Sunday, June 02, 2013

احکام شريعت در هر سامانی انسان ستيزند

مردو آناهيد



در ژرفای شوربختی بايد پذيرفت که پديده‌هايی مانند ِ اصلاح طلب، ملی مذهبی، روشنفکر ِ دينی، روشنفکر ِ خلقی، آخوندهای فهميده، روحانيان ِ مبارز و از اين نمونه همه دروغ‌هايی هستند زهرآگين که 1400 سال است به کام خوشباوران ِ مسلمان ريخته می‌شوند تا سرشت ميهن پروری در آنها بخُشکد و به اميد مُنجی گوسپندوار به ميهن ستيزی و به گورپرستی بپردازند.

هر روند يا رویدادی، که در سوی پايدار ساختن ِ شريعت اسلام کارآيی داشته باشد، تيشه‌ايست پنهان که بر ريشه‌ی فرهنگ ِ ايران فرود می‌آيد. هر پديده يا دانشی، که شکوه ِ فرهنگ ِ ايران را آشگار کند، آيينه‌ايست که پسماندگی‌ی شريعت اسلام را نشان می‌دهد. از اين روی فرهنگ ايران، که بر آزادگی و بر خرد انسان روييده است، هيچگاه نمی‌تواند با شريعت اسلام، که بر بندگی و جهاد نگاشته شده است، سازگاری داشته باشند. اين است که سود يا زيان مردمان ِ ايران، هميشه، دگرسو با سود يا زيان واليان ِ اسلام است.

برخی از روشنفکران، از کژپنداری يا از کژروی و شتابزدگی، در آرزوی دست‌يافتن به ايرانی اسلامی، همراه يا در سوی شريعتمداران گام می‌گذارند. آنها به کردار نگرش ِ ميهن پروران را از فرهنگ ايران دور و منش ايرانيان را به بردگی و ستم پذيری آلوده می‌کنند.

يا در حکومتی اسلامی، از ايران و ايرانی، برای گستردن ِ اسلام بهره برداری می‌شود، يا کشور ايران در سامانی، که از بينش ِ ايرانيان، سازمان يافته است برای شادساختن و در سوی آرمان‌های مردم پيش می‌رود.
يا مردم از ترس و از نادانی به اَهريمن پناه می‌برند يا در آزادگی خردمندانه و به نيکويی بر سرنوشت ِ خويش فرمانروايی می‌کنند.
يا ضحاک بر مردم ستم می‌راند يا فريدون به داد و دهش می‌پردازد.

آميختن ِ فرهنگ ايران با شريعت اسلام مانند ِ ريزش ِ باران در شوره زار است که در آن آب ِ باران آلوده می‌شود و شوره زار سرسبز نمی‌شود. درست است که ابر بارانی جان بخش است ولی نه در شن زارهای شور. اين است که ايرانيان برای رسيدن به آزادی، پيش از هر چيز، نياز دارند که بينش خود را از پليدی‌های اسلامی پاک کنند؛ تا بتوانند به پاکی و در آزادگی بينديشند. عقيده‌های اسلامی، به مانند ِ سنگ، سخت شده‌اند و نيکويی‌های فرهنگی در آنها آميخته نمی‌شوند. ديدگاهی که به ياوه‌های اسلامی آلوده شده است تاريک و تنگ است و در آن نه آزادگی و نه بردگی در خور ِ شناسايی هستند.

زمانی می‌تواند فرمانروايی، در ايران را، مردمی ناميد که با آرمان ِ بهزيستن و انگيزه‌ی شادزيستن سامان يافته باشد. در شريعت اسلام، مردمان بايد در بردگی و بيچارگی رنج ببرند تا خشم ِ الله گريبانگير آنها نشود و پس از مرگ در آتش نسوزند.

در کشور ايران، سامان ِ مردمی، به خردی روشن و انديشه‌ای بستگی دارد، که از بينش ِ خردمندان و ميهن پروران ِ ايرانی تراوش کرده باشد. ناسازگاری فرهنگ ايران با شريعت ِ اسلام از ناسازگار بودن ِ آزادانديشيدن با ايمان داشتن آغاز می‌شود. احکام ِ جهادگران بر پايه‌ی ايمان و فرهنگ ِ ايران بر خرد ِ انسان نهاده شده‌اند. احکام جهادگران ِ بيابانگرد با هر انديشه‌ای که از خرد ِ آزادانديشان برآمده باشد در ستيز هستند. در اينجا می‌توان از پيامی، که زرتشت فرستاده است، بهره مند شد؛ هر چند که فرهنگ ايران و شريعت اسلام همزاد نيستند.

ایدون! آن دو مينوی آغازين، که چون همزادان، خود گام سروده شده اند، در پندار، گفتار و کردار، يکی ِبه و ديگری بد است.

در اسلام کسی را عاقل می‌خوانند که به نادان بودن ِ انسان ايمان داشته باشد. يعنی عاقل کسی است که او گفتاری را بپذيرد که دگرسو با دانايی و بينايی است. به زبانی ديگر چشم جان، که مينوی خرد در انسان است، در مسلمانان کور شده است. درست است که هر مسلمانی، خودبخود، ابزار ِ کشنده‌ی شريعتمداران نمی‌شود. از اين روی تا زمانی که مسلمانان، از سوی پسدادگان نبوت، به انسان ستيزی برانگيخته نشوند، خشمآور و جهادگر نيستند. با اين وجود هر مسلمانی ميهن پرور نمی‌شود. ولی هر مسلمانی به کردار به دشمنی با فرهنگ و مردم ايران می‌پردازد.

پيروان ِ اسلام به هر پديده‌ای تنها از روزنه‌ی تنگ ِ شريعت می‌نگرند. آنها نه نيکی را می‌شناسند و نه بدی را، نه زشتی را می‌شناسند و نه زيبايی را، نه پاکی را می‌شناسند و نه پليدی را، نه داد را می‌شناسند و نه بیداد را. زيرا برای آنها حلال يا حرام، واجب يا مستحب، عبادت يا معصيت پيش‌نويس شده‌اند. آنها از خونريزی شادمان می‌شوند، چون الله از آنها خرسند می‌شود. آنها بر گور ِ کشندگان نياکان خود و ويران کنندگان شهرهای ايران می‌گريند چون جهادگران ِ فرومايه را نماينده‌ی الله می‌پندارند. سرشت ِ آزادگی و ويژگی‌های خودانديشی، در هر مسلمانی، از زمان زادن، گام به گام سرکوب و تخم ِ کينه توزی و بيزاری در بينش ِ آنها کاشته می‌شوند. مسلمانان در ژرفای کورانديشی ياوگويی‌هايی را می‌پذيرند که، آزمندانی فرومايه، آنها را، در 1400 سال پيش، برای دستدرازی به جان و دارايی قبيله‌های عرب به کار برده‌اند. آنها از خود نمی‌پرسند: چرا ما بايد، در رنج و در اندوه، از بد و از دروغ پيروی و چرا بايد از شادمانی، از نيکويی و از راستی دوری کنيم؟

پرسش؛ آذرخش ِ خرد است و انديشمند را به جويندگی برمی‌انگيزد که او سرشت ِ پديده‌های را شناسايی کند و هسته‌ی ناشناخته‌ها را بشکافد تا به دانه‌های دانش برسد. دانايی و بينايی راهگشای انسان در راه ِ يافتن و ساختن ِ شيوه و ابزارهايی برای بهتر زيستن و شادزيستن هستند. اين است که انسان ِ جوينده پيوسته دانه‌های دانش و سرشت ِ ناشناخته‌‌ها را می‌جويد و آنها را برای همگان درخشان می‌سازد. برای نمونه: زرتشت، که از ويژگی‌های ماه و خورشيد به شگفت آمده است، به پرسش برانگيخته می‌شود. او می‌پرسد:

چيست بنداده‌ی آفرينش؟ چگونه راه خور (خورشيد) و ستارگان بنا نهاده شده است؟

از چيست که ماه می‌‌وخشد(می‌‌افزايد) و آنگاه می‌‌کاهد؟

زرتشت در جستجوی پاسخ ِ پرسش‌هايی است که بتواند به رازهای ناگشوده‌ی آن زمان پی ببرد. ايمان پيشاپيش از جهش ِ آذرخش ِ خرد، در آگاهبود ِ پيروان، پيشگيری می‌کند. زيرا، در عقيده‌ی مسلمانان، پديده‌های هستی به خواست و اراده‌ی الله ايجاد شده‌اند و ويژگی‌های آنها به ساختار و درونمايه‌ی آنها بستگی ندارند.
برای نمونه: به خواست الله می‌تواند آب به باده‌ی خوشگوار يا به زهری ناگوار دگرگون بشود

از اين روی پندارهای قرآنی، که با دانش ِ آزموده شده سازگار نيستند، ايمان ِ مسلمانان را نمی‌خراشند. مسلمانان از ناسازگار بودن ِ آيه‌های قرآن با هستی و راستی به پرسشی برانگيخته نمی‌شوند. زيرا آنها پذيرفته‌اند که نادان و کوتاه خرد هستند و نمی‌توانند به حکمت الله و رازهای خلقت پی ببرند.
از اين روی، از خرد ِ خشکيده‌ی مسلمانان، در درازای 1400 سال، پرسشی ندرخشيده است که آنها را به جويندگی و يافتن ِ آگاهی بر انگيزد. چنانچه آذرخشی از خرد ِ انديشمندی هم درخشيده است، مسلمانان آن را شيطانی و انديشمند را کافر شمرده‌اند.


مسلمانان هميشه از رشک و از آزمندی يافته‌های کافران را، به زور و با ايجاد ِ ترس، از آنها گرفته يا ناجوانمردانه آنها را دزديده و از آن ِ خود کرده‌اند. اين که تا به امروز از مردم ِ عربستان دانشمندی برنخاسته است تنها نشان از پسماندگی‌ی آنها نيست وآنکه نشان از ايمان آنها به شريعت ِ اسلام است.
به هر روی در هيچ رشته‌ای، در هيچ راهی، در هيچ شاخه‌ای نمی‌تواند بهره‌ی ايرانيان با بهره‌ی اسلام همدوش يا همسو باشد. هيچگاه نمی‌تواند حکومت اسلامی يا واليان اسلام گامی به سود ِ ايرانيان و به زيان ِ اسلام بردارند. هر گونه همياری و همکاری با جهادگران ِ انسان ستيز نشانی از نابخردی است و بازده‌ی آن به زيان ِ ايران و ايرانيان خواهد بود.

برای نمونه: پيروزی ايرانيان در دوران ِ رضا شاه از آن سرچشمه می‌يافته که رضاشاه، شريعتمداران را از سامان ِ کشورداری دور می‌داشته است. بی گمان ايرانيان، در پی آيند ِ سازش ِ محمدرضا شاه با شريعتمداران، شکست خورده‌اند و کشور ايران را که رضاشاه از چنگال ِ بيگانگان پس گرفته بود دوباره به جهادگران ِ ايران ستيز سپرده‌اند. ناسازگار بودن ِ فرهنگ و سود و زيان ِ ايرانيان با شريعت و واليان ِ اسلام در سخنی است که از زرتشت به جای مانده است:

اينک از آن دو مينوی آغازين سخن خواهم گفت، کز آن دو، آن که فزاينده است، به آن که کاهنده است چنين می‌گويد:

هيچ چيز از ما دو تن (با همتايش) سازگار نيست

نه منش و نه آموزش مان، نه خرد و نه گرايش‌هايمان،

نه گفتار و نه کردارهايمان، نه دين و نه روانمان.

در ژرفای شوربختی بايد پذيرفت که پديده‌هايی مانند ِ اصلاح طلب، ملی مذهبی، روشنفکر ِ دينی، روشنفکر ِ خلقی، آخوندهای فهميده، روحانيان ِ مبارز و از اين نمونه همه دروغ‌هايی هستند زهرآگين که 1400 سال است به کام خوشباوران ِ مسلمان ريخته می‌شوند تا سرشت ميهن پروری در آنها بخُشکد و به اميد مُنجی گوسپندوار به ميهن ستيزی و به گورپرستی بپردازند.


مـردو آنـاهيــد

ژوئن ۲۰۱۳

دریافت بازتاب از دیدگاه خوانندگان[+]

Labels: , , ,

Monday, October 22, 2012

خردش را می‌خشکانند تا انسانی عاقل بشود

مردو آناهيد


انسانی، که آزاد زاييده شده است، به هيچ خدايی بدهکار نيست که بايد برای او بندگی کند.

افيون يا اُپيوم زهری است که انگيزه‌های گستاخ را در سرشت ِ انسان فرو می‌نشاند و انسان را سرخوش و بدون ِ آرمان در چنگال ِ خود گرفتار می‌سازد. دين را افيون ِ جامعه ناميده‌اند. زيرا دين خرد ِ انسان را می‌خشکاند و وجدان او را به گروگان می‌گيرد. به سخنی ساده:

دين، از آدم-هایِ آزاد، بردگانی خودکار، نابخرد و بيگانه با خويشتن پرورش می‌دهد.

دين ويژگی‌های اُپيوم را دارد، که با احکام ِ پيش‌نوشته، انسان را از رنج ِ انديشيدن رها و در بندهای ايمان گرفتار می‌کند. افزون بر اين دين يا مذهب انگيزه‌های سرشت ِ انسان را نکوهش می‌کند تا هر کس خود را گمراه و گناهکار بپندارد. زهر ِ مذهب، مانند اُپيوم، در پوششی زيبا، که با درونمايه‌ی آن همخوانی ندارد، به خورد ِ مردم داده می‌شود. مانند افيونی که در ايران آن را "ترياک" ناميدند تا مردمان آن را بسان ِ پادزهر يا به جای نوشدارو به کار ببرند.

دين زهری است مانند اَفيون که مردمان را رنجور می‌سازد ولی پايدارتر و خردسوزتر از هر افيونی است. زيرا اَفيون زهری است که تنها جانها را می‌آزارد. افزون بر اين، زيان‌های اَفيون را می‌توان شناسايی کرد و آنها را در رسانه‌ها به همگان نشان داد. از اين گذشته، زهر ِ اَفيون در جانی فرو می‌نشيند که آن را نوشيده باشد. بيمار ِ افيون زده اگر مداوا نشود، رنج او با مرگ ِ او به خاک سپرده می‌شود، ولی کمتر آيندگان را می‌آزارد. مذهب يا دين در پوشش‌هايی زيبا، واژگانیِ ارزشمند و مژدگانی‌هايی دروغ در بينش ِِ مردمان نگاشته می‌شود. پيروان، که خودباختگان ِ مذهبی هستند، خرد ِ خود را به واليان آن مذهب می‌سپارند. آنها نمی‌توانند به بيماری‌ی خود و زيان‌های برآمده از زهرآب ِ آن عقيده پی ببرند. اين آلودگی از خانواده به فرزندان و از فرزندان به آيندگان می‌رسد. همه‌ی دينمداران مانند واليان ِ اسلام انسان را مخلوقی نادان می‌دانند که او نياز به اوامر خالق ِ خود دارد. آنها سرپيچی از احکام شريعت را گناه می‌شمارند و با خشمی سنگين با گستاخان و با دگرانديشان برخورد می‌کنند.

افيون‌های خردسوز، که مردمان را از خود بيخود می‌کنند، هميشه و در هر زمان، در پيمانه‌ی دين به کام ِ مردمان ريخته نمی‌شوند. ولی هميشه در واژگانی زيبا پيچيده و بر سفره‌های زربفت گسترده می‌شوند. روشن است کسانی، که می‌خواهند بيشترين مردمان را به يک افيون بند کنند، بايد زهرآب آن را به شيرينی در جام‌های زرين و جهان پسند به بازار بياورند تا جهانيان به دلخواه و آزادانه آن را خريدار کنند و خود را در آن افيون ببازند.

در اين زمان، که مردمان، به جز مسلمانان، کمتر جن و جبرييل را باور می‌کنند، بايد اَفيونی گيراتر و فريبنده تر از دين به بازار ِ جهانی وارد کرد تا روشنفکران و دانشنامه داران در بندهای آن گرفتار بشوند. زيرا بيشتر ِ روشنفکران، که زمينه‌ی بينش ِ مردمان را می‌نگارند، کمتر از آتش ِ جهنم می‌ترسند و کمتر هم شيفته‌ی جوی‌‌های شير و عسل می‌شوند.

از اين روی مردم-شناسان ِ خوش انديش اُپيومی به زيبايی و دلربايی حقوق بشر آفريده‌اند.

مردمان در هر کجای جهان می‌دانند که آنها بشر هستند و بيشترين آنها می‌دانند که بر آنها ستم وارد می‌شود. از اين روی همه مردمان خواهان ِ سامانی هستند که در آن سامان ستم بر آنها وارد نيايد. اين خواسته نشان آن نيست که مردمان از ستمکاری بيزار هستند وآنکه بيشتر خواهان آن هستند که آنها در بارگاه ِ ستمکاری جایگزين بشوند. ستمديدگان درونمايه‌ی آرزوهای خود را، که آزادی، دادگری، برابری و حقوق بشر هستند، نمی‌شناسند. اين است که آنها بسوی هر سرآبی، که نشانی از آرزوهای آنها را داشته باشد، می‌شتابند.

دورنمايی که بتواند همه‌ی گمشدگان و تشنگان راه ِ آزادی را به سوی خود بکشد بايد جلوه گر آرزوهای همه‌ی جهانيان، که خود را بشر می‌دانند، باشد. پس سرابی، که بتواند همه‌ی روشنفکران ِ جهان را به خود ‌بکشد، منشور جهانی حقوق بشر نام گرفته است. تا کنون هيچ يک از بندهای اين منشور، که پيشنهادهايی هستند دلربا و آرامبخش، در هيچ کجای جهان به راستی پياده نشده‌اند.‌ ولی هزاران روشنفکر، در هر تار مويی از اين دلدار ِ ناديدنی، گرفتار شده‌اند، آنها به اميد کاميابی، به نوازش و ستايش ِ زيبايی‌های اين منشور می‌پردازند. شايد برخی که، در نخستين بار، با نگرشی ساده به رويه‌ی دلفريب ِ اين منشور نگريسته باشند، بتوانند بگويند: به راستی که پاره‌ها و بندهای اين منشور در خور ستايش هستند و سزاوار است که آنها را در سراسر جهان گسترش داد. زيرا هر پاره و هر بند ِ آن؛ زيبا، دلنشين، اميدبخش و فريبنده نگاشته شده‌اند.

اين منشور، در اين زمان، به همان نيکويی است که از ده فرمان ِ موسا، از پيام ِ عيسا و از خروش ِ شريعت اسلام سخن رانده شده است. تفاوت ِ اين منشور با پيامهای نامبرده اين است که ما امروز می‌توانيم خردسوختگی و ازخودبيگانی را در پيروی آن پيامها ببينيم. ولی برآيند ِ سرسپردگی به نوای اين منشور را، به جز با ژرفنگری و دورانديشی، نمی‌توانيم دريابيم. راست ترين و درست ترين بند ِ اين منشور نخستين ماده‌ی آن است. (که نمايندگان ِ مسلمانان در مصر آن را نپذيرفته‌اند) در اين جستار اندکی به شيره‌ی تلخی که در اين ماده‌ی شيرين نهفته است اشاره می‌کنم.

ماده ۱ از منشور جهانی حقوق بشر (برگردان از آلمانی)

« همه‌ی آدم-ها آزاد و به شایستگی با حقوق یکسان زاییده شده‌-اند. همه به خرد و وجدان آراسته هستند و بایست با منشی برادرانه با یکدیگر برخورد کنند.»

اين که آدم آزاد زاييده شده است يک يافته‌ی بزرگی نيست که نياز به پژوهندگان ِ بزرگ داشته باشد. زيرا هر جانوری هم آزاد زاييده شده است. ولی انسان، آزادی را از برخی جانوران گرفته و با مهربانی آنها را "عاقل" کرده است. انسان از آن جانوران که "عاقل" شده‌اند سواری می‌گيرد و از هستی‌ی آنها سود می‌برد و با ديگر ِ جانوران، که آزاد(کافر) مانده‌اند، جهاد می‌کند.

آدم هم از نخست آزاد بوده و نيازی نداشته است که کسانی آزادی را به او پيش کش کنند. چند هزار سال است که زورمندان به کمک دينمداران آزادی را از آدم-ها گرفته‌اند، خرد ِ آنها را سوخته‌اند و مردمان را "عاقل" کرده‌اند. از آن پس مردمان ِ عاقل شده، به فرمان دينمداران، برده وار جانفشانی می‌کنند و ديگران را می‌کشند تا پس از مرگ به رستگاری برسند. اکنون بيشترين مردمان ِ جهان عاقل و پيروان ِ واليان ِ دينی هستند. آنها خود را برده‌ی خالقی می‌پندارند که دروغوندان آن را، برای حاکميت بر مردمان، خلق کرده‌اند.

اگر اين حق شناسان براستی براين باورند که آدم آزاد زاييده شده است؟ پس بايد نخست زنجيرهای بردگی را، که دينمداران بر گردن ِ بشر انداخته‌اند، باز کنند. دستکم بنده سازی و بنده شدن را نادرست، ناحق، ناسزا و ناشايست بخوانند.

انسانی، که آزاد زاييده شده است، به هيچ خدايی بدهکار نيست که بايد برای او بندگی کند.

اين کسان، که در اين منشور انسان را آزاد خوانده‌اند، دگرسو با آزادی‌ی بشر، گستردن ِ دين را هم آزاد خواننده‌اند. آنها به راستی برده سازی، برده شدن و برده پروردن را آزاد شمرده‌اند. پس آنها به دروغ انسان را آزاد خوانده‌اند تا او بندهای بردگی را بخشی از آزادی بپندارد. اگر هم اين حقوقدانان انسان را مخلوقی می‌پندارند که او محکوم به اطاعت از اوامر ِِ خالق خودش است. پس آنها به دروغ از پديده‌ای سخن رانده‌اند که درونمايه‌ی آن را نمی‌شناخته‌اند. اين درست مانند ِ آن است که پوست فروشان کشتار جانوران را نفرين کنند و بر پوستين دوزان و پوستين پوشان آفرين بگويند. باز در همين بند ِ منشور گفته می‌شود که آدم به شايستگی با حقوق برابر زاييده شده است. روشن نيست که اين حقوقدانان کور و کر بوده‌اند يا در جرگه‌ای دور از بشر می‌زيسته‌اند يا اين که آگاهانه چنين دروغی را نوشته‌اند.

آيا فرزندان در يک خانواده به يک اندازه تنومند، خردمند، هوشمند و توانمند هستند؟ که منشور نويسان می‌پندارند: همه‌ی مردمان ِ جهان به شايستگی و حقوق برابر زاييده شده‌اند. آيا اين کوتاهنگران نمی‌دانسته‌اند که برخی از مردمان، در کنار دريای خروشان، برخی در کنار کوير ِ نمک، برخی در زمين‌های يخ زده، کسانی در جنگل‌های انبوه، کسانی نزديک به جانوران ِ آبزی، کسانی روی کوهستانهای کورگذار، شماری کوتاه، شماری دراز، شماری سياه، شماری سفيد، شماری زيبا و اندک شماری ناخوشآيند زاييده می‌شوند.

ويژگی‌های زادگاه، ويژگی‌های خانواده، ويژگی‌های نژاد، ويژگی‌های بُن سرشت و ديگر ويژگی‌ها، آدم-ها را گوناگون کرده‌اند. رازهای آفرينش ِ جانداران در همين گوناگونی‌های آنها نهفته‌اند. اين بشر نشناسان، اگر نادان نبوده‌اند بی گمان از راه ِ مردمفريبی گفته‌اند که همه‌ی آدم-ها با ويژگی‌های يکسان زاييده شده‌اند.

مگر بشر به تازگی در کارخانه‌ای ساخته شده است که برايش دستور کاربرد بنويسند. مگر اين همه گوهر ِ گوناگونی که در ساختمان تن و بُن سرشت جهانيان به کار رفته‌اند يکسان و برابرند که بتوان با يک سخن همه را يکسان انگاشت و فرمان داد که انسان بايد سرشت و انگيزه‌های خود را با دستورهای حقوق بشر همساز کند. بايد بسيار خودفريب و کورانديش باشيم تا بتوانيم بپذيريم: مردمی، که در کناره‌ی کوير ِ نمک زيست دارند، با مردمی، که در کنار ِ دريای مديترانه می‌زيند، آنها به شايستگی و با حقوقی برابر زاييده شده‌اند.

در دنباله‌ی ماده‌ی نخست از اين منشور گفته شده است که همه‌ی آدم-ها به خرد و وجدان آراسته هستند. اگر بتوان خرد را با عقل همانی داد، شايد بتوان به گزاف پذيرفت که انسان، از نابخردی، با آن عقل، که به ايمانش بند است، هر دروغی را به جای آگاهی پذيرفته و در خودش انبار کرده است تا او را عاقل بشمارند. تنها در اين ويژگی می‌توان گفت: بيشترين کسان از انگيزه‌ی خودفريبی، که آن را عقل ناميده‌اند، برخوردار هستند.

از ديدگاه ِ فرهنگ ِ ايران: خرد چشم ِ جان و چشمه‌ی جوشان ِ انديشه است، که شراره‌ی آن نيروبخش ِ جويندگی و راهنمای شناسايی‌ی راستی و کژی است. بر اين پندار: بيشترين شمار از مردمان از آن اندازه خرد برخوردار هستند که می‌توانند تنها در پيرامون ِ نيازهايی، که در سرشت آدمی هستند، بينديشند. اين است که آنها هم به سادگی فريب می‌خورند و عاقل می‌شوند. به هر روی در اين زمان، که دانشمندان هسته‌ی برخی از پديده‌های ناشناخته را شکافته و به پيدايش هستی پی برده‌اند، باور داشتن ِ دروغ‌های شگفت انگيز، که در تورات، انجيل و قرآن بافته شده‌اند، نشان کوتاه خردی است.

ميلياردها آدم هنوز از ديدگاهی به جهان هستی می‌نگرند که دروغوندانی چند هزار سال پيش برای آنها نگاشته‌اند.

نويسندگان حقوق بشر، که دستکم خودشان بايد به خرد و انديشه‌ای آزاد آراسته باشند، از خود نپرسيده‌اند: اگر انسان گوسپند نيست و به خرد آراسته است، پس او چه نيازی به چوبداران ِ دينفروش دارد؟ زيرا انسان با اندکی خرد می‌تواند راستی و کژی را شناسايی کند. اگر هم انسان مخلوقی نادان است و نياز به گله بانان ِ الهی دارد، پس مخلوق چه حقی بر خالق خود دارد؟ مخلوق بنده‌ی خالق است و بايد بی چون و چرا از اوامر ِ صاحب خود اطاعت کند. دينمداران به جای پيروان می‌انديشند، کاستی‌ها و پسماندگی‌های احکام الهی را "عقلی" می‌سازند، عاقلان هم از کوتاه خردی آنها را می‌پذيرند. مردمان پيوسته با يافته‌ها نو و ابزارهايی، که برآمده از دانش هستند، برخورد می‌کنند. زيربنای هر دانشی با عقيده‌های پسمانده‌ی مردمان ِ امروز ناسازگاراست. آيا نبايد پذيرفت، که اين مردمان، پسمانده تر از مردمان ِ سه هزارسال ِ پيش هستند که نگرش ِ اين مردمان کوتاهتر و ديدگاه آنها تنگتر شده است. زيرا در آن زمان جادوگران و رمالان بر بينش و منش ِ مردمان فرمانروايی داشته‌اند. ولی در اين زمان بيشترين آدم-ها، برای زيستن نياز به آموزش دارند، آنها هر پيشه يا هنری را که بياموزند با دانشی پيوند دارد، هر دانشی هم با عقيده‌های پسمانده‌ی آنها ناسازگار است. آنها با اندک آگاهی، دستکم با ريزه‌ای از هوش، می‌توانند ببينند که، هيچگاه چيزی از هيچ پديدار نمی‌شود.

پيروان ِ دين‌ها در سراسر جهان، به کردار، از راه ِ انجام ِ آيين‌های مذهبی، نشان می‌دهند که نگرش آنها، از ديدگاه پسماندگان ِ سه هزار سال پيش، اندکی هم فراتر نمی‌رود. اين پسماندگی نشان آن است که آدم-ها همه می‌توانند عاقل، يعنی پيرو، باشند. ولی شمار خردمندان در انجمن آدميزاد بسيار اندک است. جانوران، که از اندکی خرد برخوردارند، هيچگاه کار ِ بيهوده‌ای را بارها و بارها تک رار نمی‌کنند، مگر آنکه آدميان، برای سودجويی، آنها را "عاقل" کرده باشد. ولی همه ساله ديده می‌شود که ميليونها مسلمان، در انجام احکام حج، به شيطان سنگ پرتاب می‌کنند. آنها پس از 1400 سال، هنوز هم به بيهوده بودن ِ اين کار پی نبرده‌اند.

به نمونه‌هايی بينديشيم: حکومت اسلامی از خشمآورانی ساختار دارد که آنها مردم و کشور ايران را، برای امام زمان، آماده می‌کنند. امام زمان ناموجودی است که هرگز زاييده نشده است. آيا برآيند ِ خرد و دانش ِِ کسانی، که چشم براه ِ مهدی هستند، از خرد و دانش ِ يک دانش آموز ِ آزاده، در اروپا، کوتاه تر و کمتر نيستند؟

آيا ديدگاه ِ همه‌ی واليان اسلام تنگ‌تر از ديدگاه نيچه يا هگل نيست و دانش همه‌ی آنها، روی هم رفته، کمتر از دانش ِ يک آزاده‌ی مُرتد نيست؟

آيا ديدگاه ِ جورج واشينگتن با ديدگاه جورج بوش به يک اندازه هستند؟

آيا می‌توان چرچيل و تونی بلر به يک اندازه تيزهوش دانست؟

چون سخن از ميزان خرد و نا بخردی است پس بايد پذيرفت، که نويسندگان ِ حقوق ِ بشر يا دروغوند و مردمفريب بوده‌اند يا اين که خودشان هم نابخرد و کورانديش.

اکنون بپردازيم به بخش ِ پايانی از نخستين ماده‌ی منشور جهانی حقوق بشر. بر زمينه‌ی اين بند از منشور همه‌ی مردمان دارای وجدان هستند. يعنی انسان از انگيزه‌ای، که در سرشت او است، از آزردن ِ هر پديده‌ای پرهيز می‌کند. به راستی هم انسان ِ آزاده، که به عقيده‌ای آلوده نباشد، از رنج ديگران رنج می‌برد و از شادمانی‌ی ديگران شادمان می‌شود. سخن از تلاش ِ آزمندان ِ جهان در راه ِ ساخت و فروش ِ جنگ ابزارهای پُر توان نيست که تنها برای آزردن مردمان به کار برده می‌شوند. زيرا جهانداران از زور و از خشم سخن می‌گويند نه از وجدان. پس سخن از آدم-هايی است که آنها در پوشش ِ مهر، با وجدان ِ خفته، جانستانی می‌کنند.

آيا تا به امروز، دينی در جهان يافت شده است که بدون کشتار و ويرانگری استوار شده باشد؟

آيا دينی وجود داشته است که از کشتار دگرانديشان پرهيز کرده باشد؟

آيا پيروان ِ يهودی و مسلمانان با وجدانی پاک بر يکديگر می‌خروشند و کشتار می‌کنند؟

آيا شمار کسانی که برای مسيح کشتار کرده‌اند کمتر از آدمکشانی بوده است که برای زراندوزی بر ديگران ‌تاخته‌اند؟

آيا اسلام می‌تواند، بدون خشم و بدون کشتار ِ دگرانديشان و بدون ِ گستردن ِ ترس، پايدار بماند؟

آيا ستم-ورزی، خشمآوری، بیدادگری، نادان پروری، دروغوندی، انسان ستيزی، نژاد پرستی، جهاد، امر به معروف و نهی از منکر، که احکام ِ اسلام از اين ويژگی‌ها سرشته شده‌اند، همه برآمده از وجدان ِ پاک ِ مسلمانان هستند، که، در اين منشور، آموزش و اجرای اين پليدی‌ها و ستمکارها را، در ماده‌ی 18، بخشی از حقوق بشر ناميده‌اند.

روشن است با اين همه تخم ِ خشم و آتش ِ کينه‌ای که جهانداران، در هر کجای زمين، می‌کارند و می‌افشانند، هيچگاه مردمان نمی‌توانند، در روی زمين، با منش ِ برادری با يکديگر زندگی کنند. اگر بتوان اندکی راستی و درستی، در منشور حقوق بشر پيدا کرد، در نخستين ماده‌ی آنست که من به کژی‌هايی، که در پوسته‌های زيبای واژگان پنهان هستند، اشاره کردم. پس نيازی نمی‌بينم در اين جستار به زهری که، در بندهای ديگر اين منشور، به ويژه در بندهای 16تا 21، آشگار هستند برخورد کنم.

مـردو آنـاهيــد

اکتبر ۲۰۱۲

دریافت بازتاب از دیدگاه خوانندگان[+]

Labels: , , , , ,

Sunday, October 07, 2012

اسلامزدگان از برون نرم و از درون خشمند

مردو آناهيد


واليان اسلام که در منجلاب ِ پستی و نادانی به سر می‌برند به جز کشتار و دزدی پيشه‌ی ديگری را، برای زيستن، نمی‌شناسند.

آن چيزهايی را که نمی‌توان به آسانی ديد و نمی‌توان آنها را، بدون ِ راستی و آزادگی، سنجيد سوی نگرش و پهنه‌ی ديدگاه ِ مردمان هستند. هر روشن انديشی می‌تواند ببيند که مسلمانان در کشورهای آزاد، تا اندازه‌ای به مانند ِ ديگران می‌زيند، همسان ِ ديگران می‌آموزند، همراه ديگران کار می‌کنند و از سامان ِ پيشرفته‌ی ديگران برخوردار می‌شوند. کمتر کسی می‌تواند ببيند که، نگرش ِ مسلمانان از نگرش ِ ديگران سدها سال پس مانده است، بينش مسلمانان با بينش ِ ديگران سازگار نيست، ديدگاه ِ مسلمانان بسيار تنگتر و تاريکتر از ديدگاه ِ ديگران است.
بيشترين شمار از اين مردمان، چه مسلمانان و چه ديگران، که به ناچار در ميهن ِ خود با مسلمانان همزيست شده‌اند، از پيروان ِ دين‌های ابراهيمی هستند. دين‌های ابراهيمی عقيده‌هايی هستند، که هر يک از آنها، در پيوند به بينشی يکسان که بر زمينه‌ی برده منشی است، مردمانی را، با زور و در سايه‌ی ترس، به بند کشيده‌اند. پيشوايان ِ دين‌های ابراهيمی، حکومت بر مردمان را، با گله بانی، برابر می‌پندارند. زيرا عقيده‌ی همه‌ی آنها، با اندکی پس و پيش، پسمانده و بر پايه‌ی حکومت ِ خالق بر مخلوق است. از اين روی برداشت ِ پيروان هم از پديده‌ی دين و انسان تا اندازه‌ای يکسان است. پس چرا مسلمانانی، که به کشورهای پيشرفته واريز شده‌اند، با مردمان ِ باشنده‌ی اين کشورها، به زشتی و با خشونت برخورد می‌کنند؟ هر چند که پيشوايان ِ آنها هيچگاه، در گنج رُبايی و زراندوزی، با يکديگر سازش نداشته‌اند. بر همين بنياد هم همه‌ی نامسلمانان را نجس خوانده‌اند تا بتوانند مسلمانان را برای جهاد، يعنی برای کشتار و دزديدن ِ دارايی‌ی نامسلمانان، بپرورانند. نيز از آزمندی و انسان ستيزی هم، در قرآن به مسلمانان امر شده است که با پيروان ِ کتاب (يهودی‌ها و مسيحی‌ها) جهاد کنند تا آنها در ناچاری جزيه بپردازند. به هر روی ناسازگاری‌ی پيشوايان دين‌های ابراهيمی، در گذشته، بيشتر از سودجويی‌یِ آنها بوده است نه از گوناگون بودن ِ عقيده‌های آنها. زيرا که عقيده‌های آنها چندان گوناگون نيستند. آنچه که، در اين زمان، اين گوناگونی و واماندگی را، در ميان ِ عقيده‌یِ مسلمانان نسبت به بينش ِ مردمان ِ پيشرفته، ايجاد کرده است؛ سدها سال پيشرفت ِ فرهنگی در اروپا ست. در روند ِ اين زمان، ديدگاه ِ مردمان ِ اروپا، بريده از پسماندگی‌های مذهب، گسترش يافته است و در برابر اين پيشرفت، عقيده‌ی مسلمانان، در زندان ِ شريعت ِ اسلام، در همان تاريکی پس مانده است.
انديشمندان در اروپا، در گذار ِ سدها سال، از پی‌ی يکديگر کوشيده‌اند که پسماندگی‌های مسيحيت را، بيشتر و بيشتر، آشگار کنند و نگرش مردمان را به سوی خردگرايی، دانشپژوهی و بهزيستی برگردانند. آنها پس از سدها سال پيکار عقيده‌های مذهبی را در درون ِ کليساها ميخکوب کرده و بندهای انديشه‌ی خردمندان را پاره کرده‌اند.

انديشمندان ِ ايران هم، که بيشتر عارف بوده‌اند، در گذار ِ همين سال‌ها، از پی‌ی يکديگر کوشيده‌اند که پسماندگی‌های اسلام را، بيشتر و بيشتر، پنهان کنند و نگرش ايرانيان را به سوی ستم پذيری، چله نشنی و خاکساری برگردانند. آنها در اين تلاش توانسته‌اند خرد و وجدان همگان را خاموش بدارند و انديشه‌ی آنان را در زندان ِ ايمان ميخکوب کنند.

برآيند ِ کوشندگی، در اروپا، اين بوده است که آنها پيوسته دانشگاه ساخته‌اند تا بتوانند با دانايی و بينايی بر جهان و بر دشواری‌های زندگی پيروز بشوند. آنها انديشه‌ی انسان را آزاد گذاشته و مذهب را به بند کشيده‌اند. ما امروز می‌توانيم بازده‌ی پيکار ِ کوشندگان ِ اروپايی را، در رفتار و کردار ِ مردمان ِ اروپا ببينيم. برآيند ِ کوشندگی‌، در ايران، اين بوده است که عارفان، در دورانی کوتاه، مسجدها را به خانقاه برگرده‌اند تا روان ِ آنها از پيکر ِ خاکی به آسمان ِ روحانی پرواز کند، شايد هم بتوانند، از خشونت‌های شريعت اسلام بکاهند. اگر ما امروز به ژرفی بنگريم، می‌توانيم ببينيم که؛

عارفان دروغوند و خودفريب بوده‌اند و با بزک کردن ِ اسلام مردم را هم فريب داده‌اند. ولی آنها نتوانسته‌اند اندکی از پسماندگی و خشمِ اسلام بکاهند. افزون بر اين شوربختی، عارفان نگرش ِ مردمان را از سربلندی به سرگردانی و ستم پذيری بر گردانده‌اند.

بايد اشاره کنم ايرانيان، که بينشی گسترده تر از جهادگران ِ عرب داشته‌اند، پيشرفته‌ترين مسلمانانی بوده‌اند، که توانسته‌اند، پيش از دوران ِ صفوی، با پوشش ِ عرفان ِ ايرانی، خشم ِ اسلام را وارونه نشان بدهند. ديگر مردمان، پس از مسلمان شدن، از راه ِ جهاد به نوايی رسيدند، آنها هيچگاه گامی فراتر، از تاريکخانه‌ی شريعت، ننهادند.
برای روشن شدن ِ اين گفتار نياز است که روند ِ پيشرفت ِ اروپاييان را از زمانی مرور کنيم که آنها هم مانند ِ مسلمانان از روزنه‌ای تنگ، يعنی با بينش ِ حاکميت ِ خالق بر مخلوق، به جهان ِ هستی می‌نگريستند.
مسيحيت در اروپا، درست مانند ِ اسلام در خاورميانه، با خشم و خونريزی گسترش يافته است. با اين تفاوت که مسحيت از رُم آغاز شده و پس از هزار سال کشتار توانسته است که مردمان ِ سرتاسر اروپا را به کليسا بند کند و فرمانروايان را باجگزار خود سازد. جهادگران ِ بيابانگرد، در زمانی کمتر از 400 سال، اسلام را، با خشمی که در انديشه‌ی انسان نگنجد، بر سرزمين‌های به خون کشيده، فرود آورده‌اند. جهادگران افزون بر کشتار ِ دگرانديشان و ويران کردن ِ شهرها، پيوند ِ مردمان ِ ترسزده را با کيستی و زادگاه خودشان پاره و به شريعت اسلام بند کرده‌اند.
تفاوت ِ دستاندازی‌ی ِ مسيحيان در اروپا با يورش ِ جهادگران بر دگرمردمان اين است: مسيحيان اروپا، هنوز هم، ميهن پروری و کيستی‌ی خود را فراموش نکرده‌اند. آنها برای سرفرازی و سود ِ ميهن ِ خود، انگيزه‌ی ميهن پروری را در مردمان ِ پسمانده می‌خشکانند تا بتوانند از آنها بهتر بهره برداری کنند. مسلمانان، دگرسو با مردمان ِ مسيحی، بی هويت، بی ريشه و ميهن ستيز شده‌اند، آنها، در برده منشی، برای کشندگان ِ پدران و ويران کنندگان شهرهای سرزمين ِ خود جانفشانی می‌کنند. اين کورانديشان ِ خودباخته ميهن خود را به بيگانگان می‌سپارند تا از آنها پاداش بگيرند.
حکمرانان اروپا، در پسماندگی‌ی احکام ِ کليسا از پيشرفت باز مانده بودند. آنها برای دستاندازی به سرزمين‌های ديگر نياز به دانشی، فراتر از ديدگاه ِ مسيحيت، داشته‌اند. اين بود که کليسا، از آزمندی و در ناچاری، گاه به گاه، با پژوهندگان ِ دانش و سازندگان ِ ابزار همراهی می‌کرده است. سرکردگان اروپا، در آغاز ِ جهانگيری، با سامان و ديدگاه ِ مردمان ِ برون از اروپا آشنايی نداشتند. آنها نخست با نمايندگان کليسا، با انديشه‌ی بهره برداری، در پوشش مهربانی و مداوای بيماران، به سرزمين‌های بيگانه می‌آمدند و پنهانی گنجينه‌های سرزمين را شناسايی می‌کردند. پس از آن، که مردمان پذيرای دام و دانه‌ی کليسا می‌شدند، سپاهيان ِ اروپايی اين سرزمين‌ها را می‌گرفتند و خودفروختگانی نادان را به سرگردگی می‌گماشتند. با همين روند از مصر تا آفريکای جنوبی، از فلسطين تا چين، بسان ِ گنج‌هايی بادآورده، از سوی کشورهای اروپايی به تاراج می‌رفتند.


برای انگلستان سروری بر کشورهای مسلمان نشين، به ويژه ايران، بسيار آسان بوده است. زيرا در احکام شريعت، پيوند ِ مردمان با ميهن يا زادگاه ِ خودشان پاره شده و برده منشی جایِ سرافرازی‌ را در آنها پُر کرده است. حکمرانان، در کشورهای مسلمان شده، تنها ابزارهايی انسان ستيز برای پايداری‌ی اسلام هستند. آنها، به جز سودجويی، هيچ پيوندی با سرزمين و با فرهنگ ِ مردمان ندارند.

اسلامزدگی در آن زمان هم، مانند ِ امروز، دروازه‌ای بود که، کفتاران ِ نفت آشام، می‌توانستند به آسانی از آن راه وارد ِ سرزمين بشوند. مُردارخوران ِ دينی هم، با اندک لاشه‌ای، که از انگلستان دريافت می‌کردند، نه تنها گنجينه‌ی کشور را به او می‌سپردند وآنکه راهنمايی‌های انگل ليس‌ها را، برای حکومت ِ گله بانی و برای تاريک داشتن ِ نگرش ِ مردمان به کار می‌بردند. از اين روی انگلستان نيازی نداشته است تا کشور ايران را، به نام ِ مستعمره، به گنجينه‌ی انگلستان پيوند بزند. زيرا جهادگران ِ ستمکار، که بر ايران حاکم بودند، مرزهای پُر گوهر ِ ايران را، با گرفتن ِ خر مهره‌ای، به تاراجگران انگل ليس واگذار می‌کردند. در کشورهای خاوردور و آفريکايی، که مردمان آنها هنوز زهرآب ِ خشم را از شريعت ِ اسلام ننوشيده بودند، نمايندگان ِ کليسا، با مهر عيسوی، زهر ِ نادانی را بخورد ِ آنها می‌‌دادند. به هر روی سروران اروپايی در هر سرزمينی، برای زراندوزی، از سرکرده‌ای، که ناتوان و نابخرد بود، پشتيبانی می‌کردند تا او در گماشتگی‌ی آنها به حکمرانی برسد و بتواند مردمان و سرزمين را به سود ِ اربابان ِِ اروپايی بپروراند. واليان اسلام نيازی به آموزش ِ انگل ليس‌ها نداشته‌اند زيرا آنها دروغوندی و مردمفريبی را در شريعت ِ اسلام آموخته بوده‌اند.
جهانداری يا کشورگشايی، اروپاييان را، سال به سال، به يافته‌ها و پژوهش‌های بيشتری نيازمند می‌کرد. اين بود که دانشمندانی، در کشورهای اروپا، پيوسته در کاوش و کاربرد ِ ابزارهای زورمند می‌آزمودند و انديشمندانی در کاستی‌ها و زشتی‌های دينسالاری پژوهش می‌کردند. به همراه پيشرفت ِ اروپا، در دانش ِ ابزارسازی، مردمان هم اندک اندک برون از تنگه‌ی کليسا، به جهان ِ هستی می‌نگريستند و با خويشکاری و خودآزمايی زندگی می‌کردند. واليان اسلام که در منجلاب ِ پستی و نادانی به سر می‌برند به جز کشتار و دزدی پيشه‌ی ديگری را، برای زيستن، نمی‌شناسند. آنها از فرومايگی نمی‌توانند به پسماندگی و زشتی‌های احکام شريعت بپردازند. زيرا آنها هميشه، از راه جهاد و ايجاد ترس، بر دانش و کوشش ِ ديگران دست يافته‌اند. اين است که اسلام به زور جايگزين ِ ميهن و کيستی‌ی مسلمانان ِ خردباخته شده است. آنها به دانستن و به شناختن ِ پديده‌های تازه برانگيخته نمی‌شوند. زيرا مسلمانان تنها برای خشمآوری و آدمکشی پرورده می‌شوند. آنها هر فرآوده‌ی تازه‌ای را می‌ربايند يا آن را به زور از دارندگان می‌گيرند يا به کمک ِ کافران مانند ِ آن را می‌سازند. از اين روی مسلمانان نمی‌توانند، با داشتن ِ عقيده‌های پوسيده، دانشی را فرا بگيرند. شايد برخی از آنها بتوانند يافته‌های دانشمندان ِ کافر را، مانند ِ خواندن ِ دعا، ياد بگيرند و آنها را در مغز نيمه سوخته‌ی خود انبار کنند و از کارکرد و کاربرد ِ آنها رونوشت بردارند. ولی هرگز و هرگز نمی‌تواند از ميان ِ مردمی که 1400 سال به دور سنگ ِ سياهی چرخيده‌اند و هنوز هم به نادانی‌ی خود پی نبرده‌اند، يک دانشمند يا انديشمند برخيزد که او به گناه ِ تکفير کشته نشود. در اين زمان که جهان، بدون ِ بند به مذهب و ترس از جهنم، به پيش می‌رود، مسلمانان کوشش می‌کنند با کابرد ِ ابزارهای مدرن، که آنها را کافرها ساخته‌اند، پسماندگی‌های شريعت اسلام را بپوشانند. شماری از مسلمانان، که روی چاه‌های نفت چادر می‌زدند و شتربانی می‌کردند، اکنون کاخ نشين شدند و زربفت می‌پوشند. از اين روی جهانداران، از کوتاهنگری، می‌پندارند و می‌خواهند مردمان هم باور داشته باشند، که در بينش ِ مسلمانان همان نگاشته شده است که مردمان ِ پيشرفته، از نگرش ِ خويش، برداشت می‌کنند.
آنچه را که کمتر می‌توان با چشم ديد يا با ابزاری اندازه گرفت پسماندگی‌ی مسلمانان در دانايی و بينايی است. زهرآب ِ شريعت ريشه‌ی خرد ِ آنها را خشکانيده است. ديدگاه آنها هنوز در گورخانه‌ی يزرِب (مدينه) تاريک مانده است. آنها هنوز نمی‌توانند در مردمسالاری با دگرانديشان همزيست باشند و در انديشه‌ی سرکوب ِ دگرانديشان نباشند. اسلامزدگان می‌توانند آنچه را که از ديگران شنيده‌اند، يا بهتر بگويم دزديده‌اند، بر زبان برانند ولی هرگز نمی‌توانند شيره‌ی دانايی و ارزش‌های فرهنگی را در خود بياميزند. مسلمان زاده‌ای، که خردمندانه بينديشد و کافر نشود، هرگز، در هيچ زمانی، در هيچ کجا يافت نشده و يافت نخواهد شد. مسلمانان ِ پسمانده با مردمان ِ پيشرفته‌ی جهان، در يک ارابه، با هم به پيش می‌روند. پسماندگان و پيشروندگان همسان و مانند ِ يکديگر، گاهی هم همدوش ِ يکديگر از ابزارهای پُر زور، تيزبين و پُرتوان سود می‌برند و در بازارهای جهان به سوداگری می‌پردازند. در پيوند با اين ارابه که همه، به فرمان ِ زورمندان جهان، رانده می‌شوند، پسماندگی‌های مسلمانان چندان به چشم نمی‌خورند. نگرش ِ مسلمانان، در پيرامون ِ جهان ِ هستی، دستکم 300 سال از ديدگاه مردمان ِ اروپا پس مانده است. يعنی روزنه‌‌ا‌ی، که مسلمان از آن زاويه به هستی می‌نگرند، در برابر ديدگاه و نگرش پيشرفتگان ِ جهان، بارها تنگ‌تر و بارها تاريک‌تر است. اين نابرابری، که در خور سنجش و اندازه گيری نيست، بيماری، درد و رنجی است که جهانيان را گريبانگير شده است. پيشرفتگان، از نادانی و از کورانديشی‌ی خشمآوران، آزرده و اندوهگين می‌شوند. ولی آنها کمتر به ريشه‌ی پسماندگی‌های مسلمانان می‌پردازند. زيرا آنها مسلمانان را تنها از ويژگی‌های برون ِ آنها می‌شناسند و به درون ِ آنها، که از خشم و انسان ستيزی لبريز است، نمی‌نگرند. پسماندگان از انديشه‌های نو، از دانايی، از بينايی و از هر شراره‌ای، که اندکی به تاريکخانه‌ی ايمان ِ آنها بتابد رنج می‌برند، خشمگين می‌شوند و بر آزادانديشان می‌‌خروشند. خرد که چشم ِ جان است، در هستی‌ی مسلمانان، خشکيده است. آنها آتش ِ خشم ِ خود را بر تراوش ِ انديشه‌های آزاد، می‌فشانند، تا همگان خردسوخته، در يک گله‌ی کورانديش، برابر و همدوش، به مردآب ِ تاريکی و خاموشی سرنگون بشوند.

مسلمانان به درستی‌ی آيات قرآن ايمان دارند. آنها کردار و رفتار خود را با اوامر الله، که در قرآن حکم شده‌اند، همساز می‌کنند. ولی آنها خشم خود را بر کسانی فرو می‌ريزند که به درونمايه‌ی يکی از آن آيات اشاره کنند.

"زشت رويان دشمن ِ آينه‌‌اند" زشت کيشان دشمن ِ انديشه‌اند.



مـردو آنـاهيــد
اکتبر ۲۰۱۲

دریافت بازتاب از دیدگاه خوانندگان[+]

Labels: , , , , ,

Tuesday, August 28, 2012

ايران ستيزی در پوشش جهان وطنی

مردو آناهيد


هر کس، که از اندکی خرد برخوردار باشد، می‌تواند دريافت کند که گماشتگان ِ رسانه‌های بی بی سی مزدورانی هستند که در راه آرمان‌های انگلستان گام می‌گذارند. اين کسان، که از شوربختی زادگاه ِ خود را ايران می‌دانند، به کردار ايران ستيزانی هستند بسيار نادان که سرزمين و آزادی‌ی مردم ايران را، به سود ِ آزمندانی انسان ستيز، به نابودی می‌کشانند.
آيا تاکنون دينمداران، به ويژه واليان اسلام، پيوسته از سوی حکومت انگل‌ليس‌ها نوازش نشده و شريعتمداران، برای پايداری‌ی اسلام، چرخهای کشور را به خواست و خواهش ِ انگلستان نگردانده‌اند؟

شگفتی نيست که انبوهی از مردمان ديدگاهی بسيار تنگ دارند و گمان می‌برند که جهان ِ هستی، به راستی و درستی، در تنگنای ديدگاه آنها نگاشته شده است. شگفتی هم نيست که دينمداران از کوتاهنگری‌ی مردم به سود ِ خود بهره برداری می‌کنند. يعنی جای شگفتی نيست که اندک شماری دروغوند، بر انبوهی فريبخورده، حکم می‌رانند. شگفتی در اين است که برخی، با داشتن ِ ديدگاهی بس تاريک و تنگ، خود را روشنفکر می‌پندارند. افزون بر اين آنها نابخردی و نادانی‌ی خود را می‌فروشند. يعنی جای شگفتی است، که نادان بودنِ اين کسان ابزار ِ مزدوری‌ی آنها شده است، آنها برای کورانديشی‌ی خود، از نادان پروران جهانی، مزد می‌گيرند.
همه‌ی اين کورانديشان از گذاری سنگبرداری می‌کنند که دشمنان ِ ايران، از اين راه، آسانتر می‌توانند ايرانيان را از ميهن و فرهنگ ِ ايرانی جدا سازند و آنها را به ارابه‌ی آرمان ِ خود ببندند. زيرا دشمنان ِ بيگانه نمی‌توانند، از راه رسانه‌هايی بسان ِ بی بی سی، آشگارا از ايرانيان، هر چند هم که مسلمان باشند، بخواهند که با سرزمين خودشان دشمنی بورزند. بيهوده نيست که ناسيوناليست‌های انگل‌ليس، آنان که برای ميهن ِ خودشان جانفشانی می‌کنند، پرورندگان و پشتيبانان ِ ميهن ستيزان، با روبند ِ جهان وطنی، شده‌اند. ناسيوناليست‌های جهانی، بخشی از رسانه‌های فريبنده‌ی خود را به خودفروختگانی می‌سپارند که آنها به ايدئولوژی‌ی ايران ستيزی، در پوشش ِ "جهان وطنی"، آلوده باشند. زيرا اين کسان، از نادانی، به ميهن ستيزی ايمان آورده‌اند. آنها بر اين باورند، که با کينه توزی به ميهن و با پشتيبانی از دشمنانِ ايران، پيوند ِ ايرانيان با زادگاهشان سُست و آنگاه ايران به جهانداران واگذار خواهند شد. آرمان اين کسان همبستگی‌ی جهانيان در بی وطنی است. سرانجام ِ اين آرمان زمانی است که همگان بی چيز و تهیدست بشوند، هيچ کس سرمايه‌ای نداشته باشد که به سازندگی بپردازد، هيچ کس هم کاری انجام ندهد که سرمايداران از او بهره کشی کنند.


اين کسان که بی بوته، بی ريشه و بی وطن هستند، يعنی آنها که با هيچ سرزمينی پيوندی ندارند، خود را "جهان وطنی" می‌نامند تا زشتی‌ی ديدگاه ِ خود را، در نگرش ِ مردمان، واژگون نشان بدهند.

برای آسان شدنِ اين جستار، بهتر است که اندکی روند و برآيند ِ کردار ِ اين خود ستيزان را مرور کنيم تا شايد به تاريک انديشی‌ی هر نمونه از اين کسان پی‌ببريم.
سخن از کردار ِ کسانی است که به ايدئولوژی‌ی سوسياليسم ايمان دارند. بسان ِ توده‌ای، فدايی، توفانی و از اين نمونه‌ پيروان که بيشترِ آنها با درون‌مايه‌ی سوسياليسم بيگانه‌اند ولی بنده وار نمازگذار ِ پيامبران سوسياليسم هستند. آنها، بدون ريسمان و بدونِ چوب ِ ساربانی هم، دانسته در سوی مردابی گام می‌گذارند که هنوز هم آن را نمی‌شناسند و ندانسته آن زهر را آب ِ زندگانی می‌پندارند. در گذشته‌ی نزديک ديده‌ايم که اينگونه پيروان در پندار و تنها به گفتار، برای رسيدن به آزادی، پيکار کرده و برخی هم ناخواسته و ندانسته در اين راه جان باخته‌اند. از آنجا که اين روشنفکران، با درون مايه‌ی آزادی بيگانه بوده‌اند، آنها دشمنان ِ آزادی را هم نمی‌شناخته‌اند. از اين روی آنها به گمانِ آزاديخواهی از راه بُرد ِ کشورهای سوسياليست پيروی می‌کرده‌اند، از کشورهايی مانند ِ شوروی و چين که آشگارا دشمنان ِ آزادی بوده‌اند. در اين جا بيشتر سخن از کردار ِ کسانی است که به يک ايدئولوژی آلوده و در بندهای آن گرفتار شده‌اند. اين ايدئولوژی است که بر خرد و بينش ِ اين کسان فرمانروايی می‌کند. کردار اين سوسياليست‌ها به دوران ِ سوسياليستی‌ی شوروی يا چين بستگی ندارد. اين کسان اکنون هم با روپوش ِ ديگری، اين ايدئولوژی را، دنبال می‌کنند. در اين جستار اندکی به بازده‌ی کردار ِ گذشته و کنونی‌ی اين سوسياليست‌ها برخورد می‌کنم. کرداری که در گماشتگی‌ی بيگانگان، در زير پوشش ِ جهان وطنی، يا به نام ِ مبارزه با آمپرياليسم ِ آمريکا، سازمان می‌يابد و به دشمنی با ايران و فرهنگ ايرانی می‌انجامد. شايد اين روشنفکران ِ سوسياليست، در زمانی، از کمبود آزادی رنج می‌برده‌اند، از اين کمبود، آنها خواهان حکومتی بر پايه‌ی ديکتاتوری به نام ديکتاتوری‌ی کارگری شده‌اند. پرسش اين است: آيا اين روشنفکران آزاديخواه بوده‌اند يا آزادی ستيز؟ اين روشنفکران خواهان آن بوده‌اند که کشور ايران، در زير احکام ديکتاتوری‌ی کارگری، بشکند و در سرزمين‌های سوسياليستی آميخته بشود. پرسش اين است: آيا آنها ميهن پرور بوده‌اند يا ايران ستيز؟ اين روشنفکران ِ سوسياليست خواهان آن بوده‌اند که دارايی، سرمايه و سرمايداری را براندازند و همه‌ی مردمان با کارگران، برده وار، يکسان بشوند. پرسش اين است: آيا آنها دوستدار ِ بيچارگان و درماندگان بوده‌اند يا دوستدار ِ بيچارگی و درماندگی؟ برای نمونه:

بالاترين آرمان حزب توده اين بوده است که کشور ايران به سرزمين ِ شوروی بپيوندد تا، در پناه آدمکشان ِ استالين، هيچ کارفرمايی، به جز اربابان ِ کارگری، نتواند از بازده‌ی کار ِ ايرانيان بهره‌مند شود و هيچ سرمايداری، به جز حزب کومونيست، نتواند به گنج‌خانه‌های ايران دستدرازی کند.

توده‌ای‌های توده ستيز، تاريک انديش، کوتاهنگر و بی دانش، از همه بدتر، آنها از خود و با خردِ انسان بيگانه بوده‌اند. از اين روی آنها، نمی‌توانسته‌اند به روشنی بينديشند، تنها خواهان آن بوده‌اند که روشنفکر جلوه کنند. (آنها هنوز هم دارای همان ويژگی‌های نامبرده هستند با اين تفاوت که به زيارت و دستبوس ِ آخوندها هم می‌روند.)
اربابان ِ سوسياليسم هم نشانه‌های روشنفکری را، با درونمايه‌ی کورانديشی، برای ساده پنداران بدين گونه نوشته‌اند: روشنفکر تنها به کارگران و بيچارگان مهر می‌ورزد، روشنفکر با سرمايداران و کارفرمايان دشمنی می‌ورزد، روشنفکر به سخنان ِ پيشوايان ِ سوسياليسم ايمان می‌آورد، روشنفکر با هر سامانی به جز سوسياليسم پيکار می‌کند، روشنفکر همه‌ی جهان را برای سوسياليسم می‌خواهد.
روشن است که سوسياليسم تنها و تنها در زير پرچم ديکتاتوری‌ی کارگری سامان پذير خواهد بود و تنها راه ِ آزادی‌ی جهانيان اين است که همه به زنجيرهایِ سوسياليسم بند بشوند. در نگرش اين سوسياليست‌ها: ميهن پروری نشان ِ گمراهی از راه سوسياليسم است. کارگران ِ همه‌ی جهان با يکديگر برابرند و برزگران هم، در سامان ِ سوسياليسم، سودآور هستند. ديگر کسان که به خوش زيستن دلبستگی دارند، همگی بورژوا (شهروند) و فرمانبر ِ آمپرياليسم، به سرکردگی‌ی آمريکا، هستند. نابود کردن ِ بورژوازی (سامان ِ شهروندی) نخستين پيروزی است که هر روشنفکر بايد برایِ رسيدن به اين ميعادگاه بکوشد. به سخنی کوتاه اين ايدئولوژی نمونه‌ی ديگری از جهادگری و احکام شريعت اسلام است؛ با اين تفاوت که جهادگران، در راه الله می‌کشند، از ديگران می‌دزدند و برای خود می‌اندوزند. ولی اين روشنفکران، در راه سوسياليسم، اندوخته‌ی خويشان را به دشمنان می‌بخشند. اين کسان منش ِ ايرانی را از سروری و از سرافرازی جدا و به بردگی و خواری بند می‌کنند. در مردم ِ اسلامزده‌ی ايران، پذيرفتن ِ احکام سوسياليسم، برای روشنفکران ِ توده، بسيار آسان بوده است. زيرا شيوه همان شيوه‌ای است که آنها در درازای 1400 سال از شريعت ِ اسلام می‌شناخته‌اند. از اين روی آنها توانسته‌اند، به آسانی، پيامبران ِ سوسياليسم و کومونيسم را هم در کنار الله و رسولش جايگزين کنند. می‌بينيم که، به همين سادگی، روشنفکرانی با ايمان، جدا از خويشتن و بريده از مهر به ميهن پروری آفريده شده‌اند.


همانگونه که در اسلام، ميهن پروری شرک است؛ در مکتب ِ سوسياليست‌های ايرانی هم، مهر ورزيدن به خوش زيستن و پرستاری از ميهن، دشمنی با "خلق‌های" ستمديده‌ی جهان شمرده می‌شود.

روشن است در هر گروهی، که دو سه تا سوسياليست پديدار بشوند، آن گروه يک خلق به شمار می‌آيد و همه‌ی خلق‌ها، به جز کسانی که برای کومونيست‌ها جان می‌سپارند، ستمديده شمرده می‌شوند. همانگونه که در اسلام، معيار همبستگی، تنها مسلمان بودن است، نه ارزش‌های فرهنگی. در اوامر اين روشنفکران هم، معيار ِ همبستگی، پسماندگی و نابخردی است، نه خوش زيستی و سازندگی.
در شريعتِ اسلام همه‌ی مردمان در عبد ِ الله بودن و در نادان بودن برابر و يکسان هستند. يعنی مردمان در هيچ بودن برابرند. از اين روی جهادگران در راه الله می‌کشند تا همه‌ی آزادگان در پستی و خواری با مسلمانان برابر بشوند.
در پندار ِ سوسياليست‌ها هم، مردمان همه در بی چيز بودن و در کارکردن برابر و يکسان هستند. يعنی مردمان در نداشتن ِ دارايی و در پذيرفتن ِ ننگ برابرند. از اين روی آنها با سازندگان و ميهن پروران پيکار می‌کنند که همه‌ی ايرانيان تهیدست بشوند و برای يک حزب جانفشانی کنند تا چشم ِ آمپرياليسم ِ آمريکا کور بشود.
مسلمانان خود را گوسپندان و فرمانبر ِ خليفه‌ی الله می‌دانند. آنها تا آن اندازه خود را پست می‌شمارند که يک ديوانه‌ی نادان را علامه می‌پندارند. آنها کشور و ميهنی که از آن ِ مردم باشد نمی‌پذيرند. زيرا آنها جهان را تنها و تنها برای بهره برداری به سود اسلام می‌خواهند.
روشنفکران ِ توده‌ای هم خود را هموند ِ حزب مقدس ِ کارگری می‌دانند و کورکورانه از اوامر سرکردگان ِ حزب پيروی می‌کنند. آنها کشوری را، که مردمش خودآگاه و سرفراز باشند، نمی‌پذيرند. زيرا آنها جهانيان را تنها و تنها برای کارکردن و بهره گيری در راه سوسياليسم می‌پندارند.
با اين همه همسويی و همخوانی که اين روشنفکران ِ جهان وطنی با مسلمانان دارند، چگونه می‌توانند به راستی اسلامزده نباشند يا به درستی برخوردی با زشتی‌های احکام اسلام داشته باشند. آنها ديوارهای سوسياليسم را بر ستونهای شريعت اسلام پای نهاده‌اند. اين است که انگلستان سوسياليست‌ها را بيشتر از آخوندها دوست دارد. زيرا آنها هم با ميهن پروری می‌ستيزند و هم آخوندها را برای جهاد با آمپرياليسم آمريکا برمی‌انگيزند.
درست است که سوسياليست‌ها گاهگاهی هم با مسلمانانی درگير شده‌اند يا درگير می‌شوند. ولی هميشه مسلمانان هستند که با آنها می‌جنگند نه سوسياليست‌ها با مسلمانان. سوسياليست‌ها بيشتر با مردمی دشمن هستند که آن مردم به زندگی دلبسته باشند و برآيند ِ کار ِ خودشان را در بازار ِ آزاد بفروشند. اين روشنفکران، با هر نام و هر شيوه‌ای که تا کنون برخاسته‌اند، برآيند ِ کردار ِ آنها هميشه دگرسو با ميهن پروری و هميشه دشمنی با کشور ايران بوده است. آنها هيچگاه از سربلندی‌ی ايران سخنی نگفته‌اند و برای سرافرازی ايران گامی برنداشته‌اند. ولی برای سرکوب کردن و خوار شمردن ِ ايران و فرهنگ ايران کتابها نوشته‌اند. افزون بر اين کينه‌ توزی‌ها، آنها برای زشت ساختن ِ مردمان و فرهنگ ايران، اسلام و يورش جهادگران را به ايران ستايش می‌کنند. آنها کشتار ايرانيان و ويران ساختن ِ ايران را نياز جامعه، در سوی دگرگونی و بهبود، می‌نگارند. با اين وجود اين روشنفکران، در برابر آدمهايی که به زادگاه ِ خود مهر می‌ورزند، اندکی از فرومايگی‌ی خود شرمنده می‌شوند. آنها ميهن ستيزی‌ی را با سخنانی خردسوز می‌پوشانند و خود را "جهان وطنی" می‌خوانند. هيچ مردمی، در هيچ کجای جهان، اين کسان را به هموندی و به شهروندی نمی‌پذيرد. افزون براين در کشورهايی، که در گذشته سوسياليست بوده‌اند يا در آنجا که آنها هم اکنون به مزدوری در کار هستند، اين خودفروختگان را تبهکارانی سودآور می‌شمارند. اين روشنفکران، از آن روی، سينه ِ چاک ِ فلسطينی‌ها شده‌اند، که نخست شوروی از آنها پشنيبانی کرده است، ديگر اين که فلسطينی‌ها از ديرباز دشمنان ِ ايرانيان بوده‌اند. ولی همين فلسطينی‌ها هم، که مسلمان، يعنی بی وطن، هستند، از اين کسان بهره برداری ولی آنها را نفرين می‌کنند. زيرا حزب الله و حماس هم بيشتر پذيرای کسانی هستند که برای آنها جهاد کنند نه آنچه را، که آنها از راه جهاد به چنگ آورده‌اند، به ديگران ببخشند.
اين کسان تا آن اندازه کورانديش هستند، هنگامی که نمی‌توانند با هيچ سرزمينی پيوندی داشته باشند، گمان می‌برند که جهان ميهن ِ آنها شده است.
در شورش ِ 57 به روشنی ديده‌ايم که اين روشنفکران از رسانه‌های انگليس به ويژه بی بی سی پشنيبانی شده‌اند. همين روشنفکران ِ توده ستيز، به اميد ِ کاسه ليسی، پسماندگی‌های شريعت اسلام را پنهان داشته يا آنها را برای مردم واژگون نشان داده‌--اند. برآيند ِ نادانی، اسلامزدگی و دروغوندی و بيگانه پرستی‌ی اين روشنفکران اين است که دوباره ايران و ايرانيان در چنگال ِ پست‌ترين انسان ستيزان گرفتار شده‌اند. برخی از اين روشنفکران، که زهدفروشان هم آنها را به گماشتگی نپذيرفته‌اند، از ايران رانده شده و در سايه‌ی دشمنان ايران پناه آورده‌اند. آنها پس از نشان دادن کينه‌‌توزی‌های خود با آزادی‌ی ايران، به گماشتگی‌ی انگل‌ليس‌ها درآمده‌اند. (شماری از آنها هم، در راه ِ بارک حُسينَک، اسلامفروشی می‌کنند.)

اين خودفروختگان، که آشگارا به مزدوری، برای دشمن ِ ديرينه‌ی ايرانيان، در کار هستند، چنين وانمود می‌کنند که آنها با حکومت آخوندها سازگاری ندارند. از آنجا که آخوندها با آزادگان در ستيز هستند پس اين برده منش‌ها خود را در کنار ِ آزادگان می‌نمايانند. آنها دگرسو با آرمان ِ آزادگان، ايران را برای بهره برداری‌ی انگلستان و ايرانيان را برای پيروی از انسان ستيزان، يعنی پيروی از واليان ِ اسلام، می‌پرورانند.

آيا تاکنون دينمداران، به ويژه واليان اسلام، پيوسته از سوی حکومت انگل‌ليس‌ها نوازش نشده و شريعتمداران، برای پايداری‌ی اسلام، چرخهای کشور را به خواست و خواهش ِ انگلستان نگردانده‌اند؟ آيا در هيچ زمانی سود مردم و کشور ايران با سود انگلستان همدوش و همسو بوده است؟ آيا هيچ زمانی رسانه‌های بی بی سی گزارشی، که به زيان ِ انگلستان باشد، پخش کرده است؟ آيا انگلستان که به اين روشنفکران مزد می‌دهد برای اين نيست که اين مزدوران، ندانسته، ديدگاه ِ ايرانيان در سوی آرمان‌های انگلستان بگردانند؟ آيا انگلستان که، در سراسر تاريخ، پيوسته نوازشگر و پشتيبان واليان اسلام بوده است، خواهان ِ حکمرانی‌ی چنين نادان پرورانی ستمگر نيست؟ آيا مردم ايران در چنگال ِ ستمگران ِ اهرمن نژاد، يعنی واليان اسلام گرفتار نيستند؟ آيا جهانداران براين کوشنده نيستند که در همه‌ی کشورهای مسلمان نشين حکومت اسلامی برگذار بشود؟

هر کس، که از اندکی خرد برخوردار باشد، می‌تواند دريافت کند که گماشتگان ِ رسانه‌های بی بی سی مزدورانی هستند که در راه آرمان‌های انگلستان گام می‌گذارند. اين کسان، که از شوربختی زادگاه ِ خود را ايران می‌دانند، به کردار ايران ستيزانی هستند بسيار نادان که سرزمين و آزادی‌ی مردم ايران را، به سود ِ آزمندانی انسان ستيز، به نابودی می‌کشانند.


مـردو آنـاهيــد
بيست و هشتم اوت ۲۰۱۲
دریافت بازتاب از دیدگاه خوانندگان[+]

Labels: , , ,

Friday, August 10, 2012

زيبايی شادی بخش و حجاب ننگين است

مردو آناهيد



پوشيدن زنان در حجاب، انسان ستيزی‌ی آشگار و پذيرفتن ِ سروری‌ی مردان بر زنان است. در کشوری که، زنان مسلمان و دختران ِ خُردسال، می‌توانند روزانه خود را به چندين مرد واگذار کنند و از آنها مُزد و از الله هم پس از مرگ پاداش بگيرند؛ "حجاب اختياری" هم، از ننگ ِ جامعه‌ی اسلامزدگان نمی‌کاهد.

حجاب نشانی از ايمان ِ پسمانده و پليدی است که، در احکام ِ آن، سرشت ِ انسان لگدمال می‌شود. زيرا حجاب انگيزه‌----ی خودآرايی را در زنان سرکوب می‌کند و درنده خويی را در مردان برمی‌انگيزد. حجاب، يا پوشاک ِ اسلامی، ستمی نيست که تنها زنان را می‌فرسايد وآنکه پندار ِ شومی است که زنان را به پستی و خواری به مردان ِ کورانديش واگذار می‌کند. پوشاک ِ اسلامی ننگ ِ جامعه و سياهی‌-----ی ديدگاه ِ فرومايگانی است بيمار. اين فرومايگان از آزردن و رنجاندن ِ زنان سرمست می‌شوند. مردان ِ مسلمان به بيماری‌--یِ دُزدمنشی هم آلوده هستند. آنها هر گوهری را که در ديگران ببينند برای دزديدن يا شکستنِ آن گوهر بر انگيخته می‌شوند. از اين بيماری است که، جهادگران دارايی‌--------------ی ديگران را، به همراه ِ زيبارويان، می‌دزدند و نشانه‌‌های هنری و فرهنگی‌ی مردمان را ويران می‌سازند. زيرا آنها زنان را هم گوهری از دارايی‌ی مردان می‌پندارند و در زيبايی‌ها زشتی‌های خود را می‌بينند. در لجنزار ِ اين دزدان، ديدن ِ زنان تنها برای تن‌خران (خريداران) و برای تن‌فروشان ( فروشندگان) آزاد است. خريدار مردی است که برای همخوابگی مُزد (مَهريه) می‌پردازد و فروشنده پدر يا ارباب ِ زنی است که او را برای نکاح واگذار می‌کند. (فروشندگان بيشتر محرم و خريداران تا پيش از عقد ِ همخوابگی نامحرم هستند) در شريعت اسلام، حجاب زشت‌ترين و ننگين‌ترين نشانه‌ای است که، در پيوند با زن و مرد، گذارده شده است. گرچه هيچکدام از احکام شريعت با سرشت انسان سازگار نيستند، ولی پوشاک ِ اسلامی به کردار زهری است، از ژرفای نابخردی، که مسلمانانِ با ايمان را با سرشت ِ انسان بيگانه می‌سازد.


پذيرفتن ِ حجاب، با هر نام و با هر شيوه‌ای، چه آن را "اختياری" و چه آن را " اجباری" بپوشند، پذيرفتن ِ حاکميت ِ بندگان ِ نرينه بر زنان است.

در جامعه‌-ی زورمندان، که نيروی زبردستان از نادانی‌ی زيردستان کارآيی می‌يابد، "حجاب ِ اختياری" هم سخنی است فريبنده که، با رنگ ِ آزادی، نيروی خوشباوران و سُست پنداران را در سوی سرکوب کردن ِ سرشت ِ زنانگی می‌گرداند. در کاربرد ِ پسوند ِ "اختياری"، نه بر آزادی‌ی زنان افزوده و نه از زشتی‌ی حجاب کاسته می‌شود.

در اين جا نياز است اندکی به ماهيت آزادی‌های دروغين، که همسان با "حجاب ِ اختياری" هستند، اشاره کنم: جانوران از سرشت ِ خود، در روند ِ هستی، نه در سامان ِ جهانداری، آزاد زاييده شده‌اند. انسان، هم مانند ِ جانورانِ ديگر، در چرخه‌ی آفرينش، از پيوند ِ پديده‌های هستی، آزاد زاييده شده است.

آزادی‌ی انسان پديده‌ای نيست که پيشتازانی، دلاورانی يا انساندوستانی، در منشوری مرزبندی و به بشر پيش کش کنند.

انسان زمانی به آزادی نياز پيدا می‌کند که آزادی را از او گرفته باشند. از اين روی خردمندان و انديشمندان بيشتر از ديگران برای آزادی تلاش می‌کنند تا بتواند انديشه‌ی خود را بازگو کنند. انبوه ِ مردمان تنها به اندکی آزادی نياز دارند. از آنجا که، کم و بيش، خرد و وجدان در سرشت ِ هر کس آميخته شده است، اين است که انديشمندانِ خردمند آزادی‌ی انسان را، در گزندناپذير بودنِ جان و ارجمند داشتنِ خرد ِ انسان، مرزبندی می‌کنند. جهانداران از آزمندی، دگرسو با انديشه‌ی خردمندان، نياز به آزردن ِ جان و سرکوب کردن ِ خرد ِ انسان دارند تا بتوانند بر انبوه ِ مردمان سروری کنند.

زيردستان، در تاريکخانه‌ی ايمان، به زنجير ِ نادانی بند هستند، آزادی‌ی آنها به نام ِ تاريکخانه و به درازای زنجير بستگی ندارد.

به نمونه‌هايی می‌پردازم: زورمندانی، بی مهر و جان ستيز، از آزمندی و خودکامگی يا گاهی هم از نياز، آزادی‌ی خود را، در تنگ ساختن يا گرفتن ِ آزادی‌ی ديگران، گسترش داده‌اند. از اين شمار می‌توان به سروری‌ی انسان بر جانوران ِ ديگر اشاره کرد. در سامان ِ دينداری: بخشی از جانوران، که رام شده‌اند، آنها را نجيب ناميده‌ و برای بهره برداری به آدم سپرده‌اند. بخش ديگری از جانوران، که از آزادگی‌ی دست بردار نبوده‌اند، آنها را وحشی شمرده‌ و برای کشتار به همگان واگذار کرده‌اند. انسان آزاد است بر جانوران، که دين پذير نيستند، حکم براند و نيز آزاد است که جانوران ِ آزاد را، که رام نشده‌اند، عاقل نشده‌اند کشتار کند. افزون بر اين، انسان آزاد است گوسپند، گاو، اسب، شتر و خر بپرورد و او آزاد است جانورانی را، که می‌پرورد، بکُشد، بفروشد، بخورد و به کارهای سخت ببندد. از اين روی پوست فروشان، در کشورهای جانوردوست، روباه و سمور را هم پرورش می‌دهند تا، از کشتار ِ آنها، وجدان جانوردوستان آزرده نشود. دوستداران جانوران با کشتار و پوست کندنِ " نخجيری" پيکار می‌کنند. آنها خواهان کشتار و پوست کندنِ "پرورشی" از جانوران هستند. چون جانوران سخنان هيچ فقيه‌ی را باور نمی‌کنند، از اين روی رسول الله هم، برای آنها، آيه‌ی جفت گيری و حجاب نفرستاده است.

زورمندان ِ زبردست، از آزمندی، آزادی را از انبوه مردمان هم گرفته يا ميدانِ آزادی را برای بيشترين مردم تنگ کرده‌اند. آنها آزادی و توان ِ زيردستان را به اربابان ِ برده دار واگذار کرده و گرفتاران را دارايی و نيروی اربابان شمرده‌اند. در اين احکام فرزندان ِ بردگان، پيوسته برده و فرزندان اربابان، پيوسته‌ سرور زاده می‌شوند. با اين وجود، در روند ِزمان، که، شمار بردگان، بر گنجايش زمينه‌های کار، فزونی می‌يابد، سامانِ برده داری در هم در کاستی‌های خودش فرو می‌پاشد. شمار ِ بردگان از اندازه‌ای که بگذرد؛ هزينه‌ی برده داری افزون بر بهره گيری از بردگان می‌شود. از اين روی برده دارن هم، در ويژگی‌هايی، خواهان ِ بردگی‌ی "اختياری" می‌شوند. آنجا که آزادی به ميزان ِ دارايی‌ی انسان بخش بشود، توانمندان آزادند که تهی دستان را سروری کنند. زيردستان، که دارايی ندارند، آنها در زمين و در خانه‌ی زبردستان زاييده می‌شوند. از اين روی زيردستان هسته‌ی آزادی را نمی‌شناسند. اين بود که، در جنبش ِ سپارتاکوس، بردگان به پيکار با "برده بودنِ اجباری" برخاستند و خواهان ِ "برده شدن ِ اختياری" شدند. شايد فرياد ِ بردگانِ هزار و چهارسد سال گرفتار، چنين بوده است: "برده شدن ِ اختياری حق مسلم ماست".

برآيند ِ پيکار ِ بردگان، در جنبش‌های هزاره‌ها، "برده شدن ِ اختياری" برای همگان است؛ که بيشترين کسان تا به امروز، آزادانه در پيمان‌هايی عمرانه، سالانه، ماهانه، روزانه و ساعتی به کار گرفته می‌شوند.
روشن است که، در دوران ِ بردگی‌ی "اختياری"، زبردستان آزادی داشته‌اند که خرد و وجدان انبوه ِ مردمان را، مهار شده، در دست داشته باشند. اين بود که آنها دين‌هايی بسانِ دين‌های ابراهيمی خلق کرده‌اند تا خرد و وجدان همگان را در تنگنای "بردگی‌ی اختياری" ميخکوب کنند و بتوانند مردمان را، در هر زمانی، به هر سويی که خواسته باشند برانند. به شيوه‌ای که آزادی‌ی جانوران به پروردگانِ گوسپند، گاو، اسب، شتر و خر سپرده شده است تا، جانورانِ عاقل شده، سرکش و گمراه نشوند، حکمرانان هم آزادی‌ی مردمان را، از هنگام ِ زادن، به واليان فقيه واگذار کرده‌اند که مردمان هم "اختياری" يهودی، مسيحی، هندو، بودايی و مسلمان پرورده بشوند.
در جهان امروز اين گونه نادان پروری‌ها را، که انسان ستيزی در آنها نمايان است، بخشی از حقوق ِ بشر ناميده‌اند و حقوقدانانی، که آزادی‌ی انديشه را از بشر گرفته‌اند، آن را، به نام دين، در منشور جهانی حقوق بشر، به واليان ِ برده ساز بخشيده‌اند. بدين روش حقوقدانان، انسان ستيزی را، با منشور ِ حقوق بشر، پنهان کرده و خواهان مغزشويی و نادان پروری‌ی "اختياری" شده‌اند. تا هر کس به "اختيار"، يعنی آزادانه، خرد و وجدان ِ خودش را، پيش از زاده شدن، به واليانی بسپارد که خرد و وجدان ِ پدران و مادران او را به گروگان گرفته‌اند.

به کوشش ِ اين انساندوستان: نادان پروده شدنِ "اختياری" حق مسلم ِ بشر، پيش از زاده شدن است.

شيره‌ی سخن از "حجاب ِ اختياری" يا آزادنه پستی و خواری را پذيرفتن است. آزادانه ننگ را پذيرفتن، آزادانه برده بودن، آزادانه نادان پرورده شدن، آزادانه نديدن و آزادانه نشنيدن هم همان نوشيدنِ زهر ِ بردگی است که در جامی به نام آزادی ريخته می‌شود. اين آزادی‌ی دروغين يا "اختياری" از زشتی و انسان ستيزی‌ی "حجاب" نمی‌کاهد.
زنان از سرشت خود، از کودکی تا پيری، آفريننده‌ی شادمانی در خانه و در شهر هستند. در شهری که زنان زيبايی‌ی هستی خود را در آن نيافشانند، در و ديوارهای شهر، سايه‌های بيزاری و اندوه را بر مردم می‌افکنند. در جشنی که تنها مردان به آن وارد بشوند بوی پُرسه و سوگواری از آن برمی‌خيزد. زيرا زنان با نيروی شکوفايی و زايندگی، که در سرشت خود دارند، آفريننده‌ی خدايان يسن (جشن) هستند.
شادمانی از نگاه کردن، از خراميدن، از خنديدن، از سخن گفتن، از چشم، از پيکر، از مو، از لب، از دندان و از پوست ِ زنان می‌بارد. اين زيبايی‌ها در سرشت زنان و ستودن و سرشار شدن از اين زيبايی‌ها در سرشت مردان است. سرتاسر نگاشته‌های جهان لبريز از ستايش ِ زيبايی‌های شکوهمند ِ زنان هستند:

زين قصّه، هفت گُنبد ِ افلاک، پُر صدا ست
کوته نظر ببين که سخن مختصر گرفت
(آفرين بر حافظ)
تا چه اندازه بايد شريعتمداران، انسان‌ستيز و نادان باشند که خواهان پوشاندن شادمانی بر انسان شده‌اند.
زن گوهری برای کامجويی يا برای خريد و فروش يا برای دستدرازی نيست وآنکه زن و مرد جفت ِ گوناگون ِ يکديگرند. (در نوشتاری با فرنام؛ ِ «زن و مرد جفت گوناگون يکديگرند[+]» بيشتر اشاره شده است)
اگر مسلمانان، از نادانی، زن را مخلوقی برای تصرف و بردگی می‌پندارند، اين کاستی در عقيده‌ی آنها نه در خرد ِ زنان است. اگر زنان پيش از خلقت ِ الله به زيبايی آراسته و مردان هم شيفته و دلباخته‌ی آنان بوده‌اند، پس کاستی در توانايی‌ی الله بوده که نتوانسته است آنها را به زشتی و ناسپاسی برگرداند. کسانی که زنان را به تصرف در آورده‌اند آنها زنان را می‌فروشند، می‌خرند، می‌دزدند، سرکوب و سنگسار می‌کنند. چنين فرومايگانی زنان را، در حجاب، به زشتی می‌پوشانند تا چشم فرومايگانی ديگر، که تنها زن را برای کامجويی می‌شناسند، بر دارايی آنها نيفتد.
پوشيدن زنان در حجاب، انسان ستيزی‌ی آشگار و پذيرفتن ِ سروری‌ی مردان بر زنان است. هيچ زنی، هر چند هم که مسلمانان او را "ناقص العقل" می‌دانند، هر چند هم که کژچهره يا پيکری ناساز داشته باشد، او آزادانه خود را در کفن‌های زشت و سياه پنهان نمی‌کند. زيرا زن با سرشت خودآرايی و هموندپروری، از پديده‌های هستی، آفريده شده است. هر زنی، دستکم به يک زيبايی آراسته است که او در آزادگی به هنری آميخته می‌شود و در انجمن آزادگان گرمی و مهربانی می‌آفريند. پس از هزار و چهار سد سال زن ستيزی، هنوز، نشانه‌هايی از سرشت ِ زنانگی در پوشاک ِ زنان ِ کوهستانی، دهستانی يا زنان کشاورز و کوچ کننده برجای مانده‌اند. آدمها به ويژه زنان در برهنگی هم بسيار زيبا هستند و با برهنگی سرکشی و گستاخی‌ی خود را در برابر واليان انسان ستيز نشان می‌هند. آنها با نمايش ِ پيکر ِ خود، دانسته يا ندانسته، اندکی بر آزادی‌ی زنان ِ پسمانده می‌افزايند و اندکی هم از خودکامگی‌ی مردان کوتاه خرد می‌کاهند. در کشور آريايی، که در آن جهادگران ِ بيابانگرد حکومت می‌کنند، دختر بچه‌ها را هم ساعتی به اجاره می‌دهند، زنان را هم با مبلغی معلوم به مردی واگذار می‌کنند. در آنجا زنانی را، که آزادانه با مردی آميزش داشته باشند، دستکم می‌کُشند، در آنجا، که روی پرچمِ آنها نعره‌ی دشمنان ِ آنها نوشته شده‌است، مردانِ آنجا هم سرور ِ زنان و ارباب ِ دختران خود هستند( به جز دخترانی که به صيغه شدن بپردازند). در اين حکومت " تنفروشی هم اختياری" است. در کشوری که، زنان مسلمان و دختران ِ خُردسال، می‌توانند روزانه خود را به چندين مرد واگذار کنند و از آنها مزد و از الله هم پس از مرگ پاداش بگيرند؛ "حجاب اختياری" هم، از ننگ ِ جامعه‌ی اسلامزدگان نمی‌کاهد.
اسلامزدگانی، که تنها از پوشيدن ِ حجاب آزرده هستند، آنها از زشتی و ستمی که حجاب بر مردمان می‌افکند، ننگ ندارند. پذيرفتن ِ حجاب ننگين است چه آنرا بپوشند و چه آن را پنهان کنند. مردان هم که خود را در کيسه‌های سياه نمی‌پيچند ولی برخی از آنها برای پوشاندن ِ زنان، در پوشاک ِ اسلامی، پافشاری دارند. حجاب ننگی است که پسماندگی و سياهی‌‌ی عقيده‌ی انبوه مردمان را آشگار می‌کند. آزادگان نمی‌توانند بپذيرند که کسانی، از فرومايگی، برای سرکوب کردن ِ سرشت ِ زنانگی، پوشش بانوان را پيش نويس کنند.
در "حجاب اختياری" زنان ِ پسمانده بر زنان ِ بی حجاب رشک خواهند بُرد و با آنها دشمنی می‌ورزند. چون پسماندگان نمی‌توانند همدوش ِ پيشگامان گام بردارند. اين است که مومنين و مومنات، از نادانی و با کينه توزی، خواهان ِ پسماندگی برای همگان هستند. مردان ِ خردسوخته هم، در "حجاب" ِ اختياری، با گسترش ِ ترس، با آزار دادن ِ زنان ِ بی حجاب، زشتی‌‌ی عقيده‌ی خود را به کردار آشگار می‌کنند تا ننگ ِ فرومايگی‌ی خود را بپوشانند. زنان؛ دزدان ِ شبرو نيستند، خودآرايی و زيبايی‌ی زنانگی هم ننگين نيست که زنان بخواهند، گوهر ِ سرشت ِ خود را،"به اختيار" پنهان کنند.

حجاب ننگی است که از بينش ِ مردان ِ خردسوخته و بيمارانِ دُزدمنش برآمده و بينش مسلمانان را به زهرآب ِ فرومايگی و انسان‌ستيزی آلوده کرده است.


مـردو آنـاهيــد

دهم اوت ۲۰۱۲

دریافت بازتاب از دیدگاه خوانندگان[+]

Labels: , , , , , ,

Thursday, June 07, 2012

آزادگان به جان و خرد آراسته هستند

مردو آناهيد



روحانيان يا روانيان، که با مغز، يعنی با ماده يا با جسم، پيوندی ندارند، کارکرد ِ آنها بسان ويروس است. از آنجا که عقيده‌-ی روحانيان مانند ويروس بی بُن و بدون ِ هسته‌-ی رويندگی است. آنها زهر ِ عقيده را در سلولهای مغز ِ پيروان فرو می‌ريزند و با نيرويی، که از بيماران ِ اسلامزده می‌گيرند، اين ويروس را به آيندگان می‌رسانند.

جان در ريزه‌-های پيکر ِ جانداران زنده و زاينده است. آزادگان با انديشه‌-ای که از خرد آنان تراوش کرده است زندگانی را سامان می‌بخشند. در بينش آزادگان جان در هر جانداری گرامی است و انسان، با گوهر ِ خرد، بر جانوران و گياهان برتری، نه سروری، يافته است. جان از آميزش ِ پديده‌های جانبخش روييده است و پيوسته در هستی می‌آميزد و جانهای تازه‌ای را می‌آفريند. روح پنداری است که از ناآگاهی و کم دانشی در ذهن ِ پيشنيان بافته شده است و هنوز هم در عقيده‌-ی برخی، که از روزنه‌-ای بسيار تنگ به هستی می‌نگرند، پسمانده است. روحانيان، که به اراده‌-ی الله از "علق"( يعنی خون ِ گنديده) خلق شده‌-اند، ابزاری هستند که به امر الله در آزردن جانها تلاش می‌کنند. روحانی، در معنای کلمه، مخلوقی است بی جان، بی اختيار، جدا از خرد و وجدان که به حکم ِ الله محکوم به بودن يا محکوم به نبودن می‌شود. روح در دانش ِ آزموده شده، که بر هستی‌-ی ماده بارآور است،‌ راه ندارد. در اسلام روح، بدون تن، آدم نيست که الله بتواند او را رنج بدهد يا به او گنج بدهد. زيرا الله مردم را با گوشت و پوست و استخوان به جهنم يا به جنت می‌ريزد. پيش از آن، که به روحانيان ِ خردسوخته بپردازم، نياز است که به شگردهای اين زهر فروشان اشاره کنم. شيادان ِ دينفروش بی شرمانه آزادانديشی را زشت و از گسترش ِ انديشه‌-ی آزادگان پيشگيری می‌کنند. آنها با ابزار ِ نرمی ، که آن را ازِ آزادگان دزديده‌-اند و به کژی و کينه توزی تيز کرده‌-اند، به خشونت بر دهان آزادگان می‌کوبند تا انديشه‌-ی آزادگی بازگو نشود. شارلاتان‌ها، با مردمفريبی، به نام مردم، به نام عقيده‌-ی مردم، به نام خواسته‌های مردم و به نام بيشترين شمار از مردم، آرمان ِ راستکاران و مهر ِ آزادگان را در ديدگاه ِ فريبخوردگان واژگون و ترسناک وانمود می‌کنند. از آنجا که دينفروشان به جز زنجيرهای زشت ِ بردگی چيزی در دکه‌-ی خود ندارند، آنها واژگان ِ زيبای آزادگی را می‌دزدند و زنجيرهای بردگی را در پوسته‌-ی آنها جاسازی می‌کنند و به ساده پنداران، که بيشترين شمار از مردم هستند، می‌فروشند. افزون بر اين، دينفروشان ساده پنداران را، که در بندهای عقيده گرفتار شده‌-اند، عاقل و رستگار می‌نامند و آزادگان را جاهل و گمراه. روحانيان، که نادانی و بی‌خردی را ارجمند می‌شمارند، پيروان را در نادانی می‌پرورانند و سرفراز بودن ِ آنها را به سرکوب ِ دگرانديشان پيوند می‌دهند. مسلمانان ِ با ايمان ناآگاهانه با دگرانديشان دشمنی می‌ورزند و از کشتار ِ آزادگان رويگردان نيستند. از اين روی در حکومت‌های اسلامی، در هنگام ِ بيعت گيری، توده‌-ی مردمان ابزار ِ سرکوب کننده‌-ی دگرانديشان هستند. مسلمانان، که انديشه‌-ای از خود ندارند، نمايندگان ِ شريعت اسلام را، به وکالت، انتخاب می‌کنند. پيروان نيازی به انتخابات و آزادگان نماينده‌-ای برای برگزيدن ندارند. اين شيادان، در ديدگاه ِ تاريک شده‌-ی پيروان، هر پديده‌-ای را با زهر ِ دروغ واژگون می‌نمايانند. يعنی آنها از آزمندی و از انسان ستيزی، در نگرش ِ فريبخوردگان، زيبايی را زشت، پستی را سرفرازی، بردگی را رستگاری، نيک انديشی را گمراهی و شادمانی را گناه می‌نگارند. اسلامفروشان آن چنان مردم را فريفته‌-اند که می‌توانند در تاريکخانه‌-ی ايمان، به نام پشتيبان، بر پُشت ِ پيروان سوار بشوند و به نام راهنما آنها را به گمراهی بکشانند. از اين روی بيشترين روشنفکران هم، که خود اسلامزده هستند، از برخورد به شگردهای ناجوانمردانه‌-ی روحانيان پرهيز می‌کنند. اين شارلاتان‌ها از يکسو با عقيده‌-ای، که به دروغ بافته‌-اند، مردم را می‌فريبند و از سويی ديگر خود را پاسدار و نماينده‌-ی عقيده‌-ی مردم جا می‌زنند. اگر شريعت اسلام از آسمان نازل شده است، پس شريعت عقيده‌-ی مردم نيست وآنکه آن احکام از عقيده‌-ی کسانی برآمده‌-اند که آنها الله را در آسمان جای داده‌-اند. اگر عقيده از انديشه‌-ی مردم تراوش کرده است، آن مردم تراوش انديشه‌-ی خودشان را می‌شناسند، پس نيازی به مفتی و فقيه و والی ندارند. اگر شريعت را الله به مردم امر کرده است، پس آن احکام عقيده‌-ی الله هستند نه عقيده‌-ی مردم. از اين گذشته شريعت اسلام بر محمد نازل شده است نه بر شيادان ِ دروغوندی که آنها خود را حاکم بر آن احکام و مردم را محکوم به آن احکام می‌دانند. تا کنون هيچ جانوری هم ديده نشده است که از سرشت خود، بدون آن که او را به بردگی پرورده باشند، خود را بارکش و عبد ِ اَربابی بداند. پس چگونه انسان که ميليون‌ها سال بدون ِ الله زيست داشته است و اکنون هم بيشتر از جانوران خرد دارد، خود را عبد ِ خالقی بداند که او هيچ گاه زاييده نشده است. چرا اين انسان، که به زور برده‌-ی الله شده است، بايد بار سنگين ِ کسانی را بکشد، که آنها نيز خود را عبد يا بنده‌-ی الله می‌دانند. افزون بر اين نشانه‌ها، شمار ِ بيشترين مردم، معيار ِ دانايی و بينايی نيست. زيرا بازده‌-ی شش ميليار چراغ خاموش باز هم تاريکی است. اگر شش میليارد کس، از کوتاه خردی، به يک يا به هزار دروغ ايمان بياورند، آن دروغ‌ها هرگز به راستی نمی‌گرايند و هميشه دروغ خواهند ماند. به راستی و درستی بررسی کردن و کاوش، در پندارهای نادرست و عقيده‌های پست، مهربانی با گرفتاران ِ به افيون عقيده است نه سرزنش ِ آن بيماران.


شارلاتانهای دينفروش به پسماندگی‌-ی زهرآب ِ عقيده‌-ای، که به مردم ‌خورانده‌-اند، آگاهی دارند؛ آنها نمی‌خواهند که درون‌مايه‌-ی آن افيون آشگار بشود. زيرا، با آشگار شدن‌ ِ زيان‌های عقيده، اندک اندک از شمار ِ پيروان و از سود آنها کاسته‌ خواهد شد. شارلاتانهای دينفروش، مانند همه‌-ی شيادان ِ زبردست، هر پستی و فرومايگی را بلند و با شکوه جلوگر می‌سازند تا ساده دلان و فريبخوردگان از واماندگی‌-ی خود شرمنده نشوند.

پژوهشگران ِ دانشمند به اين برآيند دست يافته‌-اند که انبوه مردم نه تنها ساده پندار و ناآگاه هستند وآنکه بيشترين آنها نمی‌توانند به هسته‌-ی دانستنی‌ها پی ببرند. گرچه بيشترين شمار از مردم کمتر از پرسشی به جويندگی برانگيخته می‌شوند، با اين وجود شيادان ِ خردسوز پيشاپيش پاسخ‌های فريبنده‌-ای را، برای پرسش‌های پيش آمده، در پوشش گفتارهای الهی، به مردم فرو می‌کنند. انبوه ِ مسلمانان، که زاويه‌ و ژرفای نگرش آنها تنگ و کوتاه است، می‌توانند تنها از سخنانی برداشت کنند که در تنگه‌-ی ديدگاه آنان رنگ بگيرند. اين است که بيشترين ِ آنها، در درون ِ تاريک ِ خود، از داستانهای دروغبافان به شگفت می‌آيند و از ديدبانی و کينه‌ توزی‌-ی الله بر خود می‌لرزند. از اين روی توده‌-ی مردم، شريعتمداران را عالم و نماينده‌-ی الله می‌پندارند، و از اوامر آنها پيروی می‌کنند. با زبانی ساده: بيشترين شمار از مردم رويه‌-ی اندکی از پديده‌ها را می‌شناسند و نگرش ِ ژرفی ندارند که پرسش‌های ژرفی داشته باشند. از اين روی شيادان و دروغوندان، پاسخ ِ انبوه ِ مردمان را، در پيرامون پيدايش ِ هستی، به پنداری پيوند می‌زنند که در خور فهم بيشترين شمار از مردم باشد. اين است که بيشترين مردمان در يک دَم به چند دروغ، که به هم بافته شده‌-اند، ايمان می‌آورند، از آن پس همگی خود را عاقل و رستگار و دينفروشان را عالم و فاضل می‌پندارند. البته هوش و نگرش ِ دينمداران هم تيزتر و ژرفتر از تنگنای نگرش ِ پيروان نيست. از اين روی دروغ‌های شيادان بيشتر برای ساده باوران، يعنی برای توده‌-ی مردم، فريبنده هستند. زيرا آزادگان هر سخنی را با دانش و در ترازوی خرد ِ خود می‌سنجند. برای نمونه: بيشترين مردم می‌توانند روند ِ ماه گرفتگی يا خور گرفتگی را بازگو‌ کنند. ولی شمار ِ اندکی از آنها، به درستی و راستی، اين روند را می‌شناسند. اين است که بيشترين مسلمانان هنوز هم تاريک شدن ماه يا خورشيد را هوشداری، از سوی الله، می‌پندارند. زيرا در احکام شريعت برای هر يک از اين رويدادها عبادتی واجب شده است که مسلمانان بتوانند، در نماز ِ جماعت، از بروز بلاهای آسمانی پيشگيری ‌کنند. روحانيان و شيادان ِ دينفروش ناآگاهی و نگرش ِ کوتاهی، که بيشترين مردم را در بر می‌گيرند، نشان دين خويی می‌دانند و همين نادانی را کشش مخلوق به سوی خالق نشان می‌دهند. آنها نمی‌گويند: ما، به پرسش‌های ساده دلان، پاسخ‌های دروغ داده‌-ایم و آنها را در سايه‌-ی نادانی به بند کشيده‌-ايم. دينفروشان نمی‌گويند: بيشترين شمار از مردم، که پندارهای پوچ را پذيرفته‌اند، ژرف‌بين و خودانديش نيستند وآنکه آنها می‌گويند مردمان را الله با سرشتی خلق کرده است تا بسوی او کشيده شوند. اين شارلاتان‌ها، کوتاه خردی و واماندگی‌-ی مردمان را، نشان بزرگی و جلال ِ الله می‌نمايانند. يعنی بزرگی و جلال ِ الله در اين است که مسلمانان را نادان خلق کرده است تا آنها به سخنان پوسيده‌-ی روحانيان ايمان بياورند. روحانيان، که از منش ِ پليد ِ خود دروغوند هستند، ديدگاه روشنفکران را هم به کژی بر‌گردانده‌-اند. زيرا بيشتر روشنفکران، به راستی، گفتار ِ روحانيان را مرور نمی‌کنند: اگر مردمان از سرشت خود، که الله آنها را خلق کرده است، نادانند، اين نشان آن است که روحانيان هم نادان هستند. اگر هم بتوان کوتاه خردی و کوتاه نگری يا ساده پنداری را دين خويی نام گذاشت، باز هم اين کاستی‌ها، نشان ِ عبوديت ِ مسلمانان و حاکميت ِ الله يا خلافت ِ فقيه نيست. اگر دين خويی در سرشت مردم هم باشد، دينفروشی، برده سازی، بردگی، پستی و خواری که در سرشت اين مخلوق نيست. اگر مردم، از سرشت خود، دين خو هستند، چه بهتر، هر کس، نسبت به هوش و خويی که دارد، دينی را برای خودش بنگارد. پس چرا بايد انسان را، با زور و در سايه‌-یِ ترس، به واليان فرومايه و دروغوند واگذار کرد؟ دروغوندان نخست پديده‌-هايی را، که در بينش مردم ناشناخته هستند، به پنداری دروغين پيوند می‌زنند تا مردم، از کم خردی، ياوگويی‌های آنها را، به نام حقيقت، بپذيرند. شريعتمداران کسانی را با اسم‌های عالم، زاهد و متقی می‌ستايند که کورکورانه ننگ ِ بردگی و عبوديت ِ الله را می‌پذيرند و پسماندگی‌‌های احکام شريعت را عقلی می‌سازند. از سويی ديگر، آنها کسانی را به نام‌های جاهل و کافر می‌آزارند که به گفتار ِ دينفروشان شک می‌‌ورزند و با خرد ِ خود در ژرفای پديده‌ها می‌انديشند. آنها با اين شيوه بر کورانديشی‌-ی ساده پنداران ارج می‌نهند تا آنها خود را رستگار بدانند و آزادانديشان را، به خواری سرزنش می‌کنند تا آنها در سايه‌-ی ترس خاموش بمانند. پيروان اسلام در پسماندگی و نابخردی رنج می‌ برند و نمی‌توانند برون از مرزهای تنگ ِ شريعت گام بگذارند. بيشترين شمار از مردمان، از واماندگی، دروغ‌های روحانيان را، که نمی‌توانند آنها را ارزيابی کنند، به آسانی باور می‌کنند. زيرا گستره‌-ی هوش ِ پُر شمارها از مرزهای عقيده‌-ای، که پذيرفته‌-اند، فراتر نمی‌رود. مسلمانان با رشک و کينه از دانش و کوشش انديشمندان و دانشمندان ِ کافر، که از ديدگاه اسلامی جاهل هستند، سود می‌برند. از آنجا که هر دانشی با عقيده‌-ی پسمانده‌-ی آنها سازگار نيست باز هم آنها از آخوندهای خردسوخته ياری می‌جويند که مبادا اندک روشنايی به تاريکسرای ايمان آنها بتابد. آخوندها، که از خردسوختگی، گستره‌-ی دانستنی‌های گذشته و آينده را در قرآن می‌پندارند، پرسش ِ پيروان را با دروغ پس می‌زنند: که اين دانش و بينش را هم الله به کافران داده است تا آنها از الله ياد نکنند و پس از مرگ در آتش بسوزند. يا به گونه‌-ای ديگر: که کافران همه‌-ی دانش ِ خود را هم از قرآن برداشت کرده‌-اند. نگرش ِ پيروان، که از ياوه‌-های آخوندها، تاريک شده است، هميشه دروغ ِ تازه‌ای را می‌پذيرد. پيروان با هر دروغی، که از خراش در ايمان ِ آنها جلوگيری کند، خشنود و سپاسگزار می‌شوند. پيروان از راستی می‌ترسند و هيچ گاه از خود نمی‌پرسند: چرا واليان اسلام، که 1400 سال بر ما حکم می‌رانند و با اين که سالها قرآن را خوانده‌-اند، باز هم نادان هستند؟ چرا ما از کسانی پيروی می‌کنيم که آنها، در قرآن، چيزی به جز خشم و زشتکاری نيافته‌‌-اند؟ چرا نبايد ما راه ِ کسانی را دنبال کنيم که آنها توانسته‌-اند از دانش سودبخشی برخوردار شوند؟ چرا رسول الله و واليان اسلام برای خوردن ِ شير و عسل از دانستنی‌هايی، که کافران را خوش بخت کرده‌-اند، روی گردانده‌-اند؟ عقيده‌-های مذهبی بندهايی هستند که خرد و وجدان انسان را در تاريکخانه‌-ی ايمان گرفتار می‌کنند و انديشه‌-ی پيروان را از پيشرفت باز می‌دارند. زيرا پيروان به دروغ و به نادانی‌-ی انسان ايمان می‌آورند و می‌پندارند که همه‌-ی حقيقت در ايمان آنها گنجانده شده است. کسانی که، تنها حقيقت را، در ايمان ِ خود می‌پندارند، خرد آنها در زندان ِ ايمان می‌خشکد. آنها هيچ حقيقتی را نخواهند شناخت و از هر حقيقتی دور خواهند ماند. خرد ِ پيروان توان ِ بررسی کردن و شناختن ِ پديده‌-های پنهان را ندارد. آنها ايمان ِ خود را، که به زهر ِ عقيده آلوده شده است، فرامرز ِ هر دانايی و آگاهی می‌دانند.

واليان دينی، با زنجير ِ عقيده، راه گسترش ِ انديشه را بر پيروان بسته-اند و آنها را در مرزهای نادانی، مهار شده، به سود خود و به زيان ِ آزادگان ِ جهان، گماشته‌-اند.

می‌توان به روشنی دريافت: دينمداران، که ساده پنداران را به زهر ِ نادانی آلوده کرده‌-اند، از ديدگاهی پست و نگرشی بس کوتاه برخوردارند. زيرا نگرش آنها فراتر از پندارهای پوسيده‌-ی هزار ساله نرفته‌ است. شريعتمداران بيشتر واژه‌-هايی را نو به نو از ديگران می‌دزدند و تازه به تازه بر زبان می‌رانند. ولی آنها نمی‌توانند به ارزش و درون‌مايه‌-ی آن واژه‌ها پی ببرند.
برای نمونه:


آخوندهای ايران ستيز خود را "روحانی" ناميده‌-اند، بدون آن که بدانند، در بينش اسلامی، کسی به انجمن ِ روحانيان می‌رسد، يا کسی "روحانی" است، که مرده باشد.

از ديدگاه ِ اسلامی: مسلمان تا زنده باشد، روح ِ او در جسم است، روحانی نمی‌شود. محمد و غازيان اسلامی هم پس از مرگ روحانی شده‌‌-اند. از ديدگاه قرآن، روح به اراده‌-ی الله، در پيکری، که از آب و خاک است، دميده شده و آدم خلق شده است. هرگاه که الله بخواهد، به اراده‌-ی خود يا به کمک ملائکه، آن روح را پس می‌گيرد. روح، که ناشناخته‌-ای در ذهن ِ مسلمانان است، بدون تن، آدم نيست. از ديدگاه رسول الله: روح پيش از خلقت آدم هم وجود داشته است، ولی، بدون مچاله‌-ای از آب و خاک، آدم نبوده. در سوره‌ی بنی اسراييل (17) آيه 85 ، الله به محمد می‌گويد: از تو در باره‌-ی روح سئوال می‌کنند، بگو: روح به امر رَب ِ من است و شما را، از علم، اندک ريزه‌-ای داده است. (رَب = ارباب = صاحب) براستی هم علم ِ آخوندها بسيار اندک است. زيرا آنها هنوز معنای همين آيه را هم نفهميده‌-اند و خود را روحانی خوانده‌-اند. يعنی آنها از پديده‌-های هستی، که پيکر انسان را ساخته‌-اند، جدا هستند. آنها با هر دانستنی‌، با هر شناخت و با هر دانشی، که از خرد ِ انسان تراوش می‌کند و در مغز او انبار می‌شود، پيوندی ندارند.

روحانيان ابزارهای الله هستند که آنها بدون ژن، بدون سلول-های مغز، بدون خرد و وجدان، بدون آموختنی‌ها و بدون کمترين انگيزه‌-ای، به اراده‌-ی الله، خلق شده‌-اند.

آخوندها به راستی کوتاه خرد و نادان هستند که خود را روحانی نام نهاده‌-اند. اگر آنها از اندکی خرد برخوردار بودند می‌توانستند مفهوم روح را از، کتابی که به آيات آن ايمان دارند، برداشت کنند. افزون بر اين می‌بينيم که، انگل ليسی‌ها، عمامه گُندها را با پيشنام ِ آيت الله «مُفت‌خَر» کرده‌-اند و آنها هم از نابخردی خود را، به اين ياوه، سرفراز می‌پندارند. به درستی: آيه به معنای نشانه و آيت الله به معنای نشانه‌-ی الله است. از ديدگاه رسول الله، همه‌-ی پديده‌‌ها، نشانه‌هايی از الله هستند. يعنی موش، کرم ِ کَدو، شپش، کژدم و ويروس ِ ايدز هم آيات ِ الله بشمار می‌آيند. رسول الله، که در انجمن ِِغازيان با هوش شمرده می‌شود، او خود را مانند همه‌-ی آدم ها، جسمانی می‌داند و هرگز خود را آيت الله يا روحانی نام ننهاده است.‌ زيرا محمد و عرب-هايی، که در پيرامون او بودند، هنوز، مانند ِ مسلمانان ِ امروز، به زهر نادانی بيمار نشده بودند که چنين ياوگويی را بپذيرند. آخوندها با اندک ريزه‌-ای از علم، که الله به آنها داده است، نتوانسته‌-اند بفهمند واژه‌هايی، که در زبانهای آلمانی يا انگليسی، برای دانستنی‌های ذهنی به کار برده می‌شوند، با مفهوم روح در قرآن، برابر و همسنگ نيستند. ( اشاره: البته اين گناه بيشتر از سوی اسلامزدگانی است که اين واژه‌های آلمانی يا انگليسی را، در ترجمه‌های خود، به نادرستی، با روح برابر دانسته‌‌-اند. Geist=spirit (verstand) Sinn, mind=intellect, genius, ghost (Kobold), اين واژه‌های بيگانه را می‌توان، تا اندازه‌-ای، در پارسی با منش، بينش يا هوش و در عربی با فضل، کرامت يا استعداد برابر انگاشت ولی نه با روح. روح مُعرب شده‌-ی روی يا رُخ است که در عربی با معنای ديگری به کار برده شده است. شايد بتوان در فارسی به جای روح بگويند " روان". يعنی به جای روحانی بگويند روانی به هر روی روحانيان با چشم، با گوش با پوست و بينی پيوندی ندارند. زيرا برآينده هر آگاهی و هر آزمونی، در جان-ريزه‌-های مغز، نگاشته می‌شوند و سلول‌هایِ مغز هم ماده‌-ی شناخته شده‌-ای هستند. يعنی برای روحانيان، رسانه‌هايی که مغز شناخت و آگاهی را از آنها دريافت می‌کند، کارکردی ندارند. از ديدگاه دانش ِ آزموده شده: کارکرد ِ هر پديده‌-ای، در رفتار و کردار ِ انسان، ريشه‌-ی مادی دارد. جان-ريزه‌-های مغز يا به زبانی سلول-های مغز که انگيزه‌ها و برآيند ِ دانستنی‌ها را در خود نگهداری می‌کنند، همه نياز به خوراک دارند تا زنده و زاينده باشند.

سلولهای مغز بر همآهنگی و سامان ِ هر بخشی از پيکر جانداران فرمانروايی دارند. مينوی هستی، مينوی من بودن، در هر جانداری در مغز او سامان يافته است.

جايگاه ِ منش، بينش و دانش ِ انسان بر کارکرد ِ پديده‌های مادی، يعنی شيميايی و الکتريکی، در مغز سامان می‌يابند. در فرسودگی يا مرگ ِ سلولهای مغز، خويشتن يا خودبودن در انسان فرو می‌پاشد. در دانش امروز بخشی از سلولهای فرسوده يا مرده را می‌توان، با ابزارهای الکترونيکی، بهبود بخشيد يا جايگزين کرد.

روحانيان يا روانيان، که با مغز، يعنی با ماده يا با جسم، پيوندی ندارند، کارکرد ِ آنها بسان ويروس است. از آنجا که عقيده‌-ی روحانيان مانند ويروس بی بُن و بدون ِ هسته‌-ی رويندگی است. آنها زهر ِ عقيده را در سلولهای مغز ِ پيروان فرو می‌ريزند و با نيرويی، که از بيماران ِ اسلامزده می‌گيرند، اين ويروس را به آيندگان می‌رسانند.

در فرهنگ ايران از آميزش، يا بهتر بگويم، از آميختن ِ پديده‌های جانبخش( مانند زمين، آب، مهر، هوا) جانداران روييده‌-اند، افزون بر اين، انسان بيشتر از هر جانداری به خرد آراسته شده است. نشان ِ هر جانداری نيروی خودآفرينی است که او از آميختن، با پديده‌-های جانبخش رُشد می‌کند، در آميزش همسان خودش را می‌آفريند. خرد، که نيروی شناسايی و جويندگی در انسان است، از برخورد با ناشناخته‌ها به انديشه برانگيخته می‌شود و گره ِ دشواريها را می‌گشايد. جان در گياهان و جانوران نيرويه رويندگی و زايندگی است. گرچه هنوز دانش امروز، سر تا سر، پندارها و رازهای جان را نگشوده است. ولی يافته‌های دانش، مانند ژن، تا اندازه‌-ای با جان، در فرهنگ ايران، همخوانی دارند.

مـردو آنـاهيــد

ششم ژوئن ۲۰۱۲

دریافت بازتاب از دیدگاه خوانندگان[+]

Labels: ,

Tuesday, May 08, 2012

ناله‌-ی گرگ از پشيمانی نيست

مردو آناهيد



بينش و کارکرد ِ يک ايرانی‌-ی مسلمان با بينش و کارکرد ِ يک مسلمان ِ ايرانی برابر و همسنگ نيستند. اين سخن برآيند ِ يک بررسی است که در ديدگاه ِ آزادگان ارزيابی شده است. اين برداشت را بارها گفته‌-ام و کمتر کسی شيره‌-ی آن را مزه کرده است. با اين وجود، باز هم می‌گويم. بدان اميد که، شايد يکی از هزار، اين سخن را بگوارد و در خود بياميزد. زيرا آتش ِ مهر هنوز در سينه‌‌-ی همه‌-ی ايرانيان خاموش نشده است. يک ايرانی، که مسلمان است، کيستی‌-ی خود را ايرانی، در روپوش ِ اسلامی، می‌داند، او الله را در ايران می‌پذيرد چون او مسلمان شده است و الله را پشتيبان خود و ايران می‌پندارد. او مسلمانانی را بيشتر دوست دارد که آنها ايرانی باشند. او احکام اسلامی را ننگين نمی‌داند که از اجرای آنها در ايران شرمسار بشود. او از راه ايمان، نه از راه ِ خرد، شريعت اسلام را نيکو می‌پندارد. از اين روی او پذيرای اين احکام در ايران است. او از اسلام به سود ميهن خود می‌گذرد. يک ايرانی، که خود را مسلمان می‌پندارد، او از خودبيگانه است. ولی او دشمن ِ ايران و ايرانی نيست. يک مسلمانی، که او را شهروندی از ايران خوانده‌-اند، هويت او در ايمان او به اسلام است. پيوند ِ او با ايران در پيوند ِ ايران با اسلام است که او از اين سر زمين سود می‌برد. او ايران را برای سربلندی‌ و سود ِ اسلام می‌پذيرد. او برای زيبا نشان دادن ِ اسلام، ايران را زشت نشان می‌ دهد. او برای پايدار ساختن ِ اسلام، ايران را ويران می‌سازد. هستی‌-ی او تنها در بودن ِ اسلام جای دارد، او به سود اسلام از ايران و ايرانی می‌گذرد. يک مسلمان، که از ايرانی بودن بهره‌مند شده است، يا در ايران جای گزيده است، او به کردار دشمن ايران و ايرانی است او تنها برای اسلام جانبازی می‌کند. چون هر نشانه‌ای، که از شکوه يا از فرهنگ ايران درخشان بشود، پسماندگی و درماندگی‌-ی اسلام را آشگار می‌کند. اين است يک مسلمان ِ ايرانی هميشه در نابود ساختن و آلوده کردن شکوه و فرهنگ ِ ايران می‌کوشد. او پستی‌ها و زشتی‌های اسلام را با نشانه‌هايی، که از گوهر ِ فرهنگ ايران دزديده شده‌-اند، می‌پوشاند.

در اين جستار بر آن نيستم که ايرانيان ِ مسلمان شده را شناسايی و نشانه گذاری کنم. زيرا انگيزه‌-ی ميهن پروری در درون آنها هنوز نخشکيده است. برای نمونه: آنها هنوز از هنر و نشانه‌های ايرانی، که در ساختن مسجدها به کار رفته‌-اند، بر خود می‌بالند. پس سخن از شناسايی‌-ی ويژگی و نشان‌های مسلمانان ِ ايرانی است که زيان بخش‌-ترين آنها اسلامزدگان به ويژه اسلامفروشان ِ ايرانی هستند.

اسلامزدگان کسانی هستند که با پستی‌ها و زشتی‌های اسلام خو گرفته‌-اند و از پسماندگی‌ و زشتخويی خودشان هم نمی‌رنجند وآنکه تنها از آشگار شدن ِ اين پسماندگی‌‌ها شرمنده می‌شوند. اسلامزدگان نيروبخش ِ واليان اسلام و اسلامفروشان هستند و هيچگاه نمی‌خواهند و نمی‌توانند به سررشته‌-ی پليدی‌هايی، که خرد ِ آنها را از کارآيی انداخته است، پی‌ببرند. کوتاهنگری‌-ی اسلامزدگان ميدان ِ تاخت و تاز ِ اسلامفروشان را بزرگ می‌دارد و بازار آنها را گرم می‌کند.

واليان اسلام، که گردانندگان ِ شريعت هستند، آنها اسلامفروشان ِ آشگار و با ايمانی هستند که در پياده کردن ِ احکام شريعت هم می‌کوشند و از اين راه سود می‌برند. آيت الله‌-ها، مفتی‌ها، بن لادن‌ها، حزب الهی‌ها و به کردار جهادگران ِ با ايمان نماينده‌-ی فروش ِ کالای سرگشاده‌-یِ اسلام هستند. اين کسان درون‌مايه‌-ی اسلام را کمتر پنهان می‌کنند.

پست ترين اسلامفروشان، خودفروختگانی هستند، هوچی‌گر که اسلام را در رسانه‌های زورمند بزک می‌کنند تا خوشباوران ِ مسلمان را از گُسستن ِ بندهای بردگی بازدارند و ناباوران مسلمان را در ناآگاهی آرام بدارند.

همه‌-ی ريزه‌های وجود اين فرومايگان با زهر اسلام آلوده شده‌-اند و در پيکر آنها ديگر جايی برای انساندوستی نمانده است. از آن جا که در شريعت اسلام هر خُدعه، يعنی هر گونه دروغ و نيرنگی، در راه ِ گسترش و نجات اسلام جايز، يعنی آزاد، است. اين است که اين خودفروختگان، برای نجات يا بزرگداشت ِ اسلام، از هيچ گونه انسان ستيزی روی گردان نيستند. حکومت اسلامی با کردار ِ زشت ِ خود درون‌مايه‌-ی احکام اسلام را به روشنی نشان داده است. از سنگينی و سختی‌-یِ ستمی، که بر مردمان ايران فرود آمده است، بيشتر ِ مسلمانان ايرانی هم از اين همه بيدادگری و انسان ستيزی ناخشنود و برخی از آنها هم خشمگين شده‌-اند. شايد برخی از مسلمانانی، که آنها را هم ايرانی می‌خوانند، به کژی از اين بيدادگری سود برده‌-اند يا اين که برخی از نادانی ستم پذير شده‌-اند. از اين روی حکومت اسلامی و زورمندان ِ اسلام پناه، نياز به جارچيان و آرايشگرانی دارند، که آنها اسلامی را به دروغ زيبا بنگارند و در زَربرگهای فريبنده نشان بدهند. تا مسلمانان از زندان ِ ايمان نگريزند و مردمان ِ اروپا هم جهادگران و مسلمانی را، که به سرزمين آنها واريز می‌شوند، بپذيرند. اين اسلامفروشان، در چهره‌های گوناگون، بر ايرانيان ستم وارد می‌آروند و آنها را در تاريکخانه‌-ی نادانی و بردگی به زنجيرهای دروغ بند می‌کنند. اين زهر فروشان: چه آنان که در مکتب‌های اسلامی عالم ِ اسلام شناس شده‌-اند، چه آنها که در زندان حکومتی آموزش ِ اسلامفروشی ديده‌-اند، چه آنان که خود را جداگانه هم به بيگانگان فروخته‌-اند و چه آنها چندان خريداری برای نادان پروردن نيافته‌-اند. همه‌-ی اين شيادن ِ دروغوند دارای يک نشان ِ ويژه‌-ای هستند که از ديدگاه آزادانديشان پنهان نمی‌ماند. گرچه اين نشان به چشم اسلامزدگان و از خودبيگانگان نمی‌آيد. نشانی را که، همه‌-ی اين جارچيان ِ خودفروخته، نمی‌توانند پنهان کنند اين است: آنها از ديدگاهی سخن می‌گويند که معيار زيستن برای انسان؛ "دين"، به ويژه معيار ِ زيستن در ايران، اسلام است. از آنجا که حکومت اسلامی به کردار سيمای ترسناک ِ اسلام را بر همگان آشگار ساخته است، پس کار ِ اين دروغوندان اين است که پسماندگی و زشتی‌های احکام اسلامی را به آخوندها پيوند بزنند تا پليدی‌های شريعت ِ اسلام ديده نشوند.

هوچیگران ِ پروده شده در مکتب اسلام، به خواست ِ واليان اسلام، برآنند تا بيدادگری‌های اسلامی را از نگرش مردم دور بدارند. آنها می‌کوشند کردار ِ حکومت اسلامی را، که آشگارا دگرانديشان را گردن می‌زند، کرداری جدا از شريعت اسلام نشان بدهد تا بهتر و آسانتر بتوانند اسلام خود را، که آن را در پوسته‌های زربرگ پيچيده‌-اند، بفروشند. آسان ترين راهی که بتوان ستمديدگان ِ مسلمان را، که ايرانی هستند، در بندهای ننگين ِ ايمان نگه داشت، اين است که آنها را به اسلامی راستين و رحمانی و نرم، که هرگز در هيچ زمانی و هيچ مکانی ديده نشده است، اميدوار ساخت. اين مژدگانی را، بیش از 800 سال است که خوشباورانی عارف، مانند مولوی و عطار، بدانگونه در ژرفای مردم ايران فرو کرده‌-اند که هنوز بيشترين ِ آنها، در جذبه‌، بی‌هوش مانده‌-اند.

انگيزه‌ی اين نوشتار بيشتر نمايش فيلم کوتاهی از يک مسلمان بوده است که او برای نجات ِ ته مانده‌-ی (تَتَمه) اسلام از کشتار و دروغ و فريب، در حکومت ِ اسلامی، می‌نالد. آنچه که من از مويه‌های اين مُنجی‌ ته مانده برداشت کرده‌-ام، به زبان ساده چنين است او در آغاز ِ حکومت ِ اسلامی اميد بر اين داشته است که ولايت فقيه عدالت اسلامی و کرامت انسانی را بر اُمت مسلمان ِ ايران شايد هم بر مسلمانان جهان فرود بياورد. از آنجا که ميزان ِ سن ِ دختران ِ تن فروش به 12 سال رسيده، او به اين برآيند دست يافته است که روحانيان هم، اگر به قدرت برسند، می‌توانند دروغ بگويند، ستمکار بشوند و با خوشی‌های دنيوی همآغوش گردند.

( پرسش ِ من:
آيا روحانيانی که به حکومت نرسيده‌-اند راستکار و مهربان هستند؟.)

به هر روی اکنون که، روحانيان در ايران بر مردم ِ مسلمان اين همه ستم وارد آورده‌-اند، سيمای اسلام به زشتی آشگار و از گرايش‌های دينی‌-ی مردم کاسته شده است. پس حکومت اسلامی مردود شده، تا دير نشده است، بايد برای نجات ِ ته مانده‌-ی اسلام چاره‌-ای را جويا شد و گرنه نجات اسلام نا ممکن می‌شود. اين عزادار چنين مويه سر می‌دهد که: ما مردود شديم، ما دروغ گفتيم، ما غارت کرديم، ما شکست خوريم، ما آدم کشتيم. پس ما اشتباه کرديم و در اين اشتباه به اسلام زيان وارد آورده‌-ايم. پيشنهاد او اين است: برای حفظ ته مانده‌-ی اسلام همان فضای فراخی را که برای خودمان می‌خواهيم، طبق همان آموزه‌های دين خودمان، برای گرايش‌های و اعتقادهای دينی ديگر هم بخواهيم. او نام می‌برد: برای سُنی مذهب‌ها، برای بهايیان، برای کومونيست‌ها.
(اشاره‌: آموزه‌-ی دين او شريعت اسلام است. ولی روشن نيست طبق اين شريعت، که او آن را به دروغ آموزه‌ می‌نامد، کومونيسم هم از گرايش‌ها و اعتقادهای دينی شمرده می‌شود يا نه؟)‌
از اين که او کشتار ِ آدمها را، در حکومت اسلامی، يادآور می‌شود و می‌گويد ما دروغ گفتيم، ما غارت کرديم، ما ستم کرديم، ما آدم کشتيم، برخی کسان از اين يادآوری‌ها، که تا کنون بر همگان روشن و آشگار بوده‌-اند، به شگفت آمده و لب به ستايش و آفرين بر منجی‌-ی ته مانده‌-ی اسلام گشوده‌-اند. اگر اين يادآوری نشان ِ دلاوريست، پس خمينی، به بزرگی‌-ی عزراييل، دلاور است. زيرا او از انبوه ِ کشتارهایِ رسول الله و امامان شيعه يادآوری کرده و بر همين برابری هم به کشتار ِ دگرانديشان آشگارا امر کرده است. اين مويه-سرا کُشتار ِ 1400 ساله‌-ی اسلام را عدالت و کرامت انسانی می‌پندار و او، جدا از شريعت اسلام، تنها 33 سال ستمکاری‌های حکومت اسلامی را برای بقای اسلام زيان بخش می‌داند.
در اين جا پرسش‌هايی بر می‌آيند: مگر سنی‌ها در اين 1400 سال آدمها را کشتار نکرده‌-اند؟ مگر در سرزمينی‌هايی، که سنی‌ها زورمند شده‌-اند، کم آدم کشته‌-اند؟ (هان يادم آمد: در عدالت اسلامی و کرامت انسانی تنها کافران، مُشرکين، آتش پرستان، زنديقيان، مُحارب و مُرتدها را گردن می‌زنند. زيرا که "الله"، اين کسان را برای کشتن و عذاب دادن خلق کرده است.) مگر کومونيست‌ها، در شوروی، برای رسيدن به حکومت کشتار نکرده‌-اند؟ {شايد بايد اين 30 و40 ميليون آدم را، که کومونيست‌ها کشته‌-اند، بخشيد و فراموش کرد. پيشتاز اين بابا هم اُن يارو پونسی بوده که می‌گفت جنايات اسلامی را بايد بخشيد ولی فراموش نکرد. (تا همه يادشان باشد و در اطاعت و عبادت کوتاهی نکنند)}.

نشانه‌هايی از دروغوندی و فريبکاری اين مُنجی: آيا او جايی را در جهان يا در تاريخ اسلام می‌شناسد که کرامت و عدالت اسلامی به جز اين باشد که حکومت اسلامی در ايران پياده کرده است؟ آيا در زمان رسول الله، سرکردگان و پيشوايان اسلام بهتر از اين حکومت عدالت و کرامت داشته‌-اند؟ آيا عدالت الهی، که در قرآن به آن پرداخته شده است، به جز گردن زدن، دست و پا بريدن، تازيانه زدن و در آتش سوختن است؟ آيا در شريعت اسلام هميشه زنان برای تن فروشی به کار نمی‌روند؟ آيا سن زن فروشی در اسلام زير 12 سال نيست؟ آيا بنيان گذاران اسلام، تنها با کشتار دگرانديشان، اسلام را گسترش نداده‌-اند؟ آيا احکام جهاد در اسلام برای کشتار و غارت دگرانديشان نيستند؟ آيا آخوندی، که او را روحانی می‌خواند، هيچگاه سخنی راست بر زبان رانده است که برای فريب مردم نباشد؟ آيا "لا اله الا الله" که بنياد اين عدالت و کرامت است يک دروغ و پشتوانه‌-ای اين دروغ شمشير جهادگران نيست؟

اگر هم اين ته مانده مُنجی، تا پيش از شورش 57 از آدمکشی در اسلام نشنيده بوده است دستکم پس از آشگار شدن ِ کرامت ِ آيات عظما، در آتش زدن سينما رکس آبادان، بايستی به عدالت و کرامت اسلام پی ‌برده باشد. شايد هم او، در آن زمان، روزنامه‌های حکومت اسلامی را نخوانده است. آيا وجدان ِ اين خودباخته از کشتارهايی که قضات شرع ِ مقدس اسلام، در نخستين سالهای حکومت، بر اساس احکام ِ شرع انجام ‌داده‌-اند، آزرده نشده است؟ اين اسلامداران در آن زمان برای نجات اسلام آدم کشته‌-اند و در اين زمان می‌خواهند برای نجات ِ ته مانده‌-ی اسلام ايران و ايرانی را به جمع ِ دينمداران بسپارند. (برنامه‌-ای که در عراق و افغانستان پياده شده است) اين است که ايشان ناگهان، پس از 33 سال خون ريزی، فهميده است که آنها ضرر کردند، آنها شکست خوردند، آنها مردود شدند. چون مردمان تا اين اندازه هم نادان نبودند که آخوندها بتوانند زهر ِ عدالت ِ اسلامی را به جهانيان بخورانند. آنچه را که او، در اين نمايش، بازگو می‌کند چيزهای تازه‌-ای نيستند که کسی آنها را نشنيده و به آنها آگاهی نداشته باشد.
پرسش: آيا کسی در ايران وجود دارد که از آدمکشی‌های حکومت اسلامی آگاهی نيافته باشد؟ پاسخ: همه‌ی مردم ايران می‌دانند که حکومت اسلامی هزاران جوان را کشتار کرده است و هنوز هم در هر زمانی که خشمگين بشود آدم می‌کُشد.

اسلام از دروغ سرشته شده است. فريب، دروغ، غارت و ايجاد ترس هم از ويژگی‌هايی هستند که اسلام از آنها پا گرفته است.

مسلمانان با ايمان و عالِم به شريعت می‌دانند که کردار ِ حکومت بر پايه‌-ی شرع مقدس اسلام است. رسول الله و امامان ِ شيعه هم برای کشتارهايی که کرده‌-اند، از سوی مسلمانان، ستايش می‌شوند و از سوی اسلامزدگان هم نکوهش نمی‌شوند. مسلمانان ايرانی هم، که اين ستمها بر آنها وارد آمده‌-اند، بر اين پندارند که کشتار ِ برخی از اين جوانان شرعی نبوده و آخوندها به نا حق خون آنها را ريخته‌-اند.

( مگر نه، زمين را از خون ِ کافران رنگين ساختن حکمی قرآنی است؟)

هيچ کدام، از اين مسلمانان، کشتار ِ اسلامی را محکوم نکرده‌-اند و هرگز هم از کشتار ِ نامسلمانان (کافران) شرمند نشده‌-اند. از آن روی برخی از اين مسلمانان از کشتار ِ حکومت اسلامی رنجيده‌-اند که آنها اين دگرانديشان را کافر نمی‌دانند. گرنه مسلمانان کشتن کافران را وظيفه‌-ی خود می‌ دانند و با فرياد "الله اکبر" سر مُی‌برند. اين عزادار، که هنوز ايران را غنيمت اسلام می‌پندارد، پيشنهاد می‌کند که بايد بخشی از اين طعمه را به سنی‌ها و بهايی‌ها و کومونيست‌ها واگذار کنند. اين خودباخته هنوز معيار زيستن و معيار کشورداری را در عقيده‌-های پوسيده‌ می‌پندارد. او زشتی‌ها و پسماندگی‌های شريعت را به حکومت اسلامی بند می‌کند و آنها را از اسلام جدا می‌سازد. او مردمان ايران را، با گرايش‌های اعتقادی، از يکديگر جدا می‌کند. او انسان ِ آزاده و آزادانديشی را در انسان نمی‌شناسد و بنا براين خواهان است که ايرانيان، بند شده به عقيده‌-هايشان، به دينمداران ِ آن عقيده‌-ها واگذار بشوند.

مگر ايرانيان گوسپند و گاو يا شتر هستند که بايد هر بخشی را به شبانی سپرد که آنها سزاوار هستند؟

او که، اشک تمساح می‌ريزد، به اين انديشه راه نيافته که؛

ايران از آن ِ مردمان ايران است نه از آن ِ دينمداران ِ برده ساز و برده فروش. مردمان ايران، هزاران سال پيش از آن که جهادگران عرب، الله را، برای کشتار و غارت، خلق کنند، آنها سامان کشورآرايی را در جهان بنيان گذارده‌-اند. آنها با فرهنگ ِ باشکوه ِ خود هيچ نيازی به احکام پسمانده‌-ی چادرنشينان بيابانگرد ندارند. البته رنجی نيست، اين کس با عقيده‌-ی پستی که دارد کوشش کند که ته مانده‌-ی اسلام را نجات دهد و در اين راه به فريبکاری و دروغوندی بپردازد و بسياری از ساده پنداران هم او را ستايش کنند. آزردگی‌-یِ من از کسانی است که، آنها خود را آزادانديش و ميهن پرور می‌پندارند، تا کنون هم بسيار شماری از اين اسلامفروشان ديده و سخنان آنها را شنيده‌-اند. ولی هنوز زبان دروغوندان و مُنجی‌های اسلامفروش را ياد نگرفته‌-اند.




مـردو آنـاهيــد
هشتم می ۲۰۱۲
دریافت بازتاب از دیدگاه خوانندگان[+]

Labels: , ,