادان پروده شدنِ "اختياری" حق مسلم ِ بشر، پيش از زاده شدن است.

شيره‌ی سخن از "حجاب ِ اختياری" يا آزادنه پستی و خواری را پذيرفتن است. آزادانه ننگ را پذيرفتن، آزادانه برده بودن، آزادانه نادان پرورده شدن، آزادانه نديدن و آزادانه نشنيدن هم همان نوشيدنِ زهر ِ بردگی است که در جامی به نام آزادی ريخته می‌شود. اين آزادی‌ی دروغين يا "اختياری" از زشتی و انسان ستيزی‌ی "حجاب" نمی‌کاهد.
زنان از سرشت خود، از کودکی تا پيری، آفريننده‌ی شادمانی در خانه و در شهر هستند. در شهری که زنان زيبايی‌ی هستی خود را در آن نيافشانند، در و ديوارهای شهر، سايه‌های بيزاری و اندوه را بر مردم می‌افکنند. در جشنی که تنها مردان به آن وارد بشوند بوی پُرسه و سوگواری از آن برمی‌خيزد. زيرا زنان با نيروی شکوفايی و زايندگی، که در سرشت خود دارند، آفريننده‌ی خدايان يسن (جشن) هستند.
شادمانی از نگاه کردن، از خراميدن، از خنديدن، از سخن گفتن، از چشم، از پيکر، از مو، از لب، از دندان و از پوست ِ زنان می‌بارد. اين زيبايی‌ها در سرشت زنان و ستودن و سرشار شدن از اين زيبايی‌ها در سرشت مردان است. سرتاسر نگاشته‌های جهان لبريز از ستايش ِ زيبايی‌های شکوهمند ِ زنان هستند:

زين قصّه، هفت گُنبد ِ افلاک، پُر صدا ست
کوته نظر ببين که سخن مختصر گرفت
(آفرين بر حافظ)
تا چه اندازه بايد شريعتمداران، انسان‌ستيز و نادان باشند که خواهان پوشاندن شادمانی بر انسان شده‌اند.
زن گوهری برای کامجويی يا برای خريد و فروش يا برای دستدرازی نيست وآنکه زن و مرد جفت ِ گوناگون ِ يکديگرند. (در نوشتاری با فرنام؛ ِ «زن و مرد جفت گوناگون يکديگرند[+]» بيشتر اشاره شده است)
اگر مسلمانان، از نادانی، زن را مخلوقی برای تصرف و بردگی می‌پندارند، اين کاستی در عقيده‌ی آنها نه در خرد ِ زنان است. اگر زنان پيش از خلقت ِ الله به زيبايی آراسته و مردان هم شيفته و دلباخته‌ی آنان بوده‌اند، پس کاستی در توانايی‌ی الله بوده که نتوانسته است آنها را به زشتی و ناسپاسی برگرداند. کسانی که زنان را به تصرف در آورده‌اند آنها زنان را می‌فروشند، می‌خرند، می‌دزدند، سرکوب و سنگسار می‌کنند. چنين فرومايگانی زنان را، در حجاب، به زشتی می‌پوشانند تا چشم فرومايگانی ديگر، که تنها زن را برای کامجويی می‌شناسند، بر دارايی آنها نيفتد.
پوشيدن زنان در حجاب، انسان ستيزی‌ی آشگار و پذيرفتن ِ سروری‌ی مردان بر زنان است. هيچ زنی، هر چند هم که مسلمانان او را "ناقص العقل" می‌دانند، هر چند هم که کژچهره يا پيکری ناساز داشته باشد، او آزادانه خود را در کفن‌های زشت و سياه پنهان نمی‌کند. زيرا زن با سرشت خودآرايی و هموندپروری، از پديده‌های هستی، آفريده شده است. هر زنی، دستکم به يک زيبايی آراسته است که او در آزادگی به هنری آميخته می‌شود و در انجمن آزادگان گرمی و مهربانی می‌آفريند. پس از هزار و چهار سد سال زن ستيزی، هنوز، نشانه‌هايی از سرشت ِ زنانگی در پوشاک ِ زنان ِ کوهستانی، دهستانی يا زنان کشاورز و کوچ کننده برجای مانده‌اند. آدمها به ويژه زنان در برهنگی هم بسيار زيبا هستند و با برهنگی سرکشی و گستاخی‌ی خود را در برابر واليان انسان ستيز نشان می‌هند. آنها با نمايش ِ پيکر ِ خود، دانسته يا ندانسته، اندکی بر آزادی‌ی زنان ِ پسمانده می‌افزايند و اندکی هم از خودکامگی‌ی مردان کوتاه خرد می‌کاهند. در کشور آريايی، که در آن جهادگران ِ بيابانگرد حکومت می‌کنند، دختر بچه‌ها را هم ساعتی به اجاره می‌دهند، زنان را هم با مبلغی معلوم به مردی واگذار می‌کنند. در آنجا زنانی را، که آزادانه با مردی آميزش داشته باشند، دستکم می‌کُشند، در آنجا، که روی پرچمِ آنها نعره‌ی دشمنان ِ آنها نوشته شده‌است، مردانِ آنجا هم سرور ِ زنان و ارباب ِ دختران خود هستند( به جز دخترانی که به صيغه شدن بپردازند). در اين حکومت " تنفروشی هم اختياری" است. در کشوری که، زنان مسلمان و دختران ِ خُردسال، می‌توانند روزانه خود را به چندين مرد واگذار کنند و از آنها مزد و از الله هم پس از مرگ پاداش بگيرند؛ "حجاب اختياری" هم، از ننگ ِ جامعه‌ی اسلامزدگان نمی‌کاهد.
اسلامزدگانی، که تنها از پوشيدن ِ حجاب آزرده هستند، آنها از زشتی و ستمی که حجاب بر مردمان می‌افکند، ننگ ندارند. پذيرفتن ِ حجاب ننگين است چه آنرا بپوشند و چه آن را پنهان کنند. مردان هم که خود را در کيسه‌های سياه نمی‌پيچند ولی برخی از آنها برای پوشاندن ِ زنان، در پوشاک ِ اسلامی، پافشاری دارند. حجاب ننگی است که پسماندگی و سياهی‌‌ی عقيده‌ی انبوه مردمان را آشگار می‌کند. آزادگان نمی‌توانند بپذيرند که کسانی، از فرومايگی، برای سرکوب کردن ِ سرشت ِ زنانگی، پوشش بانوان را پيش نويس کنند.
در "حجاب اختياری" زنان ِ پسمانده بر زنان ِ بی حجاب رشک خواهند بُرد و با آنها دشمنی می‌ورزند. چون پسماندگان نمی‌توانند همدوش ِ پيشگامان گام بردارند. اين است که مومنين و مومنات، از نادانی و با کينه توزی، خواهان ِ پسماندگی برای همگان هستند. مردان ِ خردسوخته هم، در "حجاب" ِ اختياری، با گسترش ِ ترس، با آزار دادن ِ زنان ِ بی حجاب، زشتی‌‌ی عقيده‌ی خود را به کردار آشگار می‌کنند تا ننگ ِ فرومايگی‌ی خود را بپوشانند. زنان؛ دزدان ِ شبرو نيستند، خودآرايی و زيبايی‌ی زنانگی هم ننگين نيست که زنان بخواهند، گوهر ِ سرشت ِ خود را،"به اختيار" پنهان کنند.

حجاب ننگی است که از بينش ِ مردان ِ خردسوخته و بيمارانِ دُزدمنش برآمده و بينش مسلمانان را به زهرآب ِ فرومايگی و انسان‌ستيزی آلوده کرده است.


مـردو آنـاهيــد

دهم اوت ۲۰۱۲

دریافت بازتاب از دیدگاه خوانندگان[+]

Labels: , , , , , ,

Friday, June 29, 2012

انسان‌ها آزاد و مسلمان بصورت برده بدنیا می‌آیند

بهمن زاهدی



اگر با این نیروی مخرب جامعه و تاریج کُهن (یعنی روحانیون) تسویه حساب نشود، خواه انقلاب مشروطه بشود یا نشود، این میکروب‌ها می‌مانند، و من می‌ترسم در آینده نزدیکی چشم بازکنید و ببینید، هشتصد ملا یکجا خلق شده، ملا همه امور مملکت را بدست گرفته، همه ثروت شما را بر باد داده، شما را به امان خدا سپرده، و افسارتان را به بیگانگان رها کرده!!!

اسلام دین برده‌داریست، اسلام دین و مسلک افرادی می‌باشد که برای انسان هیچ ارزشی قائل نیستند. غارتگری و چپاول اصول اولیه این مکتب برده‌داری بوده و هست. نباید نگران باشیم که چرا آینده‌نگری در این دین وجود ندارد و همه چیز در این مکتب به گذشته‌-ای نامعین برمی‌گردد و حدیث، روایت، داستان‌سرایی هر روزه با تغییراتی مشخص تکرار می‌شوند تا شنونده را از اکنون خود شرمسار و آینده را به فراموشی بسپارد.


اسلام دین فاسیشم عرب‌هایی می‌باشد که در غارتگری‌های خود زبان و فرهنگ دیگران را از بین بُرده و می‌برند تا برده‌داران بتوانند برده‌-های بیشتری را جمع‌آوری کنند.

اسلام مکتبی می‌باشد که ارزش یک انسان بر حسب شُتر سنجیده می‌شود. این دین جامعه را بدو قسمت خودی و غیر‌خودی تقسیم می‌کند که شامل برده‌داران (روحانیت-آخونـدها) و برده‌-های (مسلمانان) می‌شود. برده‌-داران هیچ ارزشی برای برده‌-های خود قایل نمی‌شوند و شرافت انسان را تا اُمت اسلامی پایین می‌کشند و هرگونه صلاحیت تصمیم‌گیری را از برده‌-های خود سلب می‌کنند. اسلام دین شیاطینی به نام روحانیت[آخونـد] است. روحانیانی[آخوندهایی] که تنها به فکر منافع مالی خود هستند. آنچه را که در ایران آفت‌-زده[اسلام-زده] امروز مشاهده می‌کنیم بهشت اسلام‌گرایان انسان‌ستیز است که هیچگونه اصلاحی را نخواهد پذیرفت.


در این "مکتب"؛ یا برده هستی یا مُرتد.

انسان زمانیکه بتواند خرد خود را پرورش دهد، توان تصمیم‌گیری را خواهد داشت. کدام مسلمان در زمان بدنیا آمدنش دارای خرد انسانیست که بتواند دین خود را انتخاب کند؟ هنوز انسان نفس اولیه خود را به اتمام نرسانده او را مسلمان و مسلمان‌-زاده می‌نامند و حق انتخاب دین را از او می‌گیرند تا نتواند از شر برده‌داران اسلام‌گرا رها شود. به انسانی که خود را مسلمان می‌نامد باید ترحم کرد، زیرا که او خود نمی‌داند که برده‌-ای بیش نیست!


اسلحه‌-ای به نام اسلام

از زمانیکه انگلستان و امریکا برای مقابله با شوروی سابق در ایران انقلاب‌اسلامی را بوسیله رادیوهای خود ترویج و در افغانستان طالبان را با اسلحه‌های مدرن خود تقویت می‌کردند، شناخت کاملی از آینده نداشتند، که روزی همین ویروس اسلامی دامن‌گیر خودشان هم خواهند شد. در یازده سپتامبر سال دوهزاریک و حمله طالبان به امریکا، تازه غرب متوجه شد که توانسته است با اسلام کمونیزم شوروی را از بین ببرد ولی رقیبی بی‌پرواتر از آن را پرورش داده است. قبول اینکه اسلامگرایان می‌خواهند امپریالسم شماره یک جهان شوند و رغیبی مانند (امپریالیسم) غرب را نمی‌پذیرند از همان یازده سپتامبر مشخص شد. تا آن زمان غرب اسلامگرایان را در خاورمیانه تقویت می‌کرد تا بتواند بازار نفت را بیشتر تحت کنترل خود در آورد. در حالیکه اسلامگرایان در ایران با ثروت نفتی ایران به تقویت اسلامگرایان و چپ‌گرایان امریکای جنوبی و میانه برای از بین بردن امپریالسم امریکا مشغول شده بودند. نگاه غرب به اسلام منحصر به شناخت بهتری از اسلام بعنوان یک اسلحه می‌باشد ولی هنوز شناختی کلی از کسانیکه از این اسلحه استفاده می‌کنند، ندارد. مانند پلیسی که قاتلی را دستگیر می‌کند ولی بجای اینکه شخصیت قاتل را مورد بررسی قرار دهد بیشترین توجه خود را به اسلحه نشان می‌دهند و نه به قاتلی که از آن اسلحه استفاده کرده است. از همان یازده سپتامبر دوره‌های اسلام‌شناسی در دانشگاه‌های غرب رونق فراوانی به خود گرفت و


ماموران اعزامی جمهوری‌اسلامی توانستند با گرفتن بورس‌-های تحصیلی و تحقیقی به دانشگاه‌-های امریکا و اروپا سرازیر شوند.

با یک نگاه ساده می‌توان دید که چگونه امریکا اسلامگرایانی که خود را روشنفکران مذهبی معرفی می‌کنند تقویت می‌کند تا از تجربیات آنان برای مهار کردن جنبش‌های آزادی‌خواهانه خاورمیانه و افریقای شمالی استفاده کند. بهار عربی که بیشتر به تغییر دیکتاتورهای شباهت دارد توانسته است جنبش‌های مردمی را تا مدتی بخود مشغول نگه‌دارد. هیچ‌کدام از انقلاب‌هایی که در سال گذشته به ثمر رسیدند، نتوانسته‌-اند نوید آزادی و دموکراسی با خود به همراه آوردند، فقط دیکتاتوری بجای دیکتاتور دیگری نشسته است.

نباید از صدای امریکا و بی‌بی‌سی انتظار داشت که به کمک مردم ایرن بشتابند. این خبرگزاری‌ها بدنبال منافع کشور خودشان هستند.

کمکی که رادیو امریکا (دولت امریکا) به جمهوری‌اسلامی برای سرکوب جُنبش سبز کرد را نباید فراموش کنیم، حضور شخصی به نام "کدیور"، که توانست شعار مردم را تغییر دهند و جُنبش را به دل‌سردی بکشاند. تمرین استفاده از اسلحه اسلام برای دولت امریکا بود که با موفقیت‌ به پایان رسید. آنچه برای مردم ایران مهم می‌باشد چگونگی ادامه مبارزه با امپریالیسم اسلامی می‌باشد. این مهم را نمی‌تواند از بی‌بی‌سی و صدای امریکا انتظار داشت، بلکه از آزادمنشانی که هنوز به قدرت مردم ایران اعتقاد دارند و خود را بنده و برده قدرت مالی دو رغیب امپریالیسم امریکا و امپریالیسم اسلام نکرده‌-اند، می‌توان انتظار داشت. بازی جدید جمهوری‌اسلامی برای باز داشتن مردم از سرنگونی نظام اسلامی در ایران «اصلاح طلبی» نام گرفته است که بیشتر به لطیفه‌-های ملا‌نصر‌الدین شباهت دارد تا اصلاح‌طلبی-ی دینی، که اصلاح‌طلب نیست. در این میان چپ سُنتی و جمهوری‌خواه ایران برای مبارزه با امپریالیسم امریکا به حمایت از امپریالیسم اسلامی خود را مشغول کرده است و نمی‌توان امیدی به آن برای آزادی ایران بست.

چپ‌های ایران هم مانند مسلمانان برده ایدولوژی خود شده‌-اند و از هرگونه انگیزه و اندیشه‌-ای برای آینده ایران عقب مانده‌-اند.

نگاه ما به اصلاح‌طلبان جمهوری‌اسلامی باید همچون نگاه ما به خود نظام جمهوری‌اسلامی باقی‌بماند. اصلاح‌طلبان کمتر از خود جمهوری‌اسلامی جنایت نکرده‌-اند و نمی‌خواهند که دموکراسی را برای مردم ایران به ارمغان آورند بلکه دوران طلایی خمینی را می‌خواهند تکرار کنند (خلخالی جدیدی را خلق کنند). صحبتی از حقوق بشر نمی‌کنند. انتخابات آزاد را فقط برای انتخاب شدن خودشان می‌خواهند. در ترکیب نظام جمهوری‌اسلامی تغییری نخواهند داد فقط مُهره‌-ها را می‌خواهند مردم پسند‌تر کنند.

پیش‌بینی [+جلیل محمد قلی‌زاده»، بنیانگذار روزنامه «ملا نصر الدین» که در شماره 25 سال 1908 نوشته است درست از آب درآمده. ایشان نوشته‌اند:


"اگر با این نیروی مخرب جامعه و تاریج کُهن (یعنی روحانیون) تسویه حساب نشود، خواه انقلاب مشروطه بشود یا نشود، این میکروب‌ها می‌مانند، و من می‌ترسم در آینده نزدیکی چشم بازکنید و ببینید، هشتصد ملا یکجا خلق شده، ملا همه امور مملکت را بدست گرفته، همه ثروت شما را بر باد داده، شما را به امان خدا سپرده، و افسارتان را به بیگانگان رها کرده!!!"

تنها راه نجات ایران در دست ملی‌گرایان ایران می‌باشد که خود را برده مکتب و ایدولوژی مشخصی نمی‌دانند. این ملی‌گرایان با اینکه روزانه زیر فشار اسلام‌گرایان کمتر از دیروز می‌شوند، اما نسل جدید ایرانی که خود را از بردگی دین و ایدولوژی آزاد کرده است در راه می‌باشد تا جایگاه انسان را دوباره به او ببخشد. مبارزه امروز مردم ایران مبارزه با سیستم برده‌داری به هر نوع آن می‌باشد. زمان آن رسیده که روحانیون[مُلا-ها، روضه-خوان-ها] اسلام سر‌سپرده (برده) ایرانیان شوند و اموال آنها را تا ریالِ آخر به خزانه دارایی‌ ملت برگردانده شود. مرگ آنان را نمی‌خواهیم ولی مرگ را باید آرزو کنند! سرنوشتی بغییر از این برای [آخوندها]، روحانیان اسلام، خیانت به آیندگان است.

بهمن زاهدی
چهارشنبه 7 تیر 1391

Labels: , , , ,