Thursday, May 05, 2011


نگاهی در تاریکسرای کژآموختگان


مـردو آنـاهیــد
می مـاه 2011



انسان ستیزان، افزون بر این که بر جهانیان حکم می‌ رانند، خرد ِسرکش ِمردمان را، به زور ایمان، مهار کرده-اند. انسان ستیزان، زشتی و فرومایگی را، به رنگی می‌ نگارنـد که مردم، از روزنه-ی ایمان، آنها را زیبا و گرانمایه ببینند. انسان ستیزان، سرشت ِ پدیده-ها را، به کژی به مردمان می‌ آموزند.

درست است که توانایی و بینایی-ی جهانیان، از ریزه-های دانشی، پدیدار می‌ شوند که تک تک کسان فراگرفته-اند. به درستی می‌ توان پذیرفت، دانشی که از اندیشه-ای، بر زمینه-ی آزمون-های انسان، بروید، بر توانایی-یِ همگان می‌ افزاید. پهنه-ی دیدگاه ِ خردمندان، با شراره-های برخاسته از دانایی، روشن و گسترده می‌ شود.
ایمان پوششی بر ندانستن و از ناتوانی در اندیشیدن است. میلیون-ها انسان، از سُست پنداری، از کوتاهنگری، به عقیده-ای ایمان می‌ آورند. انباشت ِایمان ِ آنها، از تیرگی-ی آن عقیده نمی کاهد و به بینایی این انبوه نمی‌ افزاید.

از برآیند ِدیدگاه ِمسلمانان کوچکترین روزنه-ای، به سوی بینایی، گشوده نمی‌ شود. زیرا زاویه-ی دیدگاه ِآنها بسته است، بازده-ی ِ میلیاردها چراغ ِخاموش باز هم تاریکی است. دروغی را که همه-ی جهانیان آن را، چند هزارسال، باور داشته باشند، بازهم یک دروغ است.

سخن از این است: هر جنبشی، که با همیاری-ی شریعتمداران بجوشد، به حکومتی مردمی نخواهد پیوست. اگر خلافت ِ شیوخ در عربستان با دیدگاه ِآن مردم سازگار است، این نشان ِ مردمی بودن ِ خلافت نیست وآنکه نشان پسماندگی-ی عقیده-یِ آن مردم است که خود را عبد ِ"الله" و شیخی را جانشین ِ"الله" می‌ پندارند.
دگرگونی-هایی که در کشورهای خاورمیانه، مستعمره-های پیشین، روی می‌ دهند تنها برای همآهنگ ساختن ِحکومت این کشورها با سامان جهان امروز است. مردمان تنها چرخ-های این جنبش-ها هستند نه نیروی جنبنده-ی آنها. این که، سرکردگان ِاین کشورها، با پشتیبانی-ی زورمندان ِجهان، سرنگون می‌ شوند، نشان آن است که این سرکردگان، با پشتیبانی-ی زورمندان ِجهان، حکومت می‌ کرده-اند.
کسانی که از جنبش آزادی بخش در مصر و در تونس، یا در این نمونه کشورها، سخن می‌ گویند ساده پندارانی هستند فراموشکار، که کشتارهای حکومت اسلامی را، در ایران، از یاد برده-اند. آنها با گوهر ِپدیده-های آزادی، دموکراسی، استقلال بیگانه-اند و تنها با این سخنان بازی می‌ کنند تا خود را روشنفکر نشان بدهند.

در پهنه-ی هستی، هیچ پدیده-ای، به خودی-ی خود، زیبا یا زشت، بزرگ یا کوچک، ارجمند یا خوار نیست. انسان، با ویژگی-هایی که در سرشت اوست، پدیده-ها را می‌ سنجد، برخی را ستایش و برخی را نکوهش می‌ کند. زیرا انسان ِآزاد، افزون بر انگیزه-های درونش به خرد آراسته است و از کارکرد ِخرد، به دانایی و بینایی، سرافراز شده است.
از اندک نشانه-هایی که می‌ شناسیم، از دیدگاهی که اندیشمندان بر ما گسترده-اند، می‌ توانیم بپذیریم که انسان ِآزاد، نه پیرو، برای شناسایی زیبایی یا زشتی، بزرگی یا خُردی، ارجمندی یا خواری، اندازه-ی سنجش است.
از شوربختی، در این زمان،
انسان ستیزان، افزون بر این که بر جهانیان حکم می‌ رانند، خرد ِسرکش ِمردمان را، به زور ایمان، مهار کرده-اند. انسان ستیزان، زشتی و فرومایگی را، به رنگی می‌ نگارنـد که مردم، از روزنه-ی ایمان، آنها را زیبا و گرانمایه ببینند. انسان ستیزان، سرشت ِ پدیده-ها را، به کژی به مردمان می‌ آموزند.

آنها گوهر ِ آزادگی و بردگی را واژگون نشان می‌ دهند. مردمانی که آزادگی را گناه و گمراهی می‌ پندارند، آنها بردگی را آزادانه ستایش و به کردار با آزادگان دشمنی می‌ ورزند. ستمکاران ِحاکم، سیمای خوش زیستن را، از زندگانی-ی مردمانی به نمایش می‌گذارند که آن مردمان ، در سوی آرمان ِزورمندان، پیش می‌ روند.
مردمان ِستمکش، که خوش زیستن را آرزو دارند، می‌ کوشند تا مانند ِمردمان ِخوشکام بیاموزند، مانند آنها بپسندند، مانند آنها بپرورانند، مانند آنها بزیند تا مانند آنها خوشبخت بشوند. این مردم، خوش زیستن را، کورکورانه، از پرده-های رسانه-ها، که زندگانی آنها را رهبری می‌ کنند، برداشت کرده-اند.
رسانه-های حاکم بر مردمان، میزان ِخوشی و آسودگی را، در هر مردمی، با درآمد ِسرانه-ی آن مردم می‌ سنجند. به زبانی روشن: خوش زیستن و کامیابی-ی هر کس به دارایی او بستگی دارد. از این روی مردمان، همه-ی هوش و توان خود را، برای به دست آوردن ِدارایی به کار می‌ برند تا بتوانند، در انجمن دارندگان، خوشبخت بشوند.

مردمان، از کودکستان تا گورستان، با کژآموزی، در راه زراندوزی، برای خوش زیستن جان می‌ سایند تا بتوانند، در هنگامی ناشناخته، تَن بیاسایند. آزمندان برای زراندوختن به دانایی و بینایی نیازی ندارند. برده پروران، در هر کجا، معبدهای زرین را بر نادانی و کوراندیشی-ی پیروان برافراشته-اند.

برای نمونه: بیشترین روشنفکران ویژگی-های دموکراسی را به درستی نمی‌ دانند، آنها، در دیدگاه خود، تنها مانندهایی را دموکراسی می‌ پندارند. به زبانی ساده آنها حکومتی را آرزو می‌ کنند که مانند دموکراسی باشد. آنها دموکراسی را در سامان ِ کشورهایی می‌ پندارند که، در رسانه-ها، آن سامان را دموکراسی خوانده باشند.
این روشنفکران، با اندک بهره-ای، هر حکومتی را به نام دموکراسی می‌ پذیرند. چون آنان خواهان دموکراسی نیستند وآنکه به کردار، حکومتی را می‌ خواهند که در پوسته-ای، به رنگ ِ دموکراسی، بگنجد.

[اشاره: در جستارهای من، (کلمه-ی) حکومت به مفهوم حکمرانی بر مردمانی محکوم است و
(واژه-ی) سامان برای ایجاد ِهمآهنگی در پیوند ِسازمان-های کشور به کار می‌ رود.]

نمونه-ای دیگر: این خوشباوران، هیچگاه با مفهوم ِارجمندی و بزرگی برخوردی نداشته-اند. زیرا همیشه حکمرانان، کسانی را، برای آنها، ارجمند و بزرگ کرده-اند. این مردمان تنها نام-هایی را یاد گرفته-اند که دیگران آنها را به بزرگی و ارجمندی ستوده-اند.
آنها نمی‌ دانند که دانایی و بینایی در کردار ِخردمندان آشگار می‌ شوند، با آویزان ساختن مدال، به سینه-ی یک کوراندیش، او به دانایی و بینایی نمی‌ رسد. به هر روی این کژپنداران نمی‌ خواهند، به درستی، بزرگ و ارجمند باشند وآنکه آرزو دارند که دیگران آنها را بزرگ و ارجمند بپندارند.
جهانداران، ویژگی-های آموزش، بخش-های دانش، هسته-های دانستن و نیازهای مردمان را، در مانندهایی، آشگار کرده-اند. آنها برای هر ارزش یا پدیده-ی اجتماعی نمونه-ای را در آگاهبود مردم گنجانده-اند. این است که مردم با همان نمونه-ها دلخوش هستند و با مفهوم آن پدیده-ها آشنایی ندارند.
کسانی که دانستنی-ها را در مانندهایی آموخته-اند، از کاوش و کوشش، در راه ِخودآگاهی، پرهیز می‌ کنند. آنها آزادی را در نمونه-ی کشورهایی می‌ پندارند، که در آن کشورها، نماینده-ی زورمندان، با آرای مردم، به حکومت رسیده باشد. (نه این که مردمان نماینده-ی خود را برای فرمانروایی برگزیده باشند)
برای روشن شدن ِاین کژپنداری، به نمونه-ای از داستان-های شاهنامه، اشاره می‌ کنم.
جمشید که تندرستی، هنر، دانش و آسایش را برای همگان فراهم ساخت، از سوی مردم برگزیده نشده بود، او مردم را بیشتر از خدا دوست داشت، او خودآگاه و گستاخ هم بود، پس از دیدگاه ِروشنفکران، او یک دیکتاتور بوده است.
از این که جمشید بندگی-ی خدا را نپذیرفت، مردم هم به خواست خدا، به ضحاک روی آوردند، 98 درسد از آن مردم، ولایت ِضحاکی را انتخاب کردند. پس حکومت ضحاک، از دیدگاه همین روشنفکران، دموکراسی است. البته در این دیدگاه، فریدون هم که، به کمک کاوه، حکومت ِضحاک را سرنگون کرده است، او یک کودتاچی است.
پس تا فریدون کشور را، به مانند دستورهای پیش نوشته-ی جهانی، سامان ندهد، سازمان-های جهانی هم او و ایران را هموند ِجهان نمی شمارند. ولی همین سازمان-ها از والیان دینی، که شمشیر ِایمان را، برای مبارزه با فریدون ِضحاک-ستیز، تیز می‌ کنند پشتیبانی خواهند کرد.
درست است که بیشترین کسان، این برابر انگاشتن را، در پیوند با جمشید و ضحاک و فریدون، شوخی می‌ پندارند. ولی همین کسان به راستی، نمایش-های بیعت گیری را، که زورمندان در کشورهای پسمانده برگزار می‌ کنند، دموکراسی می‌ نامند.
آنها از رضا شاه هم با پسوند "قُلدور" و دیکتاتور نام می‌ برند.
جهانداران از این کژپنداری، که در بینش مردم فرو نشسته است، سود می‌ برند و کژآموخته-ای را برای مردم، به نام رهبر، بَزَک و باد می‌ کنند تا او زیبا و بزرگ جلوه کند و مردم به آن کژآموخته ایمان بیاورند. روشن است که جهانداران، آزادی و آزادیخواهی را، در مانندهایی، نسبت به عقیده-ی مردمان، رنگ می‌ کنند.
آنها برای مسلمانان، که دشمن ِآزادی هستند، رهبر را در پیکر ِجهادگری اسلام شناس می‌ نگارند، برای بودایی-ها، که در گدایی سرافراز هستند، دالالاما را پیشنهاد می‌ کنند،
(از شوربختی او هم میلیونر شده است) بر همین روش،

گاندی را با لُنگ پشت ِ چرخ ریسندگی می‌ نشانند تا دموکراسی از انگلستان به هندوستان وارد شود. خمینی را هم، زیر درخت سیب می‌ نشانند، تا او کشتارگاه ِاسلامی را پی ریزی کند.

حکومت-های اسلامی یا حکمرانان مسلمان به درستی در راهی گام می‌ گذارند که ستمگران ِانگلیس خواهان ِآن هستند.


انگلیس به کردار، بیشتر از عرب-ها و ترکان ِعثمانی، اسلام را در جهان گسترده و پشتیبانی کرده است.

زمانی که مردمان ارزش-های فرهنگی را تنها با نشانه-ای بشناسند، آنها خود را از دانستن و شناختن بی نیاز می‌ پندارند. بدین روند، سازمان-های جهانی می‌ توانند به یک خودباخته، که به کردار انسان ستیز است، جایزه-ی نوبل ببخشند و، در اندک زمانی، از او قهرمانی برای کژپنداران بسازند.
مردمی که نشانه-ای را به اَرجمندی ستایش می‌ کنند، آنها سرفرازی و ارجمندی را نمی‌ شناسند.
آنها یک ناجوانمرد را، که نشان ِ جوانمردی داشته باشد، جوانمرد می‌ پندارند. از این روی آنها خودفروشی و میهن ستیزی را، که در کردار ِفرومایگان، بُروز می‌ کنند، با نشانه-ای، که به آنها آویزان شده است، هم ارز می‌ دانند.
در این کژآموزی، کردار خودفروختگان ِنوبل نشان، اندازه-ای برای سنجشِ ِهمزیستی و حقوق بشر می‌ شود. از برآیند ِاین گونه مردمفریبی، در نگرش مردم، ارزش-های فرهنگی، واژگون نگاشته می‌ شوند. مردمی، که به کژی پرورده شده-اند، میهن پروری را رزمجویی، میهن ستیزی را رزم-پرهیزی می‌ پندارند.

اگر در لابلای نوشته-ها، به نانوشته-های سرگذشت مصر بیندیشیم، شاید به شیره-ی این نوشتار پی ببریم.
سرگذشت مصر، سراسر با زور ِخدایان بیدادگر و با خون ِبردگان رنجبر نگاشته شده است. اکنون، نشانه-هایِ خدایان ِستمکار، گردشگاه ِتوریست-های شگفت-زده شده-اند. مردمان این سرزمین، تا پیش از آن که به بردگی-ی "الله" درآیند، زمانی برای سرداران یونان(سُلوکی-ها)، زمانی برای سزارهای روم، شاید، اندک زمانی هم برای پادشاهان ایران، بردگی کرده-اند.
این مردم، در250 سال گذشته، افزون بر بندگی-ی "الله"، بار ِسروران ِانگلستان را با خود‌ کشیده-اند. انگلستان در سرزمین "عجیب"، افزون بر بهر برداری از کشور و بهره کشی از مردم، به ابزاری ساده و ارزان، به نام اسلام، دست می‌ یابند. از آن پس حکومت ِانگلیس این ابزار را، برای دست یافتن بر سرزمین-های بسیاری به کار می‌ برد. انگلیس به کمک گماشتگان ِ مصری به سرزمین-های آفریکا دست اندازی می‌ کند. مسلمانان آفریکایی، سیاه پوستان آزاد را، برای فروش به سودگران انگلیس، شکار می‌ کنند. انگلیس سیاهان را به آمریکا می‌ برد، آنها را ناجوانمردانه، به بردگی می‌ گمارد.
انگلیس، با جهاد اسلامی، ترکان عثمانی را از فلسطین بیرون می‌ راند و زنجیری بر زنجیرهای بردگی-ی آن مردمان می‌ افزاید. انگلستان پایگاهی برای مسلمان سازی، به نام دانشگاه، در مصر ایجاد می‌ کند. در این پایگاه جهادگرانی بسان اخوان المسلمین، فداییان اسلام، یا حکمرانانی انسان ستیز برای آدمکشی و سرکوب آزادگان پرورده می‌ شوند. از ایران ستیزانی که، در مکتب انگلیسی، پرورش یافته-اند، می‌ تواند جمال الدین افغانی (اسدآبادی) را نام برد.
اشاره-ای کوتاه به مصر ِ امروز: سرانجام، عبدالناصر، که او مسلمانی سوسیالیست بود، به درگاه شوروی سر فرود می‌ آورد و از دستورهای انگلستان سر پیچی می‌ کند. انگلستان، از نافرمانی-ی ناصر، آشفته نمی‌ شود. زیرا او برنامه-های آینده را، همیشه بر روند ِموجود، می ‌آزماید.

انگلیس به درستی آموخته است که چگونه سوی جنبش-های سوسیالیستی را، به مرداب‌-های مذهبی، برگرداند.

از این روی انگلستان، در آن زمان، بیشتر از عبدالناصر به کارکرد ِشوروی نیازمند بود تا او بتواند کشوری را، که او ترک می‌ کند، به دست مفتی-های مصر بسپارد.
حکومت انگلیس، دگرسو با بینش آمریکایی، از گسترش سخنان ِکمونیستی نمی‌ ترسد. انگلیس دانسته، در سال-های جنگ سرد، آمریکا را با شوروی درگیر می‌ داشته است تا، از مبارزه-ی آنها، به سود خود بهره برداری کند.
از دست دادن ِ مصر برای انگلیس چندان دشوار نبود. یکی این که افکار ِ مفتی-های مصر، خواه ناخواه، از خواسته-های انگلیس دورتر نبودند، دیگر این که رزمندگان ِجنبش همه مسلمان بودند، آنها سخنان ِ بیهوده-ی آخوندها را به نرخ روز مردم پسند می‌ کردند. افزون بر این، آنها خشم و بیزاری-ی مردمان را به سوی آمپریالیسم، یعنی به سوی آمریکا، بر می‌ گردانند. با این وجود انگلیس نمی خواست پای شوروی در این کشورها سفت بشود.
در این میان، برخی از کشورهای عرب، به ویژه مصر، خود را، با جنگ افزارهای شوروی، برای جهاد با یهودیان (اسراییل) آماده کرده بودند. گرچه عربها هیچگاه، برای میهن، جانبازی نکرده-اند. ولی در آن زمان با داشتن ِجنگ افزارهای پُر زور، برای کشتار و غارت، وسوسه می‌ شدند.
از این روی اسراییل، به کمک آمریکا و راهنمایی انگلستان، شش روزه، جنگ افزارهای عربها و پایگاه-های آنها را درهم می‌ شکند. جهادگران، پس از شش روز، جنگ را می‌ بازند.
افزون بر این که، در این جنگ، عرب-ها نتوانستند به غنیمت دست یابند، آنها، از جلوی سربازان اسراییل، پا برهنه‌ گریختند و سر زمین-های خود را به دشمن واگذار کردند. این شکست، ناتوانی-ی عرب-ها، به ویژه نابخردی-ی عبدالناصر را بر جهانیان آشگار ساخت. با این وجود عبدالناصر تا به امروز، برای مصری-ها، قهرمان ِرهایی بخش، شمرده می‌ شود.
انور سادات در اندک زمانی، پس از مرگ ِناصر، بازیگر ِ تآتر ِخاورمیانه می‌ شود. جهانداران به هنرنمایی-ی انور سادات آفرین می‌ گویند، او را زرافشان می‌ کنند، با او پیمان دوستی می‌ بندند، سرزمین-های آباد شده را از اسراییل می‌ خرند به سادات پیش کش می‌ کنند، دروازه-های مصر را برای توریست-های خرپول می‌ گشایند، انور سادات را به نشان درخشنده-یِ نوبل مفت‌خر می‌ کنند.
کشورهای سرمایدار، بازسازی-ی مصر و ایجاد ِکار برای مردم را در برنامه-های خود می‌ گنجانند. جهانداران ِزبردست، پشتیبانی از حکومت انور سادات را، برای نمایشنامه-ی صلح در خاورمیانه، به کشورهای زیردست دستور می‌ دهند. آنان کوتاه ساختن ِ دست شوروی را از مصر و آزاد ساختن ِدست مفتی-ها، اَخوان المسلمین، را در چرخش حکومت، به نام ِ دموکراسی، به نمایش می‌ گذارند.
برادران مسلمان، انور سادات را، می‌ کُشند، چون او گامی فراتر از خواسته-های مفتی-ها نهاده بود. مبارک که همراه سادات، سر بر آستان زورمندان داشت، برنامه-های سادات را دنبال می‌ کند. او، به کردار، با زور و زر ِبسیار، از مفتی-های مصر پروانه-ی حکومت می‌ گیرد. او تنها برخی از آدمکشانِ "اخوان المسلمین" را به محاکمه می‌ کشد. ولی مبارک هیچگاه زهره-ی آن را نداشته است که به سازمان تروریستی-ی آنها پرخاش کند.
مسلمانان هر گاهی برخی از نامسلمانان مصری را، خودسرانه، کیفر می‌ دهند، گاهی هم کشیش-ها و کلیساهای قبطی-ها را در آتش می‌ سوزانند. از آنجا که، این خشونت-ها، سیمای مسلمانان را برای جهانیان زشت-تر می‌ سازد، رسانه-ها از گزارش این گونه زشتکاری پرهیز می‌ کنند.
مبارک در سرانجامِ کار، پس از یک آدم سوزی در کلیسا، کوشش می‌ کند، که این جنایت را به "بن لادن" بچسپاند. از سویی هم او با قبطی-های ستمدیده همدردی می‌ کند و کشندگان آنها را به باد سرزنش می‌ گیرد. با این روش مبارک، با دو چهره-پوش، سیمای خود را پنهان می‌ دارد. ماسکی که او را مومن به شریعت اسلام و ماسکی که او را خواهانِ حقوق بشر نشان می‌ دهند. این دو چهره-پوش با هم سازگار نبوده-اند.
حکومت مبارک سرنگون می‌ شود. اینک جهادگرانِ پیشین، یعنی پیروانِ "اَخوان المسلمین"، آزادیخواهان دموکرات نامیده می‌ شوند. افزون بر این آنها برای گسترش و نهادینه ساختن اسلام در جهان، از سوی سرشناسی نوبل نشان، به شایستگی ستوده می‌ شوند. آنها، از این پس، نگهبانِ صلح در خاورمیانه نام خواهند گرفت.
جهانداران هم، پیشاپیش، البرادعی، از هواخواهانِ "اخوان المسلمین"، را با جایزه-ی نوبل، خوشگل کرده-اند. آنها کسی را نشانه دار ساخته-اند که، کژروی و زشتکاری-ی او بر جهانیان، پوشیده نمانده است.
جهانداران، که اینک، به راستی، مبارک را دیکتاتور و ستمکار می‌ خوانند، آنها همه ساله او را با سدها میلیون دولار پشتیبانی کرده-اند. آنها پیوسته مبارک را، در نمونه-ای صلح جو، به سرکردگان عرب یادآور‌ شده-اند.
جهانداران پیوسته، کردار خشم-آوران مسلمین را می‌ پوشانده-اند تا از گرمی-ی بازار توریستی کاسته نشود. از سویی دیگر، آنها مردمان را از جهادگران می‌ ترسانده-اند که بتوانند، با پول مردم، از حکومت مبارک پشتیبانی کنند.
شگفتی نیست، کژآموختگان ایران، که کشتار دگراندیشان را دیده و شنیده-اند، هنوز هم شورش هچیگران را انقلاب می‌ نامند. این روشنفکران، به ویژگی-های جنبش مردم، اندیشه نمی کنند.
آنها کژروی-های مردمان مصر و تونس را انقلاب می‌ پندارند. آنها هیچگاه از خود نمی‌ پرسند:

چگونه یک مسلمان باایمان، که خود را از یک آخوند هم نادان-تر می‌ داند، می‌ تواند آزادیخواه بشود.



مـردو آنـاهيــد
می مـاه 2011
دریافت بازتاب از دیدگاه خوانندگان[+]

Labels: , ,

Wednesday, March 23, 2011


نگاهی به هسته-ی برخوردهای هسته-ای


مـردو آناهیــد
نوامبـر 2006



تکنولوژی (که حق مسلم کسی نیست) در درون اندیشه‌-ی دانشمندان (دانش-دانان) و در روان دانشگاهایی است که انسان را بُن-‌نهاد توانمندی بدانند. با احکام جهادگران و اوامر ولایت فقیه به آسانی نمی‌توان درون‌مایه-ی دانشِ کافران را به غنیمت گرفت.

کُپی کردن دستگاهی یعنی؛ نمونه-‌ای را تقلید کردن و همسان ساختن از یک دست‌آوردِ آماده و این کارکرد نشانِ هنرمندی و دانستن و دانش-‌پروری نیست. ولی کُپی کردن یک نیروگاه هسته-‌ای، به امید "الله" و به خواسته ولایت فقیه ناممکن است. این گونه هنر-رُبایی حتا برای کارشناسان چین هم ده-‌ها سال زمان می‌برد.

آیا جای شگفتی نیست؟ کسانی که حق آزاد-اندیشی، حق بازگوکردن سخن راست و حتا حق برگزیدن پوشش خود را ندارند باید بگویند که "تکنولوژی هسته-‌ای حق مسلم ماست"!!!.
آیا اندیشیدن حق انسان است یا اطاعت کردن؟

در کش مکش و هیاهویی که، در مورد برنامه-‌های هسته-‌ای حکومت اسلامی، در پهنه-‌ی جهان به جریان است، نیاز برخی از روشنفکران به آگاهی در مورد فن-آوری هسته-‌ای بیشتر خواهد بود. چون کسانی که روند سیاسی ایران را مرور می ‌کنند باید بتوانند دیدگاه خود را دانسته و روشن نمایان سازند تا ناخواسته بازیگری در نمایش ‌نامه‌-های فرمانروایان جهان نشوند.
از آنجا که من روزگاری دراز برای تولید انرژی هسته-‌‌ای و بررسی کردن مرزهای ایمنی-ی نیروگاه-‌ها دست ‌اندرکار و درگیر بوده‌-ام، شاید بتوانم، اندکی به بن‌مایه-‌های فیزیکی-ی این پدیده اشاره کنم. البته دانستنی‌هایی که در این فن به کار برده می ‌شوند آن اندازه گسترده هستند که برای نشان دادن آنها دستکم به ده‌ها کارشناس ورزیده نیاز می ‌باشد. ولی روشنفکری که می ‌خواهد در مورد برنامه‌-های هسته-‌ای ایران داوری کند نیاز به دانستن انبوه این آگاهی‌ها ندارد اما نیاز است که او تفاوت ساختمان بمب هسته‌-ای و ساختن نیروگاه هسته-‌ای را بداند.
در این جستار کوشش می ‌شود که اشاره-‌ای کوتاه به بخش‌هایی از این فن ‌آوری بشود تا کسانی که کمتر به فیزیک آشنایی دارند دستکم بتوانند مرزهای این دانش را تصور کنند و گفتار بیهوده-ی سیاستمداران جهان را به حساب سیاست بازی بگذارند نه به حساب کمبود دانستنی‌ های خود.
هرچند این نوشته به بخش کوچکی از انبوه این دانش، آن هم کم و کاست، اشاره می ‌کند ولی خواندن این نوشتار به ژرف‌بینی، ژرف‌اندیشی و به زمان بیشتری نیاز دارد. چون سخن از اندیشه-‌ای نیست، که رد یا پذیرفته شود، بلکه سخن از سامانی است که در هستی واقعیت دارد.
( کاربرد: این جستار تنها برای آگاهی است و با تعریفی، که در زبان فارسی به کار برده می ‌شود، تفاوت دارد)

>> ساختمان اتم: اتم، کوچکترین بخش هر ماده-‌ای (عنصر، جسم یا در فرهنگ کهن ماتراسپنتا)‌ است که خواص فیزیکی و شیمیایی آن ماده را در بر می ‌دارد. هسته-ی آن را "پروتون"، دانه‌-هایی که بار الکتریکی-‌ی مثبت دارند، و " نویترون" ، دانه‌-هایی که بار الکتریکی ندارند، می‌ سازند. پوسته-ی اتم را " الکترون" می ‌سازد که بار الکتریکی-ی آن منفی است. همیشه شمار " الکترون"-ها، که به سرعت به دور هسته در گردش هستند، با شمار " پروتون"-ها برابر است و از این دیدگاه دانه-ی اتم بار الکتریکی ندارد. خواص شیمیایی و شناخت هر ماده از شمار "پروتون" برمی ‌خیزد. جِرم اتم از شمار "پروتون"-ها و شمار "نویترون"-ها، که می‌ توان جِرم آنها را برابر انگاشت، حساب می‌ شود.
اگر شمار "نویترون"-ها در اتم‌‌های یک ماده با هم برابر نباشند، آنها را "ایزوتوب" می‌ گویند، آنها دارای خواص شیمیایی برابر هستند و تنها جِرم آن اتم‌ها تفاوت دارد. مانند هیدروژن H که یک " پروتون" دارد و در نتیجه یک " الکترون" و جرم آن یک است. ایزوتوب آن را دویترییم D می ‌نامند که یک "پروتون" و یک "نویترون" دارد، و البته یک "الکترون" پس جرم آن دو به حساب می ‌آید. بازده-ی ترکیب 2 هیدروژن با یک اکسیژن، آب، و بازده-ی 2 دویترییم با یک اکسیژن، آب سنگین، است. سبکترین اتم، هیدروژن H است، که یک پروتون و سنگین‌ترین اتم، لیورسیم Lr، که 103 پروتون دارد. اتمی که هنرمندانه در آزمایشگاه ساخته می‌شود 107 پروتون دارد.
به همین سان هم اتم U اورانیم که 92 "پروتون" دارد و جرم 238، یعنی 146 "نویترون" دارد و ایزوتوب آن اورانیم 235U است که 143 "نویترون" در هسته دارد. در هر هزار گرم از U اورانیم طبیعی تنها هفت گرم ایزوتوب 235 وجود دارد.

>> شکافتن اتم: اتمی که تا کنون، برای سوخت، شکافته می ‌شود اتم U اورانیم (ایزوتوب 235) که به نسبت بزرگ و دهان گشاد است. برای این کار از پرتاب نویترون استفاده می‌ شود که بار الکتریکی ندارد و از هسته-ی اتم که مثبت است گریزان نمی ‌شود. البته باید نخست از سرعت نویترون کاست تا از هسته نگذرد. برای این کار آن را از آب سبک یا از آب ‌سنگین یا از گرافیت (کربن) عبور می دهند تا آرام‌-تر در هسته-ی اورانیم 235 بنشیند. اورانیم 235 پایدار نیست و با نیرویی سترگ از هم می ‌پاشد و به دو اتم تازه کریپتون Kr و بارییم Ba تبدیل می‌ شود. افزون بر این، 2 یا 3، نویترون هم به بیرون پرتاب می ‌شوند. از اینکه اتم‌های تازه نمی ‌توانند از هم بگریزند و اینکه نویترون ‌های رها شده‌ به هر ماده-‌ای که برخورد کنند، از سرعت آنها کاسته می ‌شود و نیروی سینماتیک (روند، جریان، حرکت) خود را در انرژی‌-ی گرمایی بر جای می ‌گذارند، گرمای زیادی تولید می ‌شود. 82 درسد انرژی-‌ی این هسته از بازده-ی همین پرتاب‌ها به وجود می‌ آید. نزدیک به 10 درسد انرژی آن را در ریزه‌-های (آلفا، گاما، بتا که رادیوآکتیو بشمار می‌ آیند) می‌ توان یافت که دیرتر به آنها اشاره می ‌کنیم. میزان گرمایی که از شکافتن یک گرم 235U برمی ‌خیزد برابر با گرمایی است که 3 هزار کیلو ذغال سنگ پس می ‌دهد.

>> کارآیی بمب اتم: از پرتاب یک نویترون به هسته-ی 235U این اتم شکافته می ‌شود و از شکافته شدن هر اتم دو و گاهی سه نویترون جدا می ‌شوند. از برخورد دو نویترون‌، که پرتاب شده-‌اند، به دو اتم 235U چهار نویترون آزاد می‌ گردد و همین سان از برخورد هر نویترون دیگر باز دو نویترون به بیرون پرتاب می ‌شوند. در نتیجه گرمایی فزاینده به وجود می ‌آید که تصور نیروی آن برای ما دشوار است.
اگر بتوان، اورانیمی پربار فراهم کرد ( غنی کرد) که 90 درسد آن 235U باشد، به سوی آن نویترون شلیک کرد، سرعت نویترون‌ها را در ماده-ی کُند کننده (Moderating materials) همآهنگ ساخت، در یک آن همه-ی اتم-های اورانیم از هم می ‌پاشند. میزان گرمای فزاینده-‌ای که ایجاد می‌ شود چندین میلیون درجه (چند برابر گرمای روی خورشید) است و تا شعاع چندین کیلومتر همه چیز را خاکستر می‌ کند. جنبشی که از این انرژی برمی‌آید هر ساخته و ناساخته-‌ای را ویران می ‌سازد. در میدان این آشوب، خوشبخت جانداری است که در آنی خاکستر شود. جاندارانی که دیرتر، چه از مکان و چه از زمان، با این پرتوهای رادیوآکتیو برخورد می‌کنند با رنجی بسیار دردناک جان می‌ سپارند. البته فراهم کردن اورانیم که 90 درسد آن 235U باشد بسیار دشوار است ولی می‌ توان از اتم پولوتونیم 239Pu که بسان 235U در خور شکافتن است بهره گرفت. پولوتونیم Pu را در رآکتورهای هسته-‌ای از پرتاب نویترون به 238U تهیه می ‌کنند چون این راه تولید آسان-‌تر است آخوندها هم دوستدار نیروگاه هسته-‌ای شده-‌اند. دیرتر به این تولید اشاره می‌ کنیم.

>> فن‌آوری برای ساختن بمب اتم: برای ساختن بمب اتمی نیاز به فن‌آوری گسترده‌-ای نیست. دشواری آن در فراهم کردن بن‌مایه-‌های آن است. مواد ویرانگر، یا پلوتونیم 239Pu را و نیز بن ‌نهادی را، که باید نخست نویترون افشانی کند، می ‌توان در رآکتورهای هسته-‌ای تهیه کرد. یعنی به بهای بی‌چارگی-‌ی مردم، هر نامردمانی می ‌توانند صاحب بمب‌های اتمی بشوند. البته می‌توان این جنگ‌افزار را، برای ویران ساختن دست آوردان بشر و نابود کردن بشریت، به کار برد، یعنی با هواپیما برسر مردمان فروریخت، ولی اگر آرمان نابودساختن سرزمین‌ها و مردم دوردست باشد باید موشک‌هایی را به کار گرفت که هم توانایی برای پیمودن راه دراز را داشته باشند و هم اینکه بتوانند نشانه-‌ای را شناسایی و به هدف برخورد کنند. هنر و فن ساختن این موشک‌ها به دانش گسترده-‌ای نیاز دارد که هر کشوری نمی ‌تواند به تنهایی به این دانش دست یابد.
تنها بخشی از موشک‌های آمریکایی که راه درازی را می ‌پیمایند درست به نشانه می ‌خورند. بیشتر موشک‌های روسی به هدف برخورد نمی ‌کنند. نکته مهم این است، هر کشوری که بمب اتمی ساخت نشان آن نیست که همزور و همسان زورمندان اتمی می ‌شود. نسبت نیروی ویرانگر بمب‌های آمریکایی به بمب‌های هند و پاکستان بسان نسبت نیروی تانک لئوپارد به تفنگ بادی می ‌ماند. البته اگر موشک‌های هندی و پاکستانی می‌ توانستند به هدف برخورد کنند. به هر روی

کاربُرد و ساختن بمب اتمی به کسانی نیاز دارد که نمی‌توان نام انسان را بر آنها نهاد و هرگونه همکاری و همیاری با چنین کسانی خیانت به آفرینش هستی است.

>> پرتوهای رادیوآکتیو: در هسته-‌ی اتم تنها پروتون و نویترون نیستند بلکه ریزه‌-هایی هم وجود دارند که ساختار و پیوند نویترون را در هسته ممکن می ‌سازند. در شکافتن اتم این ریزه‌-ها در پیکر پرتو به هر سویی افشانده می ‌شوند. پرتو "آلفا" چون به نسبت بزرگ است از ماده‌ها نمی ‌گذرد و به جانداران زیانی نمی‌ رساند ولی پرتو "گاما" که سرعتی نزدیک به سرعت نور دارد از میان بیشتر مواد می‌ گذرد یا در هسته-ی آنها می ‌نشیند و آرامش درون آنها را بهم می‌ زند. یعنی آنها را آکتیو می ‌کند. این "گاما" از تن جانداران هم رد می ‌شود. اگر به سلول‌های زاینده-ی پیکری برخورد کند آنها را از فرمان جان بیرون و از همآهنگی می‌ اندازد. سلول‌های زاینده در پیکر انسان، که خودزا هستند، بخش‌های تن را بازسازی می‌ کنند یا سلول‌های کارگر (بسان گلبول‌های خون) را می ‌آفرینند.

هسته-ی سلول‌های زاینده، در برخورد با پرتو "گاما"، ناگهان سامان پیشین خود را گـُم می‌ کننــد و سلول-‌هایی بی‌ اندازه و ناجور می سازند که با تن جاندار همآهنگی ندارند و اندک اندک همه-ی سلول‌های زاینده را به این آشوب وادار می‌کننـد
(بسان انقلاب اسلامی 1357).
به این زایش نادرست و بی‌اندازه-ی سلول‌ها "سرطان" می ‌گویند. البته هرچند بیشتر پرتو-های رادیوآکتیو به پیکر انسان برخورد کند احتمال ایجاد سرطان بیشتر است. در میدان انفجار بمب اتمی احتمال پیدایش سلول‌های سرطانی نزدیک به سد درسد است.

از این گذشته بخار و گازهایی که از گرمای بمب اتم بلند می‌ شوند، با این پرتوهای مرگ-‌افزا آمیخته هستند، با نیروی باد به سدها کیلومتر دورتر برده می ‌شوند و با ابر بارنده زمین‌های دور را هم آلوده می‌ کنند. گیاهانی که از این زمین‌ها برویند آلوده و جاندارانی که از این گیاهان بخورند از بیماری‌-ی "سرطان" می‌میرند. بازده این آلودگی‌های مرگبار تا چند سدسال از میان نخواهد رفت. البته از نیروی مرگبار آن نسبت به گذشت زمان کاسته می‌شود.

>> بهره-گیری از گرمای هسته-‌ای: دانش و هنرهایی که در بهره برداری از این انرژی به کار می‌روند بسیار گسترده و گوناگون هستند و به آسانی نمی‌توان به آنها اشاره کرد. در این جا هنرمندی، برخلاف بمب اتم، مهار کردن گرمایی است که از شکافتن اتم و برخورد نویترون به وجود می‌آید. گفته شد که از شکافتن 235Uدو یا سه نویترون پرتاب می‌شوند. در رآکتور نیروگاه شیوه‌هایی به کار برده می‌شوند که بتواند از هر اتمی که شکافته می‌شود تنها یک، نویترون، اتمی دیگر را بشکافد. در این روند میزان گرمایی که به وجود می‌آید دل-خواسته و در خور مهار شدن است. برای کُند کردن سرعت نویترون‌ها بیشتر از آب، آب سنگین یا کربن (ذغالی که در گرمای زیاد با روش الکتریکی تهیه می‌شود) استفاده می‌کنند. در رآکتورهای "چرنوبیل" از همین کربن استفاده کرده بوده-‌اند که همسان بمب اتمی کارکرد داشتند. این نویترون‌ها را نویترون گرمازا می‌نامند چون در برخورد با Moderator گرما ایجاد می‌کنند. در رآکتورهای آب سبک، آب همآهنگ ‌کننده است یعنی هم سرعت نویترون‌ها را می‌گیرد و هم ماده-ی سرد کننده است. در رآکتورهای زیر فشار، از برخورد نویترون، گرمای آب به 270 درجه می‌رسد و فشار درون رآکتور به اندازه-ی 160 Bar (آتمُسفر) است.
در این نوع رآکتورها برای اینکه از شمار نویترون‌ها کاسته شود آن اندازه از ماده‌های که نویترون‌ها را بخورند، بسان Bor، به آب رآکتور می‌آمیزند که، K=1، میزان تولید و برداشت گرما از رآکتور برابر بشود. میزان شکافتن اتم‌ها، یعنی توان رآکتور را با وارد کردن چنگال‌های ویژه-‌ای در میان مواد سوخت، که در لوله‌های باریک و بلندی انباشته شده-‌اند، کم و زیاد می‌کنند. این چنگال‌ها از فلزی هستند که نویترون‌ها را می‌گیرند و از این راه میزان اتم‌هایی که باید شکافته ‌شوند دلخواه می‌سازند.
با فروافتادن این چنگال‌ها رآکتور خاموش می‌شود. البته جنبش نویترون‌ها برجای می‌ماند.
مواد برجای مانده، نسوخته، که دستکم 97 درسد مواد سوخت نخستین است، از 238U،239Pu و آلوده به پرتوهای رادیوآکتیو می‌باشد. این تفاله تا چند سدسال آکتیو است و حتا گرما تولید می‌کند که در خور بهره برداری نیست. انبار کردن و دیده-‌بانی-‌ی این پسمانده‌ها هم کار ساده و ارزانی نیست.
انبوه نویترون‌های آزاد، که بیشتر از مصرف در رآکتور شلیک می‌شوند، اگر به 238U برخورد کنند این اتم را نمی‌شکافند ولی از بازده-ی این نیرو نویترون در هسته جوش می‌خورد. از این انرژی دو "پروتون"، با بار مثبت در هسته به وجود می‌آیند، و دو الکترون منفی، که در پوسته-ی اتم به دوران می‌شتابند. این اتمی است، با 94 پروتون و جرم 239،239Pu ، که خواص شیمیایی دیگری دارد ولی مانند 235U شکافته می‌شود و انرژی آزاد می‌کند. این است که در رآکتورهای هسته-‌ای می‌توان آسان-‌تر موادی را که برای ساختن بمب اتمی نیاز است فراهم کرد.
در رآکتورهای زیرفشار که با آب خنک می‌شوند بیش از سد هزار کیلو اورانیم غنی شده برای سوخت جاسازی می‌شود. از یک چنین نیروگاهی که 3800 مگا وات انرژی تولید می‌کند تنها یک سوم آن به الکتریسیته تبدیل می‌شود و دوسوم گرمای مانده را باید از راه جریان‌هایی بسته که از چندین هزار لوله-ی باریک ساختار می‌یابند در راه برداشت انرژی از رآکتور بیرون راند. جریان درون رآکتور نباید به هیچ گونه به برون راه یابد چون رادیوآکتیو است و هر ماده-‌ای را آلوده می‌کند. گرما در همسایگی با جریان‌های دیگر به بیرون رانده می‌شود. دوسوم این گرما باید در هوا یا در آب رودخانه‌‌ یا به آب دریا وارد شود. البته به گونه-‌ای می‌توان از آن گرما سود برد ولی دشواری‌های فنی و قانونی دارد.

>> ساختن نیروگاه هسته‌ای: به هر روی نیروگاه هسته-‌ای ابزاری نیست که برخی بپندارند با خریدن یا به کارگرفتن آن می‌توانند به هنر ساختن آن ابزار پی‌ببرند. نیروگاه‌های که "زیمنس آلمان" ساخته و در بوشهر نیمه کاره مانده-‌اند، دستگاهی نیستند که روسیه یا کشور دیگری بتواند آنها را با همان سامان به انجام برساند. هیچ کارشناسی که از قوانین ایمنی در نیروگاه-‌های هسته-‌ای آگاهی داشته باشد نمی‌تواند درستی-‌ی کارکرد آن را بپذیرد. سازمان جهانی-‌ی اتمی که در این کارکرد دیده‌-بانی دارد به هسته-گذاری در یک چنین نیروگاهی رای نخواهد داد.
هر پیچی که در بخش هسته-‌ای نیروگاه به کار می‌رود از آغازی که فولاد آن در کوره ذوب و تا هنگامی که به جای خود بسته می‌شود دارای شناسنامه‌-ای است که در آن سرگذشت دگرگونی‌های آن، با آزمون‌های گواهی شده، یادداشت شده است. هر کارشناس ورزیده-‌ای می‌تواند درستی و توانایی آن پیچ را به روشنی پی‌گیری کند. از راه شناخت، قوانین طبیعی، دانش نمی‌توان بازده-ی کارهای مافیای روسی، آمیخته با فکر و دیدبانی آخوندی، را بررسی کرد.
کارشناسان و کارخانه‌های آلمانی، که در این کشور و کشورهای دیگر بیش از 30 نیروگاه هسته-ی ساخته-‌اند که هنوز هم از بیشتر آنها بهره برداری می‌شود، نمی‌توانند بدون کمک کشورهای دیگر یک نیروگاه بسازند. در آلمان کوره‌-ها و دستگاه-‌هایی که بتوانند 200 تُن فولاد را یکباره ذوب کنند و بخش‌های رآکتور را، با دقت میلی متری، بکوبند و آهنگری کنند وجود ندارد. تنها در چند کشور اروپا می‌توانند بخش‌های رآکتور را که در ژاپن ساخته می‌شوند به هم جوش بدهند. اگر کشور آلمان بخواهد همه-ی ماشین‌هایی را، که برای ساختن بخش‌های یک نیروگاه هسته-‌ای به کار می‌روند، فراهم کند به سالیانی دراز و سرمایه-‌ای، که هیچ شرکتی به تنهایی ندارد، نیازمند است. البته کارشناسان و استادان آلمان دانش ساختن و توان سامان دادن هر نیروگاهی را دارند.

تکنولوژی (که حق مسلم کسی نیست) در درون اندیشه‌-ی دانشمندان (دانش-دانان) و در روان دانشگاهایی است که انسان را بن‌نهاد توانمندی بدانند. با احکام جهادگران و اوامر ولایت فقیه به آسانی نمی‌توان درون‌مایه-ی دانشِ کافران را به غنیمت گرفت.

>> غنی سازی: برای درک کردن دشواری در هنر غنی سازی، به نمونه-ی ساده‌-ای اشاره می‌کنم، تصور کنیم که کسی از یک لگن خمیر با چرخش ملاغه-‌ای، چونه-‌ای از خمیر جدا کند و بخواهد که نشاسته-ی درون این چونه چهار برابر نشاسته-‌ای باشد که در هر بخش خمیر بوده است. از این دشوار-تر زمانی است که او بخواهد بیش از نیمی از آن، چونه، نشاسته باشد. البته دانه-‌های نشاسته به دانه-‌های خمیر پیوندی ندارند و نشاسته خواص ویژه‌-ای دارد. پس می‌توان خواص آن را به کار گرفت و آن را به دلخواه از خمیر جدا کرد.
دانه‌-ی اتم‌های اورانیم دارای خواص برابر هستند، هر اندازه که آنها را ریز بسایند، باز هم شمار بسیاری از اتم‌ها به یکدیگر چسپیده-‌اند. این است که جدا ساختن اتم‌های سنگین-‌تر کار دشواری است و با چندتا چرخ و ‌فلک و به یاری-‌ی امام زمان نمی‌توان برای بمب یا نیروگاه هسته‌-ای اورانیم غنی کرد.
ویرانگری نیاز به تکنولوژی دارد ولی تکنولوژی، به مفهوم دانستن و هنرمندی، نیازی به ساختن ابزار ویرانگری ندارد.

>> تکنولوژی هسته-‌ای: تکنولوژی هسته-‌ای به دانش فیزیک (هسته-‌ای، سینماتیک، هیدرولیک، پنوماتیک، دینامیک، مغناتیس)، شیمی، الکتریسته، الکترونیک، متالورژی، ترمودینامیک، زمین‌شناسی، گیاه شناسی، ریاضی و پزشکی بستگی دارد.
این تکنولوژی (که در شعار؛ "حق مسلم حکومت اسلامی" شده است) نیازی به پروانه-ی کار و دیدبانی‌-ی جهانی ندارد، آن را می‌توان در سازمان-هایی که بر دانش و خرد انسان بنیان داشته باشند فراهم کرد. دانشگاه-‌های ایران در سامانی که از شعارهای آخوندی جدا باشد می‌توانند سازمانی ایجاد کنند که در زمانی کوتاه-تر از 10 سال به فرمانروایی بر این تکنولوژی برسند. ولی این به آن معنی نیست که باید بتوانند نیروگاه را در کارخانه-‌های ایران بسازند بلکه نیروگاه نخست در روی کاغذ و در رایانه (کامپیوتر) پیاده می‌شود. کسانی که بر یک تکنولوژی فرمانروا باشند می‌توانند هر بخشی را که با خرد و دانش خود آفریده-‌اند به استادان سازنده-ی آن در هر کشوری سفارش دهند. چون آنها هستند که کارکرد و ویژگی‌های هر بخش را مرز-بندی می‌کنند نه سازنده-ی آن.


کُپی کردن دستگاهی یعنی؛ نمونه-‌ای را تقلید کردن و همسان ساختن از یک دست‌آوردِ آماده و این کارکرد نشانِ هنرمندی و دانستن و دانش-‌پروری نیست. ولی کُپی کردن یک نیروگاه هسته-‌ای، به امید "الله" و به خواسته ولایت فقیه ناممکن است. این گونه هنر-رُبایی حتا برای کارشناسان چین هم ده-‌ها سال زمان می‌برد.

شیره-ی سخن این است که آمریکا و اروپا به توانایی و ناتوانی-‌ی "حکومت اسلامی"، در این موارد، آگاهی دارند و ترسی از بمب اتمی، که شاید پس از ده-‌ها سال به آن دست یابند، ندارند. نمایش-‌نامه-‌هایی که در این زمینه بازی می‌شوند جنگ زرگری می‌باشند. دروغ‌پردازی-‌ی آنها، تهدید یا ادعاهای آنها، برای گمراه کردن اندیشه‌ و فریب دادن مردمان در جریان است. روشنفکران باید بتوانند به انگیزه-‌های، کسانی که این هیاهو را در جهان پخش می‌کند، بنگرند نه اینکه به آهنگ و با سازی که دلخواه آنهاست بنوازند.

آیا جای شگفتی نیست؟ کسانی که حق آزاد-اندیشی، حق بازگوکردن سخن راست و حتا حق برگزیدن پوشش خود را ندارند باید بگویند که " تکنولوژی هسته-‌ای حق مسلم ماست"!!!.
آیا اندیشیدن حق انسان است یا اطاعت کردن؟




مـردو آنـاهيــد
نوامبــر 2006
دریافت بازتاب از دیدگاه خوانندگان[+]

Labels: , ,

Sunday, April 25, 2010


بندگی کی در خور شیران بود


مــردو آنـاهيــد


پذیرفتن گفتارهای خرد سوز و پنـدار-های نـاآزموده نشان کوتاهنگری و فرومایگی است. پی آیند کوتاهنگری؛ نیندیشیدن، فریب خوردن و ندانسته به نادان بودن خود ایمان آوردن است. پذیرفتن حکومت ولایت فقیه نشان روشنی از کوتاهنگری-ی مردم مسلمان و نشان نابخردی و تاریک اندیشی-ی پیشروان اسلامزده در اجتماع ایران است.

ارديبهشت، سـال شيـران زنجيـر گسيختــه
سخن از این است که زشتی ها یا زیبایی هایی، که میهن ما را در بر گرفته-اند، برآیند نگرشی هستند که از پندارهای ذهن ما رنگ گرفته-اند. هیچ اراده-ای برای بردگان شوربختی و برای آزادگان شادکامی پیش نویس نکرده است. آنچه که بر ما می‌ گذرد پیشینیان ما در زیست سرای ما، ایران، نهاده و میزان واژگونی را، برای سنجش زیبایی و زشتی، در دیدگاه ما گنجانده-اند.
ما هم، به مانند پیشینیان، با کردار زشت یا زیبای خود، کام آیندگان را تلخ یا روزگار آنها را شاد و شیرین می‌ سازیم. آفرین و نفرین زندگانی را پُر نمی‌ کنند بلکه زندگانی از دانه-ها، نشانه-ها و ریزه-هایی ساختار یافته است که ما، بر پایه-ی بینش خود، در گاه-های زمان می‌ سپاریم. زیبایی-هایی که ما در سامان زندگانی نهاده-ایم شایسته-ی آفرین و زشتی-هایی که ما بر جای می‌ گذاریم سزاوار نفرین هستند.
درست است، زمینه و راستای اندیشه-ی ما از آگاهی-هایی ساختار یافته-اند که دیگران آنها را به ما آموخته-اند یا ما آنها را از بر خورد با پدیده-های هستی برداشت کرده-ایم. ما همه-ی آگاهی و آموزش-های خود را آزمون نکرده-ایم بلکه بسیاری از آنها را از نادانی پذیرفته-ایم.

نادانی یا ندانستن شرم آور نیست، دانستنی های هر کس بُن بسته و نادانستنی-های او بی کرانه-اند، هر کس به نیروی خرد خود، به کمک دانستنی های خود، می‌ تواند در پیرامون نادانستنی-هایی که او نیاز دارد اندیشه کند. ولی پذیرفتن گفتارهای خرد سوز و پندارهای نا آزموده نشان کوتاهنگری و فرومایگی است.
پی آیند کوتاهنگری؛ نیندیشیدن، فریب خوردن و ندانسته به نادان بودن خود ایمان آوردن است. پذیرفتن حکومت ولایت فقیه نشان روشنی از کوتاه-نگری-ی مردم مسلمان و نشان نابخردی و تاریک اندیشی-ی پیشروان اسلامزده در اجتماع ایران است.

برآیندِ کوتاهنگری-ی مسلمانان حکومتی است پست و ستمکار که از نابخران و تاریک اندیشان این اجتماع پدیدار شده است. پایه-های این حکومت بر کوتاهنگری و ساده انگاری-ی مردم گذارده شده-اند. هر آنگاه، که نگرش همگان، از روزنه-ی تنگ و تاریک اسلام، اندکی فراتر و ژرف تر بگـُسترد، حکومت اسلامی سرنگون خواهد شد.
پهنه و ژرفای نگرش مردم را پیشروان جامعه می‌ گشایند و می‌ شکافند. هر اندازه که، آزادی در جامعه-ای بیشتر باشد، شمار اندیشمندان، پژوهشگران، شک‌ورزان و دگراندیشان بیشتر خواهد شد. هر اندازه که، اندیشه در اجتماع بهتر پروده شود، نگرش مردم ژرفتر و تیزتر خواهد شد.
مردم در جامعه-ی اسلامی، با پیشروان اسلامزده، از دیدگاه ایمان به هستی می‌ نگرند، نگرش آنها حتا به رویه-ی پدیده-ای هم برخورد ندارد. در عقیده-ی اسلامی، چه راستین و چه دروغین، هر چیزی جدا از همه-ی چیزها، به اراده-ی " الله " هستی یافته است، کارکرد و سرشت آن به خواست و اراده-ی " الله " می‌ باشد.
مسلمانان ویژگی‌های پدیده-ها را در سرشت و در ساختار آنها نمی‌ بینند. آنها شوری را در نمک و شیرینی را در شکر نمی‌ شناسند بلکه اگر " الله " بخواهد به نمک شوری و به شکر شیرینی می‌ دهد. یعنی مسلمانان حتا آزادی ندارند که، از راه خرد، پدیده-ای را، در ورای اوامر " الله "، آزمون کنند. این است که مسلمانان، نگرشی که؛ از خرد و اندیشه-ی آنها برخاسته باشد، ندارند، آنها مانند نابینایان به عصا کش نیاز دارند تا در "صراط المستقیم" بمانند.
آرمان مسلمانان را برای آنها تفسیر می‌ کنند، و راه، رسیدن به آن آرمان، را هم به آنها امر می‌ کنند. مسلمان باید ایمان داشته باشد که او نه می‌ تواند آرمانی، به جز آرمیدن در جنت، داشته باشد و نه می‌ تواند راستی و ناراستی را شناسایی کند. از این روی مسلمانان پیوسته، در بیم و امید، با مویه و لابه در عبادت و طاعت هستند که "الله "، به کمک شریعتمداران، آنها را بسوی سبزه زار مرگ براند.

مسلمانان با ایمان، میزانی برای سنجش راستی و درستی ندارند، معیار سنجش آنها، دانستن حلال و حرام است، شیوه-ی شناختن حلال و حرام را هم تنها شریعتمداران می‌ دانند. شک ورزی و گستاخی، هر اندازه هم که اندک باشد، برای مسلمانان گناهی است بس بزرگ که کمترین مجازاتش سوختن در آتش جهنم است.
مسلمان ابله نیست ولی او در منجلاب دروغ پروده شده است، خالقش دروغ، خلقتش دروغ، انگیزه-هایش دروغ، آرمانش دروغ و براین گذار افکار و کردار و رفتارش به دروغ آلوده هستند. این است که ایرانیان مسلمان با هویت خود بیگانه شده-اند، آنها شریعت اسلام را، به جای فرهنگ ایران، هویت خود پنداشته-اند، در این دام به بردگی-ی شریعتمداران درآمده-اند، از کژپنداری میهن خود را به ایران ستیزان سپرده-اند.

به درستی برای پایدار ساختن مرزهای هر کشوری نیاز به مردمی است، که آنها با آن سرزمین پیوند دارند. مردمی که خود آفریننده-ی فرهنگ و سامان آن کشور هستند. مرمی که از هویت خود در مرزهای آن سرزمین سرفرازند. این سرفرازی به کشورآرایی و به سرگذشت‌ تاریخی و به فرهنگ و پیدایش مرزهای آن سرزمین بستگی دارد.
از این روی نامردمانی، که سرزمین‌های دیگران را به ستم ربوده-اند، نیاز به سرگذشت‌های دروغ دارند تا دزدی و نامردمی‌های خود را پنهان کنند. بسان پسماندگان بیابانگرد که مردم ایران را و بسیار مردمانی دیگر را با شمشیر جهاد سرکوب و خانمان آنها را ویران کرده-اند.

نامردمانی بی خرد با خشمی جانگداز سرزمین مردمانی را به ستم دزدیده-اند که فرهنگ آنها روشنگر راه پیشرفت آزدگان جهان بوده است.
راهزنان جهادگر، که بر کشور ایران حاکم شده-اند، بیشتر از هر ستمکاری نیاز به دروغ دارند. زیرا نه احکام جهادگران، نه دین آنها، نه تاریخ، نه زبان و نه فرهنگ آنها با جهان بینی-ی ایرانیان همخوانی دارد. زمانی مهاجمین بی فرهنگ می‌ توانند بر مردم با فرهنگ ایران حکمرانی کنند که فرهنگ، تاریخ، زبان و دین ایرانیان را زشت و مردم را با هویت خودشان بیگانه سازند.

والیان اسلام، که 1400 سال بر مردم ایران ستم می‌ رانند، آن چنان هویت ایرانی را از او گرفته-اند، که ایرانی نه تنها با کشتار کنندگان نیاکان خود همیاری و همکاری می‌ کند بلکه او از این بردگی و خواری ننگ ندارد.
بیشتر ایرانیان تا آن اندازه در منجلاب دروغ فرو رفته-اند که به بافته-های دروغ می‌ بالد، بافته-هایی که فرهنگ شکوهمند ایرانیان را به زشتی و پلیدی آلوده می‌ کنند. برخی از آنها، بدون کمترین شرمی، دروغ‌های شاخداری را به نام عرفان ایرانی حتا به نام فرهنگ ایران به نمایش می‌ گذارند.
پیش از آن، که از ژرفای نابخردی در کردار این میهن ستیزان، سخن به گویم، اندکی به چهره-ی پیشتازان عرفان ساز، که در ایران پدیدار شده-اند، اشاره می‌ کنم.
بیشتر سخنانی، که به نام عرفان برجای مانده-اند، در سدِهای ششم و هفتم هجری یا دیرتر نوشته شده-اند. این نویسندگان با شگفتی از کسانی نامبرده-اند که در سدِهای سوم تا پنجم هجری زیست داشته-اند. یعنی سرگذشت یا گزارشی که کم و بیش 200 سال دیرتر از پیدایش و درگذشت یا کشتار آن عارفان، بافته شده است.
دلباختگان عرفان ساز به آنگونه، از کرامات و معجرات و شگفتی‌-های عارفان نخستین، سخن رانده-اند، که می توان برداشت کرد، این دلباختگان، شعبده بازان یا جادوگران شارلاتان را عارف پنداشته-اند. زیرا شگفتی-هایی که از این عارفان گزارش شده-اند، بیشتر به هذیان مانند و با راستی و به ویژه با فرهنگ و بینش ایرانی پیوندی ندارند.
عرفانی که، پیشتازان آن فریدالدین عطار نیشابوری و جلال الدین محمد مولوی بلخی بوده-اند، در سدِهای ششم و هفتم هجری نگاشته شده است. با وجودی، که این عرفان هم به زهر اسلامی آلوده است، می‌ توان، در سروده-های این اندیشمندان، رَدِ پایی از فرهنگ ایران را پیدا کرد.
از برآیند این ردیابی، در پیوند با نشانه-هایی که در بُنداده-ها بر جای مانده-اند و شکافتن هسته-ی واژه-ها، می‌ توان به بینش ایرانیان در هزاره-های دور پی برد. سروده-های این سخنوران، بدون ردیابی و پژوهش در ریشه-های این عرفان، تنها ارزش پند و اندرزهای آرام-بخش دارند.
گوهرهایی که از فرهنگ ایران، ناشناخته و ناخواسته، در سروده-های عرفانی آمیخته شده-اند، به تنهایی ارزش-های فرهنگ ایران را نمایان نمی‌ کنند و به ویژه آنها مداوا کننده-ی دردهای هزار ساله-ی ایرانیان نیستند.
نگرش "منطق الطیر" عطار را، حافظ ، با این سروده ارزیابی کرده است:
شکوه آصفی و اسب باد و منطق طیر
به باد رفت و از او خواجه هیچ طرف نبست

نمونه-هایی را، که بسیار پیشرفته تر از عارفان کُهن ایران هستند، می‌ توان در همین دوران دید و نگرش آنها را ارزیابی کرد. این عارفان مرتاضان یا خداگونه-هایی هستند که آنها را، با پشتیبانی-ی رسانه-های اروپا و آمریکا، از هند به کشورهای آزاد وارد می‌ کنند. این کسان، که بیشتر از سوی سازمان-های مغزشویی انگلیس برگزیده شده-اند، می‌ توانند در اندک زمانی مریدان بسیاری را با سخن به سوی خود بکشند و با سود هنگفتی در سماء به پرواز درآیند.
نمونه-ی سرشناس این خدا شده-ها "بگوان هندی" Bhagwan است که همین سی سال پیش آوازه-ی بلند او هزاران مرید را (سرخ جامگان) دیوانه-ی خود کرده بود. مریدان، که بیشتر جوان بودند، برای این "خداوندگان" برده-وار دلار فراهم می‌ کردند. او در کاخ‌های باشکوهی در کالیفرنیا با فرشتگان زمینی شاهانه زندگی می‌ کرد.
مریدان او چندین ساعت زیر آفتاب سوزان می‌ ایستادند که "بگوان" با یکی از ده-ها (Rolls-Royce) خود (گران ترین خودرو جهان) از جلوی آنها بگذرد. یکی از بافته-های او، که مریدان با شگفتی شنیده بودند، این است که: روزی روح «بگوان» از پیکرش بیرون می‌ خزید و در بالای درخت می‌ نشیند، ولی تن او پایین درخت می‌ ماند.
بیشتر مریدان در اروپا برای او به گردآوری-ی پول دست می‌ برده-اند یا آنها در کشتزارهای او، با کار کردن و سکس ورزیدن، روح خود را از پلیدی-ها (یعنی آگاهی و دانش) پالایش می‌ داده-اند. (کار و سکس همگانی دو عبادت از سه عبادات مریدان شمرده می‌ شده است، عبادت سوم آنها نیروی نیندیشیدن است که برای رسیدن به این نیرو باید سال-های سال کار کرد و ریاضت کشید).
بهتر است سرگذشت او را در اینترنت بخوانید. (او از عارفان ما راستکارتر و با هوش‌-تر بوده است)
به هر روی عارفان نخستین ایرانی هم نه بهتر و نه شگفت آور تر از این خداگونه "بگوان" بوده-اند، که سرانجام او، در دادگاه خداباوران، همه-ی گفتار خود را پوچ و دروغ و خود را تبهکار می‌ نامد.
از شگفتی‌-های شعبده بازانی، که من آنها را عرفان سازان نخستین خواندم، داستان‌-های بی شماری بافته-اند. این داستان‌ها به آن اندازه دروغ هستند که انسان به وجود این کسان شک می‌ برد. ولی برخی از آنها مانند «حلاج» به راستی وجود داشته-اند زیرا جان او را، آشگارا، با روش اسلامی گرفته-اند، نامسلمانان و مسلمانان هم از این انسان ستیزی، که رنج آورترین روش جانستانی است، گزارش داده-اند. در زبان فارسی واژه-ای برای این روش، انسان کُشی، وجود ندارد.
جای آن دارد که اندکی به برخی از این دروغ-بافی‌ ها اشاره کنم، به امید آن که میهن پرورانی راستکار اندکی بیندیشند و از گسترش این همه دروغ، به نام فرهنگ ایران، پیشگیری کنند.
شاید چندان شرم آور نباشد که ایران ستیزان مسلمان برای کسانی مانند "ابوالحسن خرقانی" دروغ ببافند و قدرت " الله " را در گزافه گویی-های خود به نمایانند. ولی بسیار شرم آور است؛ ایرانیان، که سرکوب جهادگران " الله " شده-اند، این دروغ ها را به فرهنگ و عرفان ایرانی پیوند بزنند.
نمونه-ای از ‌بافته-های دروغ، که آنها را دوستان نادان یا دشمنان کینه توز به خورد ایرانیان می‌ دهند، سخنانی هستند که با نیوشیدن آنها ایرانیان بیشتر با فرهنگ خودشان بیگانه می‌ شوند.

-[ درباره ملاقات شيخ ابوالحسن خرقانی، عارف، با «پورسینا»، اندیشمند و پزشک مشهور، داستان-هایی در کتاب-ها آورده اند.
«شيخ فريد الدين عطار نيشابوری» درباره ملاقات شيخ ابوالحسن خرقانی و شيخ الرئيس بوعلی سينا چنين نوشته است:

«نقل است که بوعلي سينا به آوازه شيخ عزم خرقان کرد چون به وثاق شيخ آمد شيخ به هيزم رفته بود.
پرسيد که شيخ کجاست؟
زنش گفت: آن زنديق کذاب را چه کنی؟
همچنين بسيار جفا گفت، شيخ را که زنش منکر او بودی حالش چه بودی! بوعلی عزم صحرا کرد تا شيخ را بيند، شيخ را ديد که همی آمد و خرواری درمنه بر شيری نهاده، بوعلی از دست برفت،
گفت: شيخا اين چه حالتست؟
گفت: آری تا ما بار چنان "ماده" گرگی نکشيم "يعنی زن" شيری بار ما نکشد. پس بوثاق باز آمد.
بوعلی بنشست و سخن آغاز کرد و بسی گفت. شيخ پاره ای گل در آب کرده بود تا ديواری عمارت کند، دلش بگرفت برخاست و گفت: مرا معذور دار که اين ديوار را عمارت مي بايد کرد و بر سر ديوار شد ناگاه تبر از دستش بيفتاد، بوعلی برخاست تا آن تبر بدستش باز دهد پيش از آنکه بوعلی آنجا رسيد آن تبر برخاست و بدست شيخ باز شد.
بوعلی يکبارگی اينجا از دست برفت و تصديقی عظيم بدين حديثش پديد آمد تا بعد از آن طريقت به فلسفه کشيد.
]-
این دروغ و دروغ‌های فراوانی دیگر در اين پیوند [+] یافت می‌ شوند (که ارزش خواندن ندارند)

نگرش فرید الدین عطار [*] در سروده-هایش بسیار روشن است، او اندیشمندی بسیار تیزهوش، باریک بین و زیرک بوده است. در سروده-های او، گوهرهای پُر ارزشی نهاده شده-اند، گمان نمی‌ رود، کسی با پهنه-ی دیدگاه عطار، به یاوه گویی پرداخته باشد.
مگر پورسینا رادیو داشته که آوازه-ی شیخ را بشنود، چرا او در کتاب های خودش نامی از این عارف نبرده است؟
اگر پورسینا تا این اندازه نادان می بود، که به سوی این چرندیات کشیده شود، بی گمان او برای مداوای بیماران دعا می‌ نوشت نه دارو می‌ ساخت.
کافرهای فرنگ بوده-اند که به ارزش کتاب های پورسینا پی برده و دانش او را ستوده-اند. مسلمانان که هنوز هم کتاب های او را نخوانده-اند، چون گفتار او کفرآمیزند و مسلمانان نه تاب شنیدن آنها را و نه هوش شناختن آنها را دارند.
فلسفه؛ سامان پندارهای برآمده از اندیشه-ی خردمندان است نه ایمان آوردن به عقیده-ی فـُرمایگان.
اگر از این داستان، که دستکم 200 سال دیرتر از خرقانی بافته شده است، بپذیریم، که پورسینا پس از دیدن خرقانی به فلسفه کشیده شده است، پس باید بپرسیم؛ چرا خود خرقانی، یا یک تن از این عارفان، فیلسوف نشده است؟! اگر بتوان پرواز، روح شعبده بازان، را به سماء و عقیده-های بی پایه-ی ایدآلیست-ها را فلسفه نامید، نام سرزمین هند با چندین میلیون خداگونه فیلسوفستان می‌ بود.
ابوالحسن خرقانی کسی که، با سخن پردازی، از او روح " الله " ساخته-اند، به دروغ پورسینا و سلطان محمود را به زیارتش آورده-اند، کسی که او نتوانسته است زن خودش را رام کند، چگونه می‌ تواند شیری را خر کند. خر را آدم-ها برای بارکشی پرورده-اند، خر به زورِ تَرکه به ناتوانی-ی خود ایمان آورده است، این است که آدم-ها از توانایی-ی او سود می‌ برند.
شیر از جانوران آزاده است. مردمان، که خود در زنجیر ایمان گرفتارند، این جانوران را وحشی می‌ نامند. شیر هرگز، مانند مسلمانان، به بندگی ایمان نمی‌ آورد (رام نمی‌ شود). شیر از هیچ رسولی و از هیچ حکمی، به جز خواسته و شناخت خودش، پیروی نمی‌ کند، شیر آزاده-ای است، که ننگ ولایت فقیه را نمی‌ پذیرد.
پیروان مذهب-ها، که از بنده بودن خود شرم دارند، به آزاده بودن جانوران رشک می‌ برند، آنها نمی‌ توانند خرد خود را، از بندهای ایمان، رها سازند؛ از این روی آرزو دارند که شیر هم مانند آنها بردگی را بپذیرد تا مانند خر دُرمونه-ی آنها را بکشد.

فرهنگ ایرانیان فرهنگ آزادگی است، بینشی است که در آن هر کس آزاد، از پدیده-های هستی، زاییده شده است. خرد و دانش او گام به گام، روز به روز، سال به سال ورزیده تر و گسترده تر می‌ شود. او نادان و ناتوان و مخلوق " الله " جبار و مکار نیست.
هنوز در بُن نهاد ایرانی، که در سرزمین خودش زندانی شده، سرشت آزادگی خاکستر نشده است.

بشنوید از مردو:
گر چـه در بنـدِ خـران ایران بُــوَد
بندگی کی در خور شیران بُــوَد

از این گذشته اگر شیخی، بدین هیاهو، آوازه-ای داشته باشد، بی گمان مریدان بسیاری هم دارد که بار او را بکشند و دیوار او را بسازند، چنین شیخی نیازی ندارد که شیری را برای بارکشی خر کند. با این وجود گمان نمی‌ برم که حتا عارف پرستان هم تا این اندازه کوتاه خرد باشند که این گونه دروغ ها را باور کنند.
پرسش این است پس چرا این دروغ-ها را بدین گستردگی پخش می‌ کنند؟
پاسخ این است: تا دروغ‌های اسلامی راست جلوه کنند، هر چند که گذشته و فرهنگ ایران را زشت تر و پست تر رنگ کنند، زشتی ها و پسماندگی های اسلام کم رنگ‌تر جلوه می‌ کنند.

مردمانی، که در بردگی پروده شده-اند، در بندهای ایمان گرفتارند، آنها ناخودآگاه گمان می برند و می پذیرند که اسلام پیشرفته تر از فرهنگ ایران بوده است و ننگ ولایت فقیه را بر خود آسان می‌ گیرند.

سخن به درازا کشید و از پرداختن به دروغ‌های عرفانی دور ماندم، در آینده-ی نزدیک به آنها می‌ پردازم.

*****
پـانويس
[*] - از چند بند زیر به آسانی می‌ توان سوی نگرش عطار را شناخت:

ما ره ز قبله سوی خرابات می‌ کنیم
وَندر قمارخانه مناجات می ‌کنیم
دُردی کشیم، تا که نباشیم مرد دین
با اهل دین به کفر مباهات می‌ کنیم
طاماتیان ز دُردی ما، توبه می ‌کنند
ما بی ‌نفاق، توبه ز طامات می ‌کنیم

***
مسلمانان من آن گبرم که دین را خوار می‌ دارم
مسلمانم همی خوانند و من زنار می ‌دارم
طریق صوفیان ورزم، ولیکن از صفا دورم
صفا کی باشدم، چون من، سر خمار می ‌دارم
ببستم خانقه را در، در میخانه بگشودم
ز می من فخر می‌ گیرم، ز مسجد عار می ‌دارم


مـردو آنـاهیــد
ارديبهشت، سـال شيـران زنجيـر گسيختــه

*****
بندگان ایمان، ره به آزادی نخواهند بُرد [+]
*****
زهر آمیخته با می نه دوای دل-هاست [+]

دریافت بازتاب از دیدگاه خوانندگان[+]

Labels: , , ,

Tuesday, April 06, 2010


زهر آمیخته با می نه دوای دل-هاست


مـردو آنـاهيـد



خشونت، در اسلام، ابزاری برای گستردن ترس است. در ترس، مردم ستم پذیر می‌ شوند نه ستم ستیز. در حاکمیت ترس اندیشه-های تازه، در سینه-ی آزادگان، می‌ خشکند. Imam ALI والیان اسلام می‌ دانند: اسلام تنها با خشونت زنده است، در آزادی اسلام نابود خواهد شد.
عرفان زمانی شیرین و نوشین است که ارزش‌های فرهنگ ایران را بازگو کند. عرفانی، که از کردار و گفتار محمد، عـُمر و علی رنگ گرفته باشد، دروغی است که، در پوسته-ی مهر، دیدگاه مردم را تاریک می‌ سازد. آموزه-ای، که "اخلاص عمل" را، از خدعه، در کردار علی پند بدهد، آن آموزش راستی نیست بلکه نادان پروری است.

آرمان بیشتر روشنفکران، برای سامان دادن آینده-ی ایران، از ایدآل های آزمون نشده برخاسته است. بیشتر این ایدآل-ها بسان دانه-ای هستند که آن را نکاشته باشند و بخواهند بوستان آینده-ی این تخم را پیش فروش کنند.
برآینده ایدآل هایی، که هرگز در ایران کاشته نشده-اند، بسان میوه-های بوستان نامبرده هستند که هیچ کس مزه-ی آنها را نچشیده است. از این روی، برای بیداری، به برآیندِ ایدآل هایی برخورد‌ می‌ کنم، که آنها را در زمانی کاشته-اند و کام ما، در این زمان، از زهر آنها تلخ یا از شهد آنها شیرین می‌ شود.
از آن جا، که برخورد به چندین ایدآل در این نوشتار نمی‌ گنجد، تنها به برآیندِ آمیختگی-‌ی شریعت اسلام با عرفان ایران می‌ پردازم. (چنانچه این جستار به نیکی برداشت شود، در جستارهای آینده، ایدآل های دیگری را هم به چالش می‌ برم)
سخن از ستایش یا نکوهش بینش ِاندیشمندان ِعارف نیست بلکه سخن از بازده-ی پیکارِ واژگون ِاین دلاوران است که، از کردار آنها، زشتی-های شریعت اسلام در عرفان ایران وارد شده است.
عرفان ایرانی، بیشتر به کوشش مولوی بلخی درخشیده است، که گاه به گاه، در ذهن شماری از مسلمانان، آنها که از پسماندگی-ی اسلام ناخشنودند، آمیخته می‌ شود. اگرچه مولوی کاربرد شعرش را در زمان خودش مرزبندی کرده است، ولی ، خواه ناخواه، همه-ی مردمان با برآیندِ این پدیده درگیر هستند.
شعر من نان مصر را ماند
شب بر او بگذرد، نتانی خورد
آن زمانش بخور که تازه بود
پیش از آن که بر او نشیند گرد
.....
بیشترین کسان می‌ دانند که زمینه-ی این عرفان را هم عارفانی دیگر مانند حلاج و عطار و سنایی، پیش از مولوی، فراهم کرده-اند. ولی مولوی بیش از دیگران، این دیدگاه را، شکافته و گسترش داده است. البته این جهان بینی، در کمتر زمانی، از خشم والیان اسلام آرام گرفته است.
مولوی هم، مانند بیشتر عارفان دیگر، دلباخته-ی زیبایی و آزادگی-ی انسان، در فرهنگ ایران، بوده است. عارفان نشانه-های این فرهنگ را در داستان‌ها، واژه-ها، بُندادها و آموزه-های پیش از اسلام شناخته و راز درون آنها را شکافته-اند. فرهنگی که در آن انسان، آزاد، زاییده شده و خرد او راهنمای گشودن دشواری-های زندگی است. فرهنگی که از میوه-های خرد انسان تراوش کرده و در بینش ایرانیان اندازه-ی سنجش بوده است. فرهنگی که در ورای "کفر" و در ورای "ایمان" جوشیده است، بینشی که برخی از عارفان آن را در سر پرورانده-اند.
مولوی، با وجود این که او بسیار از چنین بینش یا آرمانی سخن رانده، نخواسته یا نتوانسته است: عرفانی را باز سازد، که درون مایه-ی آن، ورای کفر و دین باشد. اندازه-های سنجش او بیشتر با معیارهای شریعت اسلامی همسان و همسو بوده-اند.
برای نمونه: او پیروان را از آزاد اندیشیدن بازمی‌ دارد و می‌ خواهد که آنها به نادان بودن خود ایمان داشته باشند:
تو چشم شیخ را دیدن میاموز
فلک را راست گردیدن میاموز
تو کل را جمع این اجزا مپندار
تو گل را لطف و خندیدن میاموز
تو در معنی گشا این چشم سر را
چو گوشش حرف برچیدن میاموز
.....
او نه تنها درستی و راستی را با قهرمانان اسلامی، مانند سلیمان، داوود، عیسی، موسی، یعقوب سنجیده است بلکه انسان ستیزی و خشم الله و جهادگران الله را توجیه کرده است. او کمتر ارزش های بینش ایرانیان را، در کردار ستارگانی بسان جمشید، فریدون، ایرج، زال و رستم، درخشان ساخته است. برای نمونه:
معشوقه بسامان شد، تا باد چنین باد
کفرش همه ایمان شد، تا باد چنین باد
ملکی که پریشان شد، از شومی-ی شیطان شد
باز آن سلیمان شد، تا باد چنین باد
.....
ما گدایانیم و الله الغنی
از غنی دان، آنچ بینی با گدای
ما همه تاریکی و الله نور
ز آفتاب آمد شعاع این سرای
در سرا چون سایه آمیز است نور
نور خواهی، زین سرا بر بام آی
دلخوشی گاهی و گاهی تنگ دل
دل نخواهی تنگ، رو زین تنگنای
(اگر اندکی به داستان جمشید در شاهنامه بنگریم خواهیم دید که انسان، در فرهنگ ایران، تا چه اندازه سرفراز است و در دیدگاه اسلامی تا چه اندازه پست)
به هر روی او هرگز نتوانسته است که اندکی از خشم و بی دادگری، در شریعت اسلام، بکاهد ولی ناخواسته آلودگی‌های شریعت اسلام را در فرهنگ عرفانی آمیخته است. با سخنی کوتاه: دلدادگان و عاشقان این مکتب هرگز از جهادگران اسلامی دل نکنده-اند که بتوانند آن را به مهرآفرینان ایرانی بسپارند.
جامه سیه کرد کفر، نور محمد رسید
طبل بقا کوفتند، ملک مخلد رسید
روی زمین سبز شد، جیب درید آسمان
بار دگر مه شکافت، روح مجرد رسید
.....
شدست نور محمد هزار شاخ هزار
گرفته هر دو جهان از کنار تا به کنار
اگر حجاب بدرد محمد از یک شاخ
هزار راهب و قسیس بردرد زُنار (قسیس = کوتاه خرد)
(هزار در هزار = یک میلیون) و ( هزار در یک میلیون = یک میلیارد)
(پس هزار و چهار سد سال، هنوز یک میلیارد مسلمان در جهان نیست چه رسد به یک میلیارد راهبِ محمد پرست)
.....
مولوی در جایی به انسان عشق می‌ ورزد، در جایی توانایی اندیشه-ی انسان را ستایش می کند، در جایی به خودش می‌ نازند که او خدا شده یا به خدا پیوسته است، ولی سر انجام معشوق و معبود او با " الله " همانی پیدا می‌ کند.
آرمان او شاد زیستن در این جهان نیست بلکه شادمانی او از آن است، که روح آسمانی اش از پیکر خاکی اش عوج بگیرد، تا او بتواند به وصال معشوق خود، که بیشتر همان اللهِ غاضب و جبار است، برسد.
زهی لواء و علَم لا اله الا الله
که زد بر اوج قدم لا اله الا الله
چگونه گرد برآورد شاه موسی وار
ز بحر هست و عدم لا اله الا الله
یکی ستم، ز وی، از صد هزار عدل به است
زهی خوشی-ی ستم لا اله الا الله
زهی خوشی که بگویم: که کیست هان بر در
بگوید او که منم لا اله الا الله
.....
درست است که او بسیار از عشق و مهر ورزی سخن رانده است ولی او هیچگاه خشم بی کران " الله " را، که بر دگراندیشان وارد می‌ شود، نکوهش نکرده حتا به توجیه آنها پرداخته است.
مولوی کـُشتار دگراندیشان را با سخنان زیر توجیه می‌ کند: (پنداری که درست بر ضد بینش فردوسی، که می‌ گوید: "مَیازار موری که دانه کش است")
لاجرم کفار را خون شد مباح
همچو وحشی پيش نشاب و رماح (نشاب و رماح = تیر و نیزه)
جفت و فرزندانشان جمله سبيل
زآنک وحشی-اند از عقل جليل
.....
مولوی کوشیده است که عرفان ایران را از زبان قهرمانان اسلامی و با معیارهای شریعت اسلام بازگو کند. شاید او امیدوار بوده است، که اگر اسلام و پیشوایان اسلام را مهربان و انساندوست نشان دهد، مسلمانان هم به پیروی از آنها از خشم و جهاد پرهیز خواهند کرد. (البته او قهر پیشوایان را واژگون تفسیر می‌ کند و به خورد مسلمانان می‌ دهد)
شاید هم گمان می‌ برده است، که با این روش، والیان اسلام از آرایش سیمای شریعت خشنود خواهند شد و دست از انسان ستیزی برمی‌ دارند.
سگ ار چه بی‌فغان و شر نباشد
سگ ما چون سگ دیگر نباشد
شنو از مصطفی، کو گفت دیوم
مسلمان شد دگر کافر نباشد
سگ اصحاب کهف و نفس پاکان
اگر بر در بود بر در نباشد
سگ اصحاب را خوی سگی نیست
گر این سر سگ نمود آن سر نباشد
که موسی را درخت آن شب چو اختر
نمود آذر ولیک آذر نباشد
.....
روشن است که والیان اسلام از پوشش زیبای عرفان، که سیمای خشم را مهربان می‌ نماید، شادمان هستند. زیرا پسماندگی و زشتی‌های اسلام در زیر این پوشش پنهان می‌ مانند. اسلام فروشان تا کنون از آمیختن اسلام با گفتار عرفانی، به مانند رسانه-هایی دروغ پرداز، سود برده-اند. ولی تا کنون از خشم شریعت اسلام کاسته نشده است.

خشونت، در اسلام، ابزاری برای گستردن ترس است. در ترس، مردم ستم پذیر می‌ شوند نه ستم ستیز. در حاکمیت ترس اندیشه-های تازه، در سینه-ی آزادگان، می‌ خشکند. والیان اسلام می‌ دانند: اسلام تنها با خشونت زنده است، در آزادی اسلام نابود خواهد شد.

در دیدگاه مولوی، شمشیر خونریز علی، نرم و زیبا مانند بهار، جلوه گر است:
آمد بهار خرم و رحمت نثار شد
سوسن چو ذوالفقار علی آبدار شد
اصحاب کهف باغ ز خواب اندرآمدند
چون لطف روح بخش خدا یار غار شد
.....
عرفان زمانی شیرین و نوشین است که ارزش‌های فرهنگ ایران را بازگو کند. عرفانی، که از کردار و گفتار محمد، عـُمر و علی رنگ گرفته باشد، دروغی است که، در پوسته-ی مهر، دیدگاه مردم را تاریک می‌ سازد. آموزه-ای، که "اخلاص عمل" را، از خدعه، در کردار علی پند بدهد، آن آموزش راستی نیست بلکه نادان پروری است. اگر کسی در تسلیم، راضی و خشنود باشد، او دیگر خودش نیست، چه تفاوت دارد که او سنگ باشد یا گوهر؟

خنک آن کس که چو ما شد، همه تسلیم و رضا شد
گرو عشق و جنون شد، گهر بحر صفا شد
.....
ایمان یا خشونت، که قهرمانان اسلام به کردار در جهاد و غزوات نشان داده-اند، روشن کننده-ی ماهیت اسلام هستند. پس نیازی نیست که داستان-های پیشینیان را به نام علی و عـُمر و موسی و سلیمان بازگو کرد. زیرا، با اسطوره-های نیکوکاران کافر، نه از ایمان علی کاسته و نه بر دانش او افزوده می‌ شود.

کردار علی از ایمانش به " الله " برخاسته، او هیچ دانشی به جز جهاد با دگراندیشان نداشته است.
آیا جای دریغ و درد نیست که ایرانیان، دلاورانِ فرهنگ خود را، به فراموشی بسپارند و داستان-ها و آموزه-های خود را به نام جهادگران بی فرهنگ بازنویسی کنند؟
آیا تا کنون کسی، جهان بینی-ی فرهنگ ایران را، از زبان "انبیا" شنیده است؟

آتش افکند در جهان جمشید
از پس چار پرده چون خورشید
یک عروسیست بر فلک که مپرس
ور بپرسی، بپرس از ناهید
زین عروسی خبر نداشت کسی
آمدند انبیا به رسم نوید
.....
از راستکاری به دور است، کـُشتار دگراندیشان را، که " الله " در قرآن به مسلمانان امر کرده است، با بافتن داستان و سخنان نرم، به نام عدل الهی، به خورد مردم بدهند. اگر انسان، مخلوقی نادان است و او هیچگاه به حکمت و راز خالق خود پی نخواهد برد، پس چه نیازی است که این برده-ی نابخرد را با هیاهوی دروغ سرگردان کرد؟
اگر انسان، با خرد و آزاد است، پس نیازی نیست که او را، با عشق به هیچ و پوچ، خام کرد که با پای خود گوسپندوار به سوی کشتارگاه " الله " بخرامد؟

به هر روی، بازده-ی ایدآلی را، که مولوی و برخی دیگر دنبال کرده-اند، می‌ توان چنین برآورد کرد:
1 ) در این راه، عرفان ایرانی به زشتی‌های احکام اسلامی آلوده شده و شناسایی-ی بینش عرفانی، در این زمان، ناممکن شده است.
2 ) با آمیختن مهر در غضب الاهی، از خشنوت شریعت اسلام کاسته نشده، ولی بیزاری-ی مردم از انسان ستیزی در اسلام کاسته شده است.
3 ) جهان عشق، در پندار عاشقان، به زیبایی و جهان هستی، در چشم آنها، به زشتی نگاشته می‌ شوند. در این پندار ذوالفقار علی را ارجمند و هاروت و ماروت (خرداد و اَمرداد) را خوار می‌ شمارند.
4 ) نگارندگان این عرفان، دیوارهای زندان ایمان را با نور عشق رنگ آمیزی نموده-اند: از خود بی‌خود شدن را، در تنگنای شریعت، به معراج روح تفسیر کرده-اند. در راه گریز از رنج و زندگی به کرامت-ها رسیده-اند. رنج بردگی را رهایی عقل از نفس و خوش زیستن را غفلت نام نهاده-اند. هر تلخی را، در پندار، شیرین و واژگون نگاشته-اند.
5 ) عارفان چشم کسانی را، که ایمان آنها سُست شده است، با نمایش پرده-های عرفانی، از دیدن و شناختن ستمکاری در ماهیت اسلام برگردانده-اند.
به هر روی تا کنون، از آمیختن زهر اسلام به عرفان ایران، مهرورزی و رزم پرهیزی جایگزین خشم و جهاد نشده است و پس از این هم نخواهد شد. زیان، این عرفان هپروتی و ملکوتی، که بر مردم ایران وارد آمده است، کمتر از اسلام ناب محمدی نبوده است. زیرا این آمیختگی، به پیمانه-ای ماند، که بخشی از آن با پیشآب شتر و بخشی دیگر با شیر گاو پُر شده است.
این عرفان به غده-ای مانند است، که در بینش خوشباوران جای دارد و دوستی با آن: مهربانی با انسان ستیزان و دشمنی با آن: ستم بر فرهنگ ایران خواهد بود.

فرمانروایان جهان برآنند، ویژگی‌ های ویروس اسلام را ندیده بگیرند، با سخنان مولوی-وار، اسلام پوشیده با دروغ را بر مسلمانان وارد کنند و جهانیان را با آن بفریبند. آنها به خشونتی، که خاموش و سوزنده در ایمان هر مسلمان نهفته است، پی نبرده-اند و جهادگران با ایمان را: مسلمانان تندرو، تروُریست، اسلامیست، بن لادنی و طالبانی نامگذاری کرده-اند.

بردگان، به جهان هستی، از روزنه-ی ایمان می‌ نگرند. خود مولوی هم، در میان یک مشت زاهد و شیخ و مفتی، "انسان" ایدآلی را آرزو می‌ کرده است. او، در شریعت اسلام، احکام دیوخویان و دَدمنشان را نمی‌ دیده و زشتی-ی کردار آنها را از سرشت انسان می‌ پنداشته است. زیرا که او، بدون چراغ هم، می‌ توانست "انسان را در انجمن کافران ببیند.
" در کعبه ز اسرار حقیقت خبری نیست
این زمزمه در خانه-ی خمّار بلند است " (صائب تبریزی)

ولی او ایمان را نور و آزاداندیشی را دود می‌‌ پنداشته است. او با همه-ی بینایی و دانایی، جهان هستی را، در نور ایمان به مردم نشان داده است. یعنی او زندان تنگ ایمان را روشن و جهان بی کران اندیشه را تاریک نامیده؛ ولی انسان را از جویندگی در تاریکی-ی اندیشه حتا در روشنی-ی ایمان بازداشته است.


مردو آناهید
فروردين، سـال رنگيـن کمـان

دریافت بازتاب از دیدگاه خوانندگان:[+]

Labels: ,

Sunday, March 07, 2010


کوزه-هایی که دروغ تراوش می‌کنند


مـردو آنـاهيـد



آخوند، یک پیشه ور است که کالای اسلام می‌ فروشد، او از هستی و فروش این کالا زندگی می‌ کند. پشم و رنگ و تار و پود این کالا از دروغ ساختار دارند، پس افکار، گفتار و کردار یک آخوند تنها در کارخانه-ی دروغ سازی-ی اسلام و برای فروش این کالاست.
(اسلامفروش = آخوند است و به عمامه بستگی ندارد).

اگر دستکم کسانی، که حکومت اسلامی را نمی پذیرند، دروغ-های آخوندها را ستایش نمی کردند؛ مردم ایران اندکی به آزادی نزدیک می‌ شدند. ولی از شوربختی همین روشنفکران، پیشاپیش و تازه به تازه، گفتار آخوندها را در زربرگ می پیچند و آنها را به نام "راستی و درستی" نشان می گذارند.
پژوهش در زاویه-ی دیدگاه یک آخوند چندان دشوار نیست؛ اگر ما نخست زمینه-ی نگرش او را شناسایی کنیم.
یک آخوند، به جهان هستی، بر زمینه-ی خلقت، به اراده-ی الله، می نگرد. در این دیدگاه انسان بنده و محکوم به اطاعت از اوامر الله است. در پهنای زاویه-ی این دیدگاه، به جز بردگی-ی انسان و پندارهای آمیخته به دروغ، چیز دیگری دیده نمی شود.
یک آخوند یا، پذیرفته است که او، مخلوقی نابخرد است و نیاز به اوامر الهی دارد؛ یا به دروغ آن را به این گونه بازگو می‌کند. همه-ی شاخه و برگ‌ها، کتاب‌ها و گفتارهای اسلامی، از همین دیدگاه برداشت شده-اند.
از اسطوره-ی آدم و حوا، جن و روح، انبیا و احکام اسلامی تا داستان‌هایی که برای علی، حسین و رضا بافته-اند. حتا
داستان فرزند امامی که، هیچ یک از زنانش آبستن نشدند، پس از مرگش برای او فرزندی خلق کرده و سپس غیب کرده-اند. همه و همه-ی این تصورات را، از حکایت‌های پیشین مردم دزدیده-اند و، بر زمینه-ی نگرش خلقت در اسلام، برای سوختن خرد انسان بازگو کرده-اند.

این داستان-ها، که پندارهای پیشینیان و بافته-های دروغ اسلام سازان هستند، تار و پود عقل، علم، حکمت، معرفت، منطق و فلسفه-ی یک آخوند را می‌ سازند. مهم این نیست که خود یک آخوند تا چه اندازه در مرداب دروغ فرو رفته است بلکه مهم این است که پیشه-ی او عقلی کردن و فروختن این دروغ‌ها و بافتن و ساختن دروغ‌های تازه-ای است.
اسلامفروشی که، بدون فریبکاری، در پیرامون عقیده-ی اسلامی، حتا یک سخن راست بگوید، با همین سخن، بخش‌های پیوسته به دروغ، که هستی-ی او را ساختار شده-اند، از هم می‌ پاشند. این مانند بندی است که سدها مداد را به هم پیوسته داشته است. اگر گره آن بند باز شود انبوه مدادها به هم می‌ ریزند.
برخی ادعا دارند، که می تواند (در برخورد به اسلام) اسلامفروشی راستکار یا راستگو وجود داشته باشد، این کسان خود، از دیدگاه آخوندی به جهان هستی می‌ نگرند، آنها نمی توانند دروغ را شناسایی کنند.
برای نمونه:
« الله » در قرآنش، "روح" را رازی نا گشودنی می‌ خواند، به " رسول الله " امر می‌ کند: از تو در مورد "روح" می‌ پرسند. این رازی است که « الله » بر آن آگاه است، کسانی که در جستجوی این راز بکوشند گمراه خواهند شد.
با این وجود آخوندها خود را "روحانی" نامیده-اند در جایی که محمد خودش را جسمانی می دانسته است. یا این که محمد هر پدیده-ای را " آیت الله " (نشانه-ی الله) می‌ داند، چرا آخوندی می ‌پذیرد او را " آیت-الله " بنامند.
یعنی آخوندها حتا نام و ویژگی‌هایی خود را هم، از چشمه-ی دروغ دزدیده، به دروغ به خود بسته-اند.

آیت-الله بودن یا آیت-الله شدن نشان برتری نیست. زیرا ویروس ایدز، میکرب وبا، ویروس آنفولانزا، پشه-ی مالاریا، سرطان روده، کرم کدو همه آیات الله و همه عظما هستند. البته برای بشریت، ویروس ایدز خیلی کمتر از یک آیت الله زیان بخش است.

به هر روی آخوند، یک پیشه ور است که کالای اسلام می‌ فروشد، او از هستی و فروش این کالا زندگی می‌ کند. پشم و رنگ و تار و پود این کالا از دروغ ساختار دارند، پس افکار، گفتار و کردار یک آخوند تنها در کارخانه-ی دروغ سازی-ی اسلام و برای فروش این کالاست. (اسلامفروش = آخوند است و به عمامه بستگی ندارد).
برخی شاخ‌های آشگار دروغ‌های خود را در واژه-ی "راستین" پنهان می‌کنند. این کسان برآنند که شک ورزان را بفریبند تا آنها هر آگاهی را، که در پیرامون اسلام می‌ شناسند، که خود می‌ بینند و می‌ دانند، دروغ بشمارند و تنها دروغ‌های اسلامفروشان را به نام "راستین" بپذیرند. خیانتی که این اسلامفروشان به فرهنگ ایران کرده و می‌کنند بیشمار است. حتا آنها درون مایه-ی واژه-ی "راستین" را هم به دروغ آلوده کرده-اند.
سخن از شناخت ساختار زمینه-ای است، که نگرش آخوند، تنها، در آن زمینه می‌ گردد. شناسایی این زمینه از نیازهای فرهنگی است که برای جامعه-ی ما بسیار پُر ارزش است. زیرا نگرش مردم ایران آن چنان به زهر دروغ آلوده شده است که آنها توان شناسایی راستی را ندارند. ولی آزادی و حقوق بشر تنها در بینش راست‌منشان در خور شناسایی است.
برای روشن شدن زمینه-ی دروغ در دیدگاه اسلامفروشان، گفتارهای دو آخوند را، که سخت نگران اسلام عزیز و انسان ستیز هستند، بررسی می‌کنیم. هر دو آخوند، با دروغ‌‌های بافته شده-ی خود، مردم را برای پشتیبانی و نجات اسلام می‌ فریبند. هر دوی آنها شورش 57 و اسلام را سر آغاز آزادی و پیشرفت مردم ایران می‌ شمارند.

1 - بررسی-ی گفتار خامنه-ای در کوی دانشگاه:
سخنان خامنه-ای با دانشجویان آن چنان است که گویی او کودکان ناآرامی را می‌ ترساند.
چکیده-ی گفتار او را می توان بدین گونه بازگو کرد: "شما دانشجویان مسلمان و در نتیجه خوب و پشتیبان حکومت اسلامی هستید. کوشش کنید که از درستان بازنمانید و بتوانید بیشتر از اسلام عزیز پشتیبانی کنید تا جهانیان بدانند که شما بچه-های با ایمانی هستید و اسلام دانش پرور است. در مورد این که برخی بسیجی-ها، که نافرمانی کرده-اند و شما را کتک زده-اند، من خودم همشان را تنبیه می‌ کنم.
البته در زندان [اردوگاه مرگ] کهریزک هم خلاف کاری شده است و چندتایی هم جان باخته-اند. ولی شما هیچ اندیشه-ای نکنید زیرا من گفتم که جداگانه به این جریانات رسیدگی بشود. اگر هم کسی خلافی کرده باشد گفتم که مجازاتش کنند.
"همه مراقبت کنند در اين « مسائل سياسی کوچک و حقير »، کار علمی دانشگاه-ها و کلاس-ها و مراکز تحقيقاتی دچار آسيب نشود و هدف آشکار و مشخص دشمن برای اينکه حداقل مدتی دانشگاه-ها را به تعطيلی و تشنج و اختلال بکشاند محقق نگردد".
به زبان آدمی یعنی: اگر شما برای افشای جنایات حکومت کاری بکنید می گویم که دانشگاها را ببندند.
البته این آخوند کوته-بین، جلوی همان دانشجویان بی شرمانه، از جنایات پلیس و بسیحی-ها، برای سرکوب آزادیخواهان، ستایش می‌ کند.
به دانشجویان وعده می‌ دهد که در آینده به جنایات گماشتگانش، که شاید خلافکاری کرده باشند، رسیدگی خواهد شد. ولی اکنون باید آبروی اسلام، که خدشه برداشته است، بهبود پذیرد و نخست به کردار کسانی رسیدگی کرد که این مردم را به خیابان‌ها کشانده-اند.
به زبان آدمی، یعنی: نخست هر آوایی را، که ورای خواسته-ی ما بلند شده است، باید در گلوی فریادکننده خفه کنیم که دیگر کسی، از ترس مجازات‌های ما، دهان باز نکند.
از آن جا که پول-هایی، که به نام مجتبی خامنه-ای، از بند بانک‌های انگلیس آزاد شده-اند. اینک این آخوند به شرکت و جاسوسی-ی هماندیشان و همیاران انگلیسی خود، در این جنبش، شک می‌ ورزد.
هیچ کس نمی داند که شماری بی گناه بازداشت و شکنجه می شوند تا به زور، پول-های دزدانی را، از چنگ دزدانی دیگر، آزاد کنند.
برای این که یک کس از، گماشتگان، حکومت اسلامی، از سوی پلیس فرانسه بازداشت شده است. حکومت اسلامی، برای آزادی ساختن این گماشته، شماری را به جرم جاسوسی-ی فرانسه به زندان می‌ اندازد و زندگانی انسان‌هایی را تباه می‌سازد تا گماشته-ی خود را آزاد کند.
البته این درست مانند مجازاتی است که در اسلام حتا برای قتل امر شده است. آخوند بهتر می داند که چگونه از این اوامر الهی سود ببرد. آخوندها همه-ی کشورها را مانند " طایفه و قبیله" می پندارند. زیرا میدان فکر یک فقیه فراتر از این نمی ‌ رود.

سوره‌-ی البقره، آيه‌-ی 178:
ای کسانی که ايمان آورده ايد، برای شما مجازات قتل چنين نوشته شده است: آزاد را به جای آزاد، برده را به جای
برده، زن را به جای زن (بُکشید)، و چنانچه برادر مقتول از مجازات قاتل در گذرد، او را مورد احسان قرار دهيد (به او پول بپردازيد)، و اين تخفيف رحمتی است برای سروران شما و هر کس از اين موازين تجاوز کند برای او عذابی هولناک خواهد بود.

1 - حکایت:
امیری عابد در بلاد خامنه حاکم شده بود. روزی بر خری چموش نشسته، خراج هزارساله را در خورجین نهاده، به قصد پرداخت باج، به دیار اجدادش در راه بود. بر نوار رونکی-ی [*] آن کوسه خر نوشته بود:
در خریت برابریم؛
مطیع امر رهبریم.
لگامدارش که غلامی کودن، از نژاد خشمآوران، بود.
از او پرسید: یا امیرالمومنین، خریت که از پیشانی خودت هم خوانده می‌ شود، پس بر رونکی-ی این خر چرا بنویسی؟
امیر گفت: ای غازی نژاد، رهزنان از پس من آیند، پیشانی-ی مرا نخوانند.

هر که بر کوسه-ای سوار نشست
او بلند است و پیروانند پست
او که از رهزنان بلندی یافت
بـُد نژادی لگامدارش هست

لگامدار، بر رکاب امیر بوسه زد، او را سجده برد و پرسید: مولای من، آیا آبروی تو از "سواری" بر این مرکب است یا آبروی این مرکب از "سواری دادن" به تو ست؟
امیر گفت:
پدیده-ی "آبرو" در عقل غلامی کودن نگنجد؛ " آبرو" از درون این خورجین برآید نه از ترکیب دو "بی آبرو".
[*] رونکی (رانکی): بندی است که، از زیر دم و بالای ران خر می گذرد، دو پهلوی پالان را به هم پیوسته می دارد.

2 – بررسی-ی گفتار آیت الله منتظری در پاسخ باورمندانش:
منتظری هم مانند خامنه-ای نگران خدشه دار شدن، نظام حکومت اسلامى، در بين توده ها و در سطح جهانى است. بیشتر ترس او از آن است که مبادا این حکومت سرنگون بشود.
او با همه-ی سادگی که از خود نشان داده است به دروغ می‌ گوید:
"دين اسلام، دين كامل الهى است و در آن آزادى عقيده و بيان چنان روشن و واضح است كه قرآن كريم در مورد اصل پذيرش دين مى فرمايد: ( لا اكراه فى الدين ) يعنى زور و اجبارى در پذيرش دين نيست; و بايد پذيرفتن اصول دين با استدلال و برهان باشد".
او، برای دروغگویی، نیمی از آیه را می‌ گوید و نیم دیگر را پنهان می‌ دارد. همین نیم آیه را هم به دروغ ترجمه می‌کند. زیرا در ( لا اكراه فى الدين ) سخن از پذیرفتن "اصول دین" با استدلال و برهان نیآمده است.
او به دروغ ادعا دارد که: "الا اکراهَ فی الدّین" به مفهومی که هر کس آزاد است اسلام را بپذیرد یا رد کند. ولی
در سوره البقره، این آیه 256 چنین می‌ گوید:
"در دين اكراهی نيست‏؛ زیرا كه راه از بيراهه به روشنى آشكار شده است‏".

به درستی از آیات دیگر، در قرآن، آشگار می ‌شود که هر مسلمان باید، یعنی مجبور است، اسلام را به آنگونه که امر شده است بپذیرد و "در ایمان او نباید هیچ اکراهی وجود داشته باشد". اگر در ایمان کسی اکراهی باشد او کافر است و مجازات می‌شود
.
سوره 4، النساء،آیه 14:
و آن كس كه از اوامر « الله » و رسولش سرپیچی کند و از احکام او بگذرد، او را در آتشى جاودانه وارد مى‏كند؛ و براى او مجازات خواركننده-‏اى است‏.
آیه 84: پس بـُکش در راه « الله »، و مومنان را بر این تشویق کن، تو پاسخگوی نیستی! باشد که « الله » از قدرت كافران جلوگيرى كند، « الله » قدرتش بيشتر و مجازاتش دردناكتر است‏.

سوره 5، المائده،آیه 115:
« الله »، گفت: اگر بر آنچه که برشما فرود آورده-ام کافر شوید، شما را آن چنان عذاب دهم که احدى از جهانيان را چنان عذاب نكرده باشم‏.
هیچ اکراهی در دین نیست چون، از دیدگاه رسول الله، همه چیز در قرآن روشن بیان شده است.

نمونه-ای از این گونه دروغ‌ها:
خمینی چند سال پس از آن که زورمند شد. می‌ خواست همه-ی دگر اندیشان، حتا کسانی که در شورش 57 او را پشتیبانی کرده-اند، کشتار کند. از این روی او با خشم فراوان، با این مفهوم، می گوید: ملت انقلاب کرد و آنرا به ما سپرد، ما سستی کردیم، ما ضد انقلاب را آزاد گذاشتیم، ما به اُمت اسلام خیانت کردیم من از این ملت معذرت می‌خواهم.
سپس چنین می‌ گوید: "که امامان و پیامبران همه کشتار می‌ کرده-اند و از این که او در کشتار کوتاهی کرده است از اُمت مسلمان معذرت خواهی می کند".
هزاران بیگناه در پی آیند این "اعتراف به خیانت" و "معذرت خواهی" کشتار می‌شوند.
در جایی که خمینی در این اعتراف امر به کشتن دگراندیشان می‌ کند و به کردار بسیاری کشته می‌ شوند.
آیا ناجوانمردانه نیست؟ که کسی بگوید: خمینی به خیانت خود اعتراف کرد و از مردم معذرت خواست.

نمونه-ای دیگر:
در نخستین ماه-ها پس از" شورش 57" که کسانی از سرکوب شدگان هنوز در زندان بوده-اند. طالقانی می گوید: "در اسلام، زندان وجود ندارد، مجرم را قصاص می کنند یا"حد" می زنند".
"حـَد" یعنی زدن تازیانه، بریدن سر یا بریدن دست و پا، پرداخت دیه و سنگسار، خشونت-هایی که ننگ بشریت هستند.
آیا ستمکاری و دروغ نیست که کسی بگوید: در اسلام تا آن اندازه آزادی ست که طالقانی، می گوید: "در اسلام زندان وجود ندارد".
کاربرد نیمه-ی یک آیه برای فریب مردم و نجات اسلام است که منتظری ناجوانمردانه آن را به دروغ برگردانده است.
باز او ادامه می‌ دهد: "که مردم می‌توانند در كمال آزادى و بدون لـُكنت زبان و بدون هيچگونه ترس و واهمه-اى درباره مسائل انتقاد و اظهارنظر نمايند".
در این سخن آشگارا دروغ می گوید "بدون ترس". آیا او قرآن را نخوانده است یا دانسته دروغ می‌ گوید؟

« الله » در همان آغاز به رسولش امر می‌ کند: "برخیز و بترسان". « الله » در سراسر قرآن پیوسته مسلمانان و کافران را می ترساند. هنوز حکومت‌های اسلامی از کشتار بهاییان یا نوکیشان زرتشتی و مسیحی دست برنداشته است

که این آیت الله فراموش کرده باشد. ولی او با ویژگی-ی یک آخوند، نیرنگ واژگون می زند، زیرا او می‌گوید: "درباره مسائل انتقاد و اظهار نظر کنند".
به زبان آدمی: یعنی احکام ننگینی مانند "جهاد و امر به معروف و نهی از منکر"، که از اوامر الهی هستند، نباید کسی در درستی-ی آنها شک داشته باشد. "مسائل یعنی" آدابی مانند غـُسل، جماع، طهارت، مطهرات و نجاسات هستند؛ که شاید کسی اجازه دارد به آنچه را مطهرات نامیده-اند ایراد بگیرد.
از نکته-ی پایانی سخن او بگویم که کسانی را ذوق زده کرده است. منتظری می گوید: در پخش این اعترافات نمایشی "قضاوت کردن در اسلام" به مسخره گرفته می‌ شود. این مسخره بازی آن چنان است که بهتر بود:
شما شجاعت داشتید و می‌ گفتید: " این حکومت نه جمهوری و نه اسلامی است "
او از این که پسماندگی-ی"محکمه و قضاء " اسلامی، که در جهان رسوا می‌ شود، برآشفته نه از انسان ستیزی که در احکام اسلامی است.
البته این حکومت اسلامی نیست زیرا حکومتی اسلامی است که دستکم مانند حکومت "طالبان در افغانستان" باشد.
اسلام چنان حکومتی است که مردم ایران، با همه-ی سرکوب و مغزشویی، آنرا نخواهند پذیرفت. اسلام هم که اوامر و احکام الهی است و با مفهوم جمهوری در تضاد هستند.
ولی این آیت الله که خود از بنیان گذاران ولایت فقیه است که، در زمان ولایت او، هزاران انسان را در محکمه-ی اسلامی کـُشته-اند. او اکنون از کسان همین حکومت می‌ خواهد که "دست از انحراف بردارند" یعنی او جنایات کنونی را، که آشگار شده-اند، یک انحراف می‌ شمارد که به آسانی می‌ توان انحراف برگرداند.
او هرگز نمی گوید این حکومت باید سرنگون بشود زیرا " نه جمهوری و نه اسلامی" است. در هیچ یک از سخنان این آخوند دیده نشده است که او از جانستانی و جان آزاری انسان، اندکی آزرده شود، بلکه همیشه او نگران است که این جنایات ماهیت اسلام را رسوا کنند.
خوب او یک آخوند ساده پنداری است که بیشتر ناخودآگاه دروغ-های اسلامی را، که او باور دارد، بازگو می‌کند.

اگر هم اسلامفروشی برای مردمفریبی از برابری، عدالت و حقوق بشر سخن می راند. او برابری، عدالت و حقوق بشر را در همین احکام پسمانده می‌ داند و آنها را تنها و تنها برای مسلمانان درخواست دارد، نه برای نامسلمانان.
کافر که در اسلام حقی ندارد.

( البته در سوره‌-ی توبه، آیه‌ 29 آمده است:
بـُکشید کسانی را که به « الله » و احکام (...) او ایمان ندارند, هم چنین آن دسته که خود اهل کتاب هستند ولی اسلام را نپذیرفته-اند؛ مگر اینکه تعهد کنند که با خواری و خفت بدست خود جزیه بپردازند. )

2 - حکایت:
برده-پروری بر خرگاهی دکه داشت. او اندک پسآب گندیده-ای را در "گلابدان-هایی" به گزاف می‌ فروخت.
بر بلورین گلابدان-ها نوشته بود: آب مقدس " علاج بینایی و چاره-ی شنوایی".
بازرگانی که بر او می گذشت؛ به حیرت برآشفت و گفت: ای زاهد چه می فروشی؟ این که گندش درآمده است.
شیخ فرمود: ای مسکین، بردگان در همین گندزار پرورده شده-اند و تقدس را از همین گندآب می شناسند.

به گندش پرورانیدند مسکین
به دوشش بار بنهادند سنگین
چو شد بیگانه با فرهنگ ایران
بنوشد زهر در جام بلورین

بازرگان، که سود خود را در حکمت زاهد می‌ دید، زمین منت ببوسید و گفت:
از تعلق-ها نباید کاستن
عالمی دیگر نشاید خواستن


مـردو آنـاهيــد
سپتامبر 2009
دریافت بازتاب از دیدگاه خوانندگان[+]

Labels: , ,

Saturday, February 20, 2010


زن و مرد جفت گوناگون یکدیگرند


مــردو آنـاهيــد



ویژگی-ی آزادگی در کسی آمیخته است که او خود را آزاده بداند. ولی پدیده-ی آزادی به نگرش یا عقیده-ای بستگی دارد که بر ذهن همگان حکمفرما شده است.
بنا براین زنان و مردان آزاده می‌ توانند، در زیر ستم حکومت انسان ستیز اسلامی، هم به بینش آزادگی آراسته باشند. ولی در اجتماعی، که معیار سنجش آن «شریعت اسلام» است، نمی‌ تواند "پدیده-ی آزادی" پدیدار حتا شناسایی بشود. زیرا بینش این مردم، از راه ایمان آنها رنگ گرفته، نه از راه خرد آنها آموخته شده است. آنها نمی توانند با نگرشی آزاد به جهان هستی بنگرند و در دیدگاه آنها "پدیده-ی آزادی" وجود ندارد که دیده بشود. پیاده شدن یک بینش آزاد یا مذهبی، در جامعه، اندازه-ی آزادگی یا بردگی-ی آن اجتماع را نشانه گذاری می‌ کند. «حکومت اسلامی»، بینش مردم ایران نیست، شیوه-ی برده داری در «شریعت اسلام» است که روند آن را «الله» برای مردم عربستان نازل کرده است. ایمان به این عقیده پیوند اندیشه-ی مردم ایران را از خرد آنها جدا ساخته و راه نگرش آنها را از راستی به سوی دُروغ برگردانده است.

اسفنــد، سـال بـانـوان ايران
نیازی نیست که ارزشمندی و توانایی بانوان را ستایش کرد و درخواست حقوقی را داشت که آنها را از انسان جدا کرده-اند. زیرا، به کردار، زبردستی و توانایی بانوان در سراسر گیتی آشگارند؛ ولی همگان (دستکم مردمان ایران) از حق آزاد زیستن و از حق آزاد اندیشیدن برخوردار نیستند.
برآیند تصور همگان، از پیدایش جهان هستی، پهنه-ی پرواز اندیشه-ی اجتماعی را مرزبندی می‌ کند. آسودگی و آزادی در کشوری می‌ رویند که مردمان آن کشور از نگرشی آزاد برخوردار باشند. هر اندازه که خرد همگان به عقیده-ای پسمانده بند باشد، به همان اندازه هم، بینش فرهنگی در جامعه از پیشرفت باز می‌ مانند.

در اجتماعی که، آزادی-ی زنان سرکوب می‌ شود، تصور آن اجتماع، از پیدایش هستی، بر زمینه-ی خالق و مخلوق است، بینش آن جامعه ستمگرا و مردم آن جامعه ستم پذیر خواهند بود.

اندیشه و دانش انسان، در آزادی، مرز و کرانه-ای ندارد. مردمی که حقیقت هستی را بی کم و کاست در عقیده-ی خود می‌ پندارند، خرد آنها در بُن بست ایمان گرفتار است و از آن اندیشه-ی تازه-ای تراوش نمی‌ کند.
مردانی که به عقیده-ای پَست و زن ستیز ایمان دارند، آنها در پیشرفته ترین کشورهای جهان هم از تاریکخانه-ی ایمان خود فراتر نمی‌ روند. چنین مردانی ستمگر و زنان آنها هم پسمانده و ستم پذیر هستند.
ویژگی-ی آزادگی در کسی آمیخته است که او خود را آزاده بداند. ولی پدیده-ی آزادی به نگرش یا عقیده-ای بستگی دارد که بر ذهن همگان حکمفرما شده است.
بنا براین زنان و مردان آزاده می‌ توانند، در زیر ستم حکومت انسان ستیز اسلامی، هم به بینش آزادگی آراسته باشند. ولی در اجتماعی، که معیار سنجش آن شریعت اسلام است، نمی‌ تواند "پدیده-ی آزادی" پدیدار حتا شناسایی بشود. زیرا بینش این مردم، از راه ایمان آنها رنگ گرفته، نه از راه خرد آنها آموخته شده است. آنها نمی توانند با نگرشی آزاد به جهان هستی بنگرند و در دیدگاه آنها "پدیده-ی آزادی" وجود ندارد که دیده بشود.
اگر سرکرده-ی کلیسای کاتولیک یا ولایت فقیه یک زن بشود، این نشانی نیست که زن ستیزی از این سازمان‌ها برداشته شده است بلکه نشان آن است که زنان هم می‌ توانند مانند مردان ابزاری خود ستیز باشند. زیرا احکام ستمکاری در کاتولیک بودن یا در ولایت فقیه هستند نه در ابزاری که آن ستم را وارد می‌ کند.
پیاده شدن یک بینش آزاد یا مذهبی، در جامعه، اندازه-ی آزادگی یا بردگی-ی آن اجتماع را نشانه گذاری می‌ کند. حکومت اسلامی، بینش مردم ایران نیست، شیوه-ی برده داری در «شریعت اسلام» است که روند آن را «الله» برای مردم عربستان نازل کرده است. ایمان به این عقیده پیوند اندیشه-ی مردم ایران را از خرد آنها جدا ساخته و راه نگرش آنها را از راستی به سوی دُروغ برگردانده است.

پدیده-ای را که "مسلمانان" می‌ بینند در بینش خود آنها ارزیابی نمی‌ شود. بندگان ایمان، نخست نماد آن پدیده را به زهر عقیده-ی خود آلوده می‌ سازند و سپس آن را با معیار ایمان، که ذهن آنها را پُر کرده است، می‌ سنجند. از این روی هر کس، چه زن و چه مرد، که بخشی از ولایت فقیه را می‌ پروراند، او برده-ایست انسان ستیز که به کار شریعت گماشته شده است.

دستکم 1400 سال است که دیدگاه مردم ایران، در زیر ستم احکام مردسالاری، در هم فشرده شده است. این احکام با سرشت آزادگی، که با هر جانداری زاییده می‌ شود، سازگار نیستند، از این روی شریعتمداران با زور و ایجاد ترس انگیزه و نیازهای انسان را واژگون و زشت نامیده تا بتوانند احکام انسان ستیز را، بر پیروان ستم پذیر، فرود آورند.
برای ما، بسیار دشوار است که بتوانیم پدیده-ای را بر زمینه-ی انگیزه و نیازهای سرشت انسان بررسی کنیم. زیرا گوهر ارزش‌-های فرهنگی، که در بینش مردم نگاشته شده-اند، برای بسیاری از ایرانیان ناشناخته و پوشیده هستند.
جهانی را که ما، از دیدگاه آلوده-ی خود، می‌ شناسیم پوسته-ای است از دروغ که مینوی راستی در پشت آنها پنهان مانده است. برای بررسی، شناختن زیبایی های هستی، باید از دیدگاهی به جهان بنگریم که به رنگی از رنگ‌های ایمان آلوده نباشد.
شاید با کند و کاو، در ناهنجاری های ذهن خودمان، بتوانیم راستای دیدگاهی را پیدا کنیم که تا اندزاه-ای از این آلودگی‌-ها دور باشد. پس از آن می‌ توانیم در این راستا به برخی از وِیژگی‌هایی، که به زن یا به مرد نسبت داده شده است، بپردازیم.
بیشتر انگیزه-هایی، که در سرشت انسان شادی آفرین هستند، در شریعت اسلام نکوهش می‌ شوند. برای نمونه: در این شریعت، آمیزش یک زن با یک مرد، شکوه آفرینندگی و شادمانی نیست، بلکه ورود مردان به کشتزاری است که، دستبرد به آن، «سُنت رسول الله» است. انگیزه-ی آفرینندگی و شادمانی، برای مردان مسلمان ناشناخته، برای زنان با ایمان ناپسند و زشت است.
پیروزی-ی مردسالاران در این است که آنها زنان را از چکاد آفرینندگی به ژرفای ناتوانی و پستی فرود آورده-اند.

نگاهی به سیمای آفرینندگی-ی بانوان در فرهنگ ایران:
نام " زن " از خورشید، که در فرهنگ ایران " زون " نام داشته، گرفته شده است. این نام در زبان های هند و اروپایی هم هنوز به کار می‌ رود. مانند sun (انگلیسی)، Sonne (آلمانی).
(پژوهشگران نخستین، این زبان ها را آریا و ژرمن نامیده بودند).

زُنـار (میوه-ی خورشید) هم، سدها سال پیش از اسلام، از همین واژه " زون = زن " برداشت شده است. زُنـار، کمربند 33 رشته یا 72 رشته-ی مغان است که از دیدگاه عرفان ایران نماد سرفرازی و از دیدگاه مسلمانان نماد خفت شمرده می‌ شود.

هور = خور همان حوری که در اسلام، همان whore که در انگلیسی، همان Hure که در آلمانی وارد شده ست و امروز به چم روسپی به کار می‌ رود. این نام‌ها نشان از دیدگاهی دارند که در آن سیمای بانوان همتا و همسان خورشید درخشان بوده که در جامعه-ی مردسالاری زشت شده است.

اَهورا = خورشید جان بخش و مزدا = ماه دانا است . اَهورا- مزدا = خداوند جان" بخش" و خرد "بخش"
واژه-ی "جان"، در فرهنگ ایران، مفهوم گسترده-ای دارد که نمی توان آن را به زبانی دیگر برگرداند. بیشتر کسان این واژه را به نادرستی با روان، روح، زندگی، منش همسنگ می‌ پندارند. جان، نیروی رویندگی و بازآفریدن خویشتن در جاندارن است
( جان در ریزه-های پیکر گیاهان، جانوران و انسان آمیخته شده است ). شاید بتوان گفت: پدیده-ی " جان " برآیند ِ بینشی است که در روند پیشرفت دانش به " ژِن = gene " بهبود یافته است.
به هر روی بانوان، در فرهنگ نیاکان ما، همسان خورشید "جان بخش" بوده-اند و به ارجمندی ستایش می‌ شدند. شاخه-های مُعرب این واژه هنوز پیوند خود را با هسته-ی "جان" در بر دارند با وجود این که مزه-ی اسلامی به خود گرفته-اند. مانند جِن، جنین، جنت که جنت برابر با جانکده = سرای جان دهنده-ها است.
این پدیده در فرهنگ ایران زیبایی خود را نگه داشته است: «فردوس»، مُعرب شده-ی «پردیس»، «پارادیس»، پری دیس = دشت پریان است (پریان زیبا، مهربان، مهرآفرین، همیار و برانگیزنده-ی انسان هستند، کارکرد آنها همخوابی و آمیزش با انسان نیست.)

اگر ویژگی-هایی را، که ایرانیان پس از اسلام، به زنان داده-اند، اندکی مرور کنیم در می‌ یابیم که مردان ایرانی هنوز هم زن را به ارجمندی نمی‌ پذیرند، زنان اسلامزده هم سرزنش‌های مردان را راست و درست می‌ پندارند.
برای نمونه گفته شده است:
زن خوب فرمانبر پارسا
کند شوهر خویش را پادشا
اگر مردی چنین ویژگی‌ را دارا باشد او را " زن ذلیل " می‌ نامند. برخی از مردان، به کردار، زبردست بودن زنان کاردان را باور ندارند.
پیشوایان مسلمانان، از ایمان به انسان ستیزی، زن را کوتاه خرد نامیده-اند، این کسان به پیروان خود امر می‌ کنند که زنان را در خانه بند کنند و هیچگاه به آنها خواندن به ویژه نوشتن نیاموزند. ولی همین خردسوختگان، از راه فریبکاری، می‌ گویند:
" پرورش فرزندان، کرداریست پُرارزش، که به زنان واگذار شده است ". اسلامزدگان هم، که عاقل ولی نابخرد هستند، نمی‌ پرسند:
اگر زنان کوتاه خرد هستند؟ چرا باید ایجاد زمینه-ی نگرش آیندگاه را به کم خردان سپرد؟
خرد اسلامزدگان در تاریکخانه-ی ایمان زندانی است. آنها زنجیرهای بندگی را نمی‌ بینند، فرزندان خود را هم، در بندهای شریعت، «عبدِ الله» می‌ پروراند.

اسلامزدگان در خانه ماندن را، مایه-ی نادانی و آن را شایسته-ی مردان نمی‌ دانند. این کسان آگاهانه برآنند که، از برخورد زنان با آزمون های اجتماعی جلوگیری کنند، میدان جنبش زنان را تنگ بدارند تا زنان به اندیشه-ای فراتر از نگرش کدخدا (خداوند خانه) برخورد نکنند. آنها آشگارا با زنان دشمنی می‌ ورزند حتا رایزنی با آنان را کرداری نابخردانه می‌ شمارند.
از دیدگاه زن ستیزان: بانوان نیرنگباز یا خیره و خودخواه هستند. مردانی که از این ویژگی‌-ها برخوردار باشند آنها را هوشمند یا دلیر و دوراندیش می‌ نامند. «اللـّـه»، خود را به ویژگی‌-ی نیرنگباز، مکار مکر کنندگان، می‌ ستاید.
ویژگی‌-های ناروایی را، که مردان به بانوان‌ چسپانده-اند، در سراسر گفتار بیشتر نویسندگان ایران نمایان هستند. شناخت ما از ویژگی‌های سرشت زن و مرد از دیدگاه همین نویسندگان برداشت شده است. دیدگاه این نویسندگان، که برخی از آنها هم اندیشمندانی بلند پایه هستند، به عقیده-ای کژ و انسان ستیز آلوده بوده است.
اگر بتوانیم نشانه-های سرفرازی یا شرمساری را، که مردسالارها در نگرش ما کاشته-اند، بررسی کنیم، شاید بتوانیم برخی از پندارهای ستم خیز مردانه را بشناسیم.
نشانه-های این ویژگی-ها را می‌ توان، در گفتار سخنوران مسلمان، یافت. این نشانه-ها در سروده-های "نظامی گنجوی" به روشنی آشگار هستند. «نظامی»، زنان را پدیده-ای دوست داشتنی، برای همخوابگی، می‌ داند و بهترین آنها نوجوان دخترانی هستند که در نخستین بار از آنها کام گرفته می‌ شود. از دیدگاه او پس از هر بار کام گرفتن از ارزش زنانگی و به همان نسبت هم از جلوه-ی دلربایی زنان کاسته می‌ شود.
از دیدگاه این گونه سخنوران، سرافرازی، پیروزی و توانایی مردان در بسیار همخوابگی آنها با زنان است. این توانایی در زنان زشت به سختی نکوهش می‌ شود. دلاوران در داستان-های نظامی (به ویژه در داستان‌-های هفت پیکر) کسانی هستند که، در سپهر خوش بافته-ی شاعر، دخترانی را چندتا چند به کام بکشند. روشن است، که به خواست نویسنده، همه-ی این دختران نوجوان به ویژه "مرد ندیده" هستند.
در سخنان بیمارگونه-ی این سراینده: شیرین هم، پس از سال-ها آمیزش با خسرو و مهری که به فرهاد داشته، در شب ازدواج با خسرو "نا شکفته" است. البته خسرو در خواب مسلمان شده، شاید هم «رسول الله»، شیرین را با "عقد اسلامی" به او محرم ساخته است. افزون بر این در گفتار این سراینده، مادر اسکندر هم تا اندازه-ای به " مریم مادر عیسی " مانند است. نظامی اسکندر را جنگآور ِ یک دین ابراهیمی می‌ داند که او، تنها برای برانداختن شیوه-ی آتش پرستی، به ایران تاخته است. (جای شگفتی است که ایرانیان در سال روز مرگ اسکندر سینه نمی‌ زنند!)
در دیدگاه مسلمانان با ایمان، زنان بیشتر برای کام گرفتن ارزشیابی می‌ شوند، زن ستیزی-ی بخشی از ایمان آنها است. این است که زنان با ایمان ناآگاهانه خود را گناهکار و پست و مردان را سرور و برتر از خود می‌ پندارند.
هرچند که سخن سرایان کُهن جادوی زیبایی در زنان را ستایش کرده-اند؛ ولی بیشترین آنها، به جز حافظ ، زن بودن را زشت می‌ دانند. برخی هم از داشتن دختر به ویژه شوهر دادن او ننگ دارند، مهرویان داستان‌هایی را، که آنها سروده-اند، هموند خانواده-ی خود می‌پندارند و نمی‌ خواهند که آنها رفتاری نامشروع داشته باشند.
برای نمونه: اسعد گرگانی، در برگرداندن و سرودن داستان "ویس و رامین" ، دیدگاه اسلامزده-ی خود را هم در آن گنجانیده است: در زمانی که ویس به همسری-ی رامین در می‌ آید، به خواست اسعد گرگانی، ویس برای نخستین بار با کار آمیزش برخورد می‌ کند. با این که او دوبار شوهر داشته و زمان درازی هم با رامین همراز و همدم بوده است.
برآیند خاموشی، در برابر این گونه دیدگاه-های زن ستیز، این است که مردان "باغیرت" به گمانی دختران و زنان خود را سر می‌ برند. با این که همین مردان دختران خود را در بازار "عقد اسلامی" می‌ فروشند یا به کرایه می‌ دهند و دختران دیگران را رهن یا اجاره می‌ کنند. برخی، از مردان و زنان روشنفکران ما هم، داد و ستد "کالای زن" را به نام «سُنت رسول الله» می‌ پذیرند.
مردان اسلامزده، که به هر زنی، به جز زن خودشان، با چشمی کامجو می‌ نگرند، زنان را بی مهر، بی وفا، ناسپاس و بی احساس می‌ پندارند. البته بی احساس بودن زنان را باور ندارند بلکه آنها خواهان این ویژگی در زنان هستند. از این روی در برخی از مردمان شمال آفریکا، کیسای (چُچول) دختران را، در کودکی، می‌ بـُرند که در سایش این بخش آنها خوشکام نباشند. برخی هم لبه-های روزنه-ی زهدان دختران پس از زخم کردن به هم می‌ جسپانند تا راه ورود به زهدان بسته باشد. (در هنگامی، که او به مردی واگذار می شود، باز با کاردی تیز آن زخم را می‌ شکافند)
برای شناخت بخشی از ویژگی‌های بانوان، که بیشتر آنها برای ایرانیان خاموش یا پنهان مانده-اند، از نشانه-هایی در گفتار سخن سرای آزاده « فروغ فرخزاد » بهره می‌ گیرم. برخی از این ویژگی‌-ها را می‌ توان از لابلای گفتار این بانوی ارجمند برداشت کرد. احساسات و بینش او نشانگر آن هستند که ساختار درونی و بُن نهاد این جفت همزاد، یعنی زن و مرد، گوناگون هستند. در اجتماع مردسالاری این نابرابری را واژگون و به کژی وانمود کرده-اند.
فروغ، بی پروا و روشن، از احساس خودش سخن می‌ گوید. سخن او تنها هنر و سامان دادن واژه-های زیبا نیست بلکه نگارش احساسی است که از چکامه-ی او تراوش کرده است. این بانوی سخن سرا، رازهایی را می‌ گشاید که پیش از آن حتا برای بانوان ایران ناشناخته بوده-اند.
در شراره-های آوای فروغ دیده می‌ شود که زنان احساساتی ژرفتر و پُرمایه تر از مردان دارند. زنان از تنهایی بیزارند و بیشتر شادمانی-ی خود را در شادمانی دیگری می‌ آفرینند. شادمانی-ی خود زنان در زمانی کوتاه روییده و زمانی دراز در آگاهبود آنها باز آفریده می‌ شود. گاهی هم آن شادی جاودانه در لبخند زنانه-ی آنها نمایان می‌ گردد.
دیگر رازی را، که می‌ توان از گفتار فروغ شناخت، این است که بانوان فراخ دل هستند، آنها می‌ توانند بسیار کسانی را، به راستی دوست بدارند، ولی نمی‌ توانند دو کس را، در یک زمان، برای همزیستی و همسری بپذیرند. زنان کمتر از مردان کینه توز هستند، آنان ستم و خشونتی را، که دیده باشند، در برابر اندک نیکی و مهربانی فراموش می‌ کنند.
زنان هم می‌ توانند، در دیگر هنگام، با دیگر کسی همبستر بشوند، ولی این آمیزش بیشتر از بخشندگی، یا از نیاز و خواهش درون است، کمتر از بی مهری یا فریبندگی است. در پی آیند آمیزشی، خوش هنگام، مهر و دلبستگی-ی زنان فزاینده، در کرداری یکسان، خواهش و خواسته-ی مردان کاهنده است.
مردان بیشتر از زیبایی هر زنی به شگفت می‌ آیند، نه این که برانگیخته بشوند، آنها بدون آن که در اندیشه-ای نوشین باشند، لب به ستایش زیبایی آن زن می‌ گشایند. ستایش کردن زیبایی، نشانی از شادمانی آنها ست، این کردار با ستودن گلزار، آسمان، پرندگان، آبشار و نوای ساز همسان است.
زنان آیندنگر و دوراندیش تر از مردان هستند. آنها مردی را برای سامان و ساختار خانواده دوست می‌ دارند. از این روی زنان پیوندی پایدار برای همسر داشتن و همسر بودن می‌ جویند. آنها برای رسیدن به این آرمان، رنج و سختی را بر خود هموار می‌ کنند، بر خواسته-های درون خود سرپوش می‌ گذارند. گاهی زنان با شوهر خود،"هم خانه" هستند، به شوهر، که جفت و همسر آنها نیست، شادمانی و آرامش می‌ بخشند.
ویژگی-هایی، که از مهرورزی در سرشت زن می‌ رویند، می‌ توانند از سوی برخی مردان به کژی بهره برداری بشوند. زیرا در اجتماع خودپرستان، معیار سنجش، «احکام شریعت» است نه انگیره و ارزش‌های سرشت انسان.
آینده نگری-ی مردان در این است که آنها خانواده را بیشتر برای آسایش و آرامش خود می‌ خواهند. یعنی برای آنها زن و فرزند سرمایه و زمینه-ی این آرمان هستند. هر گاه این پندار برآورده نشود یا این آرمان فرو بریزد، بیشتر مردان سخت افسرده و اندوگین می‌ شوند و گاهی هم، از اندوه بسیار، با زن یا فرزند خود به خشونت رفتار می‌ کنند. ولی آنها کمتر به کاستی یا نادرستی-ی پندار خود می‌ پردازند.
زنان از سرشت خود به نوازش و همیاری نیاز دارند. گاهی یک بوسه، یک لبخند یا یک نگاه مهربان آنها را خشنود و شادمان می‌ سازد و برای هنگام خوشی دیگر بدخویی یا خشونت همدل خود را ندیده می‌ گیرند. آنها برای نوازشی زودگذر، زمانی دراز، از زیبایی و مهربانی-ی خود پیش‌کش می‌ کنند و بسیار شادی می‌ آفرینند.
برخی از مردان با داشتن چند زن یا در پیری، که توان آمیزش ندارند، ناخودآگاه از کمبود آمیزش رنج می‌ برند. در چنین مردانی شهد آمیزش بسیار زودگذر است و هیچگاه آنها خوش کام نخواهند شد. زیرا آنها نمی‌ توانند از شکوه آمیزش دو دلداده سرشار گردند. آمیزش زن و مرد درهم آمیختن است که، هر یک در خوشکامی-ی دیگری کامیاب می‌ شود، آن دو یگانه-ای را به هم آمیخته می‌ آفرینند.

مـردو آنـاهيــد
فــوريــه 2010

دريافت باز تاب از ديدگاه خوانند گان[+]

Labels: , , ,